ژاک مونو: تصادف و ضرورت (خلاصۀ کتاب)

۵ مهر ۱۳۹۳ بدون دیدگاه

ژاک مونو: تصادف و ضرورت (خلاصۀ کتاب)

ژاک مونو: تصادف و ضرورت. سوی، ۱۹۷۰، (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

Jacques Monod: le hasard et la nécessité, Seuil, 1970, essai sur la philosophie naturelle de la biologie moderne: abrégé

 ژاک مونو: تصادف و ضرورت (خلاصۀ کتاب)

Jacques Monod: Le hasard et la nécessité. Essai sur la philosophie naturelle de la biologie moderne

ژاک مونو. تصادف و ضرورت. نوشته‌ای در بارۀ فلسفۀ طبیعی در زیست‌شناسی نوین، سوی، ۱۹۷۰

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

تصادف و ضرورت (خلاصۀ کتاب)

آنچه در جهان وجود دارد، حاصل تصادف و ضرورت است.

دموکریتوس

در چنین لحظۀ حسّاسی که انسان به زندگی خویش باز می‌گردد، سیزیف هم، با بازگشت به تخته‌سنگ‌، به آن رشته کارهای بی‌ربطی می‌اندیشد که سرنوشت اوست، که خود آفریده است و در نگاه خاطرش یکجا گرد‌آمده است، و به‌زودی مرگ بر آن پایان می‌نهد.

بدین گونه با یقین به آنکه هرچه انسانی است، آغازی انسانی دارد،

مانند کوری که آرزوی بینایی دارد و می‌داند که شب را پایانی نیست، راه خود را باز می‌پوید.

تخته‌سنگ باز فرومی‌غلتد.

سیزیف را، در پای کوه، با بار همیشگی‌اش رها می‌کنم! باری که باز هم آن را می‌یابیم.

سیزیف امّا، آموزندۀ آن درست‌پیمانی برتری است که خدایان* را منکر می‌شود و تخته‌سنگ‌ها را از جای برمی‌کند.

او هم، چنین می‌پندارد که همه چیز خوب است.

این جهان، زین پس، در نظرش، بی‌خداوند، بیهوده و بی‌بر نمی‌رسد.

هر ذرّۀ سنگ، هر پرتوی در اندرون این کوه آکنده از شب، به تنهایی جهانی است.

پیکار در راه رسیدن بر سرکوه، خود به تنهایی، هر دلی را به امید می‌آکند.

سیزیف را باید خوشبخت پنداشت.

آلبر کامو، افسانۀ سیزیف

Jacques Monod: PRÉFACE

 تصادف و ضرورت: پیشگفتار

زیست‌شناسی در میان علوم جایگاهی دارد که هم مرکزی است و هم پیرامونی. این جایگاه بدین سبب پیرامونی است که دنیای موجود زنده تنها بخشی کوچک و خیلی “خاصّ” از جهان شناخته‌شده است، به‌طوری‌که گمان نمی‌رود مطالعۀ موجودات زنده هرگز بتواند به کشف قوانینی کلّی بیانجامد که در بیرون از زیست‌کره کاربرد داشته باشد. امّا اگر بالاترین حدّ بلندپروازی همۀ علم به‌درستی این است – آن‌چنان‌که من بدان یقین دارم- تا رابطۀ انسان با جهان را بنمایاند، در‌این‌صورت باید جایگاه مرکزی زیست‌شناسی را پذیرفت، زیرا که زیست‌شناسی در میان همۀ رشته‌ها، آن رشته‌ای است که می‌کوشد تا یک‌سره به اصل مسائلی بپردازد که باید، پیش از آنکه حتّی بتوانیم پرسش در بارۀ “طبیعت بشری” را به زبانی جز زبان متافیزیک مطرح کنیم، حلّ شده باشد.

زیست‌شناسی امّا، درهمه‌حال، در میان علوم، مهمترین علم برای انسان است. شاید در میان همۀ علوم، زیست‌شناسی سهمی بیش از دیگر علوم در پیدایی اندیشه‌های نو داشته باشد، که در همۀ حوزه‌های فلسفی، دینی، و سیاسی، با پدیدارشدن نظریّۀ تکامل دگرگونی‌ای عمیق و تأثیری قطعی را آزمود. امّا هرچند که اعتبار پدیدارشناختی نظریّۀ تکامل از پایان سدۀ نوزدهم بر ما آشکار بود، نظریّۀ تکامل، در حالی‌که بر همۀ زیست‌شناسی سیطره داشت، زمانی دراز در بلاتکلیفی ماند، تا آنکه نظریّۀ فیزیکی توارث تدوین شود. امید به آنکه هرچه زودتر آن را بیابیم، تا همین سی‌سال پیش هم رؤیایی بیش نبود، هرچند که در ژنتیک رسمی دستاوردهایی گرد آمده بود. آنچه در پی‌اش بودیم، همان است که امروز نظریّۀ مولکولی کد ژنتیک ارائه می‌دهد. از “نظریّۀ کد ژنتیک” معنای وسیع آن را منظور دارم، تا بتوانم نه‌تنها مفاهیم مربوط به ساختار شیمیایی مواد ارثی و اطّلاعاتی را که با خود همراه دارد، در آن جای دهم، بلکه حتّی نحوۀ بروز سازوکارهای مولکولی ریخت‌زایشی و فیزیولوژی این اطّلاعات را دربرگیرد. با این چنین تعریفی، نظریّۀ کد ژنتیک بنیاد اصلی زیست‌شناسی است. امّا این هم مسلمّاً بدین معنا نیست که ساختارها و کارکردهای پیچیدۀ ارگانیسم‌ها را می‌توان از این نظریّه نتیجه گرفت، یا آنکه آن‌ها را همواره می‌توان مستقیماً در مقیاس مولکولی تحلیل کرد. (مسلّم است که همۀ جزئیّات شیمی را نمی‌توان به کمک نظریّۀ کوانتومی نه پیش‌بینی کرد و نه نمایاند، هرچند که هیچ‌کس در این باره تردیدی ندارد که این نظریّه بنیاد کلّی شیمی باشد.)

 نظریّۀ مولکولی کد، اگرچه امروز نمی‌تواند ( و شاید هم هرگز نتواند) تمامی زیست‌کره را نه پیش‌بینی کند و نه بنمایاند، امّا از هم‌اکنون هم نظریّۀ عمومی نظام‌های زنده به‌شمار می‌آید. تا پیش از پدیدارشدن زیست‌شناسی مولکولی، در شناخت علمی هیچ‌چیزی مشابه با آن سراغ نداشتیم. “راز حیات” هم به این سبب در اصولش دست‌نیافتنی می‌نمود. امّا امروز بخش بزرگی از آن بر ما آشکار شده است. چنین به‌نظر می‌رسد که این رویداد پراهمیّت، همین‌که معنای کلّی آن فهم شود و اهمیّت آن بر کسانی در بیرون از دایرۀ متخصصّین محض آشکار شود، بر تفکّر زمان ما تأثیری ژرف خواهد داشت. امید دارم که این نوشته در این کار سهمی داشته باشد. و من در این کار بیشتر کوشیدم تا به‌جای آنکه به اصل مفاهیم زیست‌شناسی نوین بپردازم، “شکل” و رابطۀ منطقی  آن‌ها با دیگر حوزه‌های تفکّر را بنمایانم.

و این امروزه به‌دور از حزم است که اهل‌علم کلمۀ “فلسفه ” را، حتّی اگر “فلسفۀ طبیعی” باشد، در عنوان (یا حتّی در زیرعنوان) اثری به‌کار گیرد. او با این کار باید یقین کند که اهل‌علم به کارش با بدگمانی می‌نگرند و فیلسوفان در بهترین صورت با بی‌اعتنایی. امّا در اینجا تنها عذری دارم که به درستی آن یقین دارم. باری که بیش از هروقت دیگر امروز بر دوش اهل علم است این است تا به رشتۀ خود در چارچوب کلیّ فرهنگ امروزی بیاندیشد تا آن را نه‌تنها با معلومات فنّی پر‌اهمیّت، بلکه با آن افکاری هم که از دانش خود برآمده، و گمان می‌کند از آن فایده‌ای بر بشریّت مترتّب است، بارورتر کند. حتّی سادگی نگاهی نو (نگاه علم همواره چنین است) گاه می‌تواند پرتوی نو بر مسائل دیرین بیافکند.

آنچه امّا باید از آن پرهیز کرد، مسلمّاً خلط میان خود علم با افکاری است که آن پیش‌روی ما می‌نهد. امّا در اینجا هم باید نتایجی را که علم  آن‌ها را درست می‌داند تا آنجایی بی‌درنگ به‌پیش ببریم تا معنای  آن‌ها به‌تمامی بر ما آشکار شود. و این کاری است که آن را دشوار می‌یابم؛ و چنین هم ادّعا نمی‌کنم که از آن کار بدون اشتباه بیرون آمده باشم. این نکته را هم بگویم که آن بخشی از نوشتۀ ما که منحصراً به زیست‌شناسی می‌پردازد، به‌هیچ‌وجه کاری نو نیست. تنها کاری که من کردم این بود که خلاصه‌ای از آن مفاهیمی را ارائه دهم که در علم امروزی  آن‌ها را استوار می‌دانیم. اینکه برخی موضوع‌ها را شرح بیشتری داده‌ام یا این‌یا‌آن مثال را برگزیده‌ام، به‌درستی نشان از گرایش شخصی من دارد. فصل‌های مهمّ زیست‌شناسی حتّی ذکر هم نشده است. درست به‌همین سبب یک‌بار دیگر هم می‌گویم که این نوشته به‌هیچ‌وجه چنین دعوی‌ای ندارد که زیست‌شناسی را به‌تمامی نشان داده باشد، بلکه می‌کوشد تا از نظریّۀ مولکولی کد، تنها جوهر آن را استخراج کند. مسلّم است که مسئولیّت تعمیم‌های فکری، که من به‌گمان خود از آن نتایج بدانها رسیده‌ام،یک‌سره بر دوش من است؛ امّا گمان می‌کنم که اشتباه هم نخواهد بود اگر بگویم که این تفسیرها، تا آنجایی که از حوزۀ شناخت‌شناسی بیرون نمی‌رود، با موافقت اکثر زیست‌شناسان کنونی روبرو خواهد شد. و همچنین مسئولیّت تامّ تعمیم‌های اخلاقی، و شاید سیاسی را، که نخواستم از  آن‌ها پرهیز کنم، یک سره باخود می‌دانم، هرچند که  آن‌ها پرخطرباشد، و یا از ساده‌دلی، یا از بلند‌پروازی بسیار برخاسته باشد، بی‌آنکه من چنین خواسته باشم: فروتنی هرچند زیبندۀ عالم باشد، امّا بر آن اندیشه‌هایی نمی‌آید که در او  جای دارد و او ناگزیر به دفاع از  آن‌هاست. در اینجا هم اطمینان استوار دارم که، برخی از زیست‌شناسان امروزی، که آثارشان هم شایستۀ بیشترین احترام است، با من به‌درستی هم‌نظراند.

و بازهم باید از زیست‌شناسان، که شاید پاره‌ای از آن توضیحات به‌نظرشان خسته‌کننده آید، و از غیرزیست‌شناسان، به سبب خشکی ارائۀ برخی از مفاهیم “فنّی”، که به ذکر  آن‌ها ناگزیر بودیم، درخواست گذشت کنم. ضمائم هم می‌تواند برخی خوانندگان را به‌کار آید تا مشکلات مطالعۀ کتاب را ازمیان بردارند. امِا باید این نکته را هم بیافزایم که خواندن  آن‌ها به‌هیچ‌وجه بر آن که نمی‌خواهد مستقیماً با واقعیّات شیمیایی زیست‌شناسی رودررو شود، الزامی نیست.

این نوشته بر یک سلسله از درسهایی استوار است (“درسهای رابینس”) که ما در فوریه ۱۹۶۹ در کالج پومونا در کالیفرنیا ارائه دادیم. در اینجا هم بایسته است تا از مدیریّت این کالج سپاسگزاری کنم، که فرصتی برایم فراهم آورد تا در برابر جمعی بسیار جوان و کوشا، به آن چیزی بپردازم، که هرچند برایم از مدّتها پیش موضوع تفکّر بود، امّا هیچ‌گاه موضوع تدریس نبود. همین موضوع‌ها هم در سال تحصیلی ۱۹۶۹-۱۹۷۰ مطلب درسی من در کولژ دو فرانس بود. این موسّسۀ فرهنگی پرارزش و شکوه‌مند، گاه به اعضاء خود اجازه می‌دهد تا در درس خود از آن حدود صریحی فراتر روند که آن مؤسسّه بر  آن‌ها گمارده است. پس سپاس هم بر گیوم بوده و فرانسوای اوّل باد.

Jacques Monod: d’étranges objets

فصل اوّل: دربارۀ اشیاء غریب

موجودات زنده را می‌توانیم با سه خاصیّت اساسی مشخّص کنیم: - فرجام‌شناسیa یا خاصیّت برخوردار بودن از هدفی که در ساختار و در کارایی  آن‌ها نمودار می‌شود؛ – ریخت‌زایی مستقلّ یا وجود علّت‌گرایی درونی که مشخّصه‌های ریخت‌شناختی موجودات زنده را معیّن می‌کند، درحالی که مشخّصه‌های اشیاء طبیعی یا مصنوعات را شرایط یا نیروهایی تعیین می‌کند که بیرونی است؛ – ناوردایی که به موجودات زنده امکان می‌دهد تا تولید‌مثل کنند و اطّلاعات موجود در درون ساختار خاصّ خود را بدون تغییر انتقال دهند. ناوردایی تولیدمثلی همان توانایی به تولیدمثل ساختاری منظمّ است. میزان اطّلاعات به منظور حفظ این ساختار از نسلی به نسل دیگر همان محتوای ناوردایی گونه است. این انتقال همان هدف فرجام‌شناختی بنیادی است که دیگر هدفهای فرجام‌شناختی را به‌کار می‌گیرد، که برحسب تفاوت گونه در فعالّیت یا کارایی آن نمایان می‌شود. میزان فرجام‌شناختی یک گونه همان مقدار اطّلاعاتی است که باید به‌طور میانگین از نسلی به نسل دیگر منتقل شود تا انتقال محتوای ناوردایی با اطمینان صورت گیرد. این اطّلاعات مسلّماً اطّلاعاتی را دربر دارد که هم متناظر با آن ساختارها است و هم متناظر با آن ساختارهایی است که مرتبط به کارایی و فعالیّت‌هایی است که پیوندی کم‌و‌بیش مستقیم با تولیدمثل را می‌نمایاند، مثلاً توانایی بازی کردن با هم‌نوع که به یکی‌شدن در گروه می انجامد و یا یادگیری آداب عشق‌ورزی. برای اینکه باز هم میان این دو مفهوم فرق نهیم، یادآوری می‌کنیم که نزد پستانداران محتوای ناوردایی هم‌سنگ است، درحالی‌که میزان فرجام‌شناختی انسان نسبت به موش به‌مراتب بالاتر است. به‌علاوه، به‌عکس آنچه که در نظر اوّل می‌نماید، ناوردایی تولیدمثل‌کننده، اصل دوم ترمودینامیک را نقض نمی‌کند: جانور بهای نظمی را که از راه تولیدمثل ناوردا ایجاد شده است از راه بی‌نظمی‌ای می‌پردازد که متناظر با دفع گرما است. و سرانجام به نظر می‌رسد که فرجام‌شناسی در نزد انسان اصل موضوعی عینیّت طبیعت ر ا نقض می‌کند؛ اصلی که هم‌جوهر با علم امروزی است، و بر اساس آن نمی‌توان به طبیعت علّتی غایی یا هدفی را نسبت داد. نظریّه‌های علمی جدید باید در بارۀ این تضاد، با ردّ آن، یا با مدخلیّت دادن به آن در علم، موضع خود را روشن کند.

Jacques Monod: vitalismes et animismes

فصل دوم: حیات‌گرایی و جان‌گرایی

 نظریّۀ تکامل داروین تنها نظریّه‌ای است که با فیزیک سازوار است و فرجام‌شناسی را خاصیّتی ثانوی در مقابسه با ناوردایی تولیدمثل‌کننده می‌داند. پالایش ساختارها به سبب استثنائاتی ناشی از تصادف روی داده است، در حالی‌که ناوردایی یک قاعده است. دیگر نظریّات، به‌ویژه نطریّات دینی، با فرضیّۀ فرجام‌شناختی آغاز می‌کند که ناوردایی، با هدف تکامل جهت‌دار، تابع آن است. این نظریّه‌ها، که اصل عینیّت را نفی می‌کند، دو دسته‌ است: اوّل نظریّه‌های حیات‌گرا که اصل فرجام شناختی‌ای را می‌پذیرد که تنها در درون مادّۀ زنده عمل می‌کند. دوم: نظریّه‌های جان‌گرا که اصل فرجام‌شناختی‌ای را در مورد کلّ جهان می‌پذیرد، که الزاماً به موجودات زنده و انسان می‌انجامد. برکسون، با پذیرش مفهوم شور حیاتی، که از مادّه متمایز است، امّا، هم بدان سامان می‌دهد و هم از آن گذر می‌کند، بی‌آنکه امّا متوجّه به غایتی باشد، یکی از نمایندگان حیات‌گرایی متافیزیکی است. برخی از حیات‌گرایان علمی مانند الزسر و پولانی به وجود خواصّی ویژه در مورد موجودات زنده یقین دارند. قوانین فیزیکی به گمان  آن‌ها، اگر چه می‌تواند به‌درستی در مورد مادّه کاربرد داشته باشد، امّا بر تشریح یا توجیه زیست‌کره کافی نیست. با پیشرفتهای زیست‌شناسی نوین، نظریّه‌های حیات‌گرا امّا ناگزیر شد تا خود را به حوزۀ آگاهی محدود کند، زیرا که کاستی‌های کنونی آن حوزه هنوز به  آن‌ها امکان می‌دهد تا پابرجا بماند. جان‌گرایی همان فرافکنی در طبیعت از آگاهی‌ای است که انسان از کارکرد فرجام‌شناختی سلسله اعصاب مرکزی خود دارد. جان‌گرایی پیوندی اطمینان‌بخش میان انسان و طبیعت برقرار می‌کند. لایبنیتس، هگل، مارکس و انگلس هم در تراز فلسفی به‌نوعی مدافع جان‌گرایی‌اند. در حوزۀ علم هم، تیار دو شاردن و اسپنسر از یک جریانند. با فکر یقین به آنکه “انرژی‌ای بالارونده” یا نیرویی اسرارآمیز دست‌اندرکار است،  آن‌ها در پیوستگی تکامل کیهانی، پیدایش حیات و سپس انسان را می‌بینند. به همین شیوه برخی از تفسیرهای نظریۀ تکامل با مرکزیـّت انسان، پیدایش انسان را فرجام کار می‌بینند. مارکسیسم به نوبۀ خود، دیالکتیک هگلی را باژگونه می‌کند تا آن را به جهان مادّی با دورنمایی جان‌گرا به‌کار بندد: با اتکا به این اصل موضوع که فکر، آیینۀ کاملی از جهان مادّی و از تکامل دایم آن است، و این واقعیّت که چون فکر دیالکتیکی است، به این نتیجه می‌رسد که باید هم تکامل جهان دیالکتیکی باشد. اصل موضوع “آیینۀ کامل”، که فیزیولوژی اعصاب مدّتها است که آن را ردّ کرده است، همچنین ایجاب می‌کند تا معرفت‌شناسی را، به عنوان مطالعۀ انتقادی از روش علمی بی‌فایده بدانیم، در حالی که، به‌ویژه پس از پیدایی نظریّۀ کوانتومی و نسبیّت، فیزیک نوین آن را ناگزیر می‌داند. این مرام علم‌گرا، که همان ماتریالیسم دیالکتیک است، که در اصل هدفش آن است تا ماتریالیسم تاریخی را چون “علمی” بنمایاند که بر قوانین طبیعت استوار است، کارش به جایی انجامید که هواخواهانش بسیاری از دست‌‌آوردهای بزرگ علمی را ردّ کنند. برای نمونه اصل دوم ترمودینامیک را مغایر با اصول دیالکتیک دانستند، زیرا که بازگشت ابدی مغز متفکر به جهان را ممکن نمی‌دانست، آن‌چنان‌که دانۀ گیاه پس از کشت به شکل خوشه در‌می‌آید. تکامل داروین هم که بر ژن، یعنی آن عنصر ناوردا، استوار بود، درست به این سبب کنار نهاده شد که طبیعت در حال تحوّل و تغییر ماده را نقض می‌کرد. اکنون پس از آنکه نظریّه‌های جان‌گرا و حیات‌گرا را مرور کردیم، که همگی اصل عینیّت را نقض می‌کند، حکم قضیّۀ ما در این کار این است که نشان دهیم اشیایی که در زیست‌کره مسکن دارد، با اصول کلّی فیزیک سازوار است، و اگرچه از آن اصول تخطّی نمی‌کند، امّا از آن اصول هم استنتاج نمی‌شود؛ و این امر نه به این دلیل است که  آن‌ها طبیعتی خاص دارد، بلکه درست به همان دلیل که نمی‌توان ریگی مفروض را هم مستخرج از آن اصول دانست.

Jacques Monod: les démons de Maxwell

فصل سوم: شیاطین ماکسول

 پروتئین‌ها اهمیتّی اساسی در کارایی‌های فرجام‌شناختی موجودات زنده دارد. سه کارکرد اساسی  آن‌ها یکی سوخت‌و‌ساز است، یعنی واکنش‌های شیمیایی که امکان ساخت اجزاء متشکّلۀ سلّولی را فراهم می‌آورد، مهار و تنظیم مجموعۀ این فعالیّت شیمیایی را، و همچنین ساختار ارگانیسم را، برعهده دارد. هر پروتئینی از ۱۰۰ تا ۱۰۰۰۰ رادیکال اسید آمینه دارد که از میان ۲۰ پروتئین موجود گزینش شده است. امّا در مجموع ۲۵۰۰ پروتئین متمایز از یکدیگر در نزد باکتری‌ها و حدود ۱۰۰۰۰۰۰ در نزد انسان وجود دارد. در ساخت‌وساز، واکنش‌های شیمیایی را پروتئین‌هایی ممکن می‌کند که  آن‌ها را آنزیم می‌نامیم و به مانند کاتالیزوری بر روی یک رشدمایه عمل می‌کند. کنش آنزیم‌ها به سبب توانایی‌های  آن‌ها در تمایز فضاویژگی  آن‌ها است، یعنی آنکه در شناخت دقیق  آن‌ها از شکل مولکول‌هایی که با  آن‌ها باید تعامل کند. آنزیم‌ها با مولکول‌ها مجتمعی فضاویژه از راه پیوندهای غیراشتراکی بر اساس سمت‌گیری معیّنی می‌سازد، و سپس واکنش شیمیایی با دیگر مولکول‌ها را فعّال می‌کند. تشکیل مجتمع‌ فضاویژه و سمت‌گیری مولکول‌ها در درونش می‌تواند بی‌تقارنی‌ای را وارد کند که به هنگام واکنش شیمیایی به این کار بیانجامد که به یکی از دو ایزومر دست بیابد، که می‌توان به مقدار مساوی از راه انجام همان واکنش در آزمایشگاه هم به‌دست آورد. به همین سبب ماکسول شیطانی را تصّور کرده بود که با دست‌کاری دریچه‌ای در نقطۀ ارتباط میان دو محفظه، تنها به مولکول‌هایی اجازۀ حرکت در سمتی را می‌دهد که سریع باشد و با انرژی زیاد، و در جهت دیگر مولکول‌های کند را، با انرژی کم را. به این ترتیب یکی از آن دو محفظه گرم، در حالی که دیگری سرد می‌شود. امّا این نکنه ثابت شد که برخلاف فرضیّۀ ماکسول که اصل دوم ترمودینامیک را نقض می‌کرد، چنین گزینشی تنها با صرف انرژی ممکن بود، زیرا که مستلزم کسب اطّلاعات بود، امّا هر گونه کسب اطّلاعی مستلزم انرژی بود. در مورد آنزیم‌ها انرژی لازم بر تمیز فضاویژگی از پتانسیل شیمیایی رشدمایه مستخرج می‌شود.

Jacques Monod: cybernétique microscopique

فصل چهارم: سیبرنتیک میکروسکوپی

 از آنجایی که سلسلۀ اعصاب کارکرد اعضا را هماهنگ می‌کند، نظام سیبرنتیکی‌ای وجود دارد که هماهنگی و تنظیم کارکرد درون‌سلّولی را برقرار می‌کند که بر فعّالیّت آنزیم‌هایی استوار است که  آن‌ها را دگرریختار می‌نامیم، و بر خلاف آنزیم‌های کلاسیک این خاصیّت را دارد تا به‌طور هم‌زمان از راه شناخت فضاویژگی چندین ترکیب مختلف هدایت شود. باتوجّه به غلظت این مولکول‌ها، عمل آنزیم‌های دگرریختار می‌تواند فعّال شود، مهار شود، افرایش یا کاهش یابد به‌طوری‌که تشکیل متابولیت‌هایی را تنظیم کند که بر عهدۀ  آن‌هاست. این متابولیت‌ها مجموعه‌ای از تن‌هایی است که سوخت‌و‌ساز تولید می‌کند وعمدتاً مشتمل بر تن‌هایی است که به‌طور اعمّ بر رشد و تکثیر سلّول‌هایی که  آن‌ها را متابولیت‌های اساسی می‌نامیم، لازم است. این تنظیم پیچیده، غالباً به‌طور همزمان، وابسته به غلظت موادّی است که  آن‌ها را موثرّهای دگرریختار می‌نامیم که می‌تواند همان رشد‌مایۀ اولیّه باشد، یعنی مولکول‌هایی که آنزیم بر روی  آن‌ها عمل می‌کند، متابولیت‌ نهایی باشد، فرآورده‌هایی که از فروزینگی این متابولیت است، یا بازهم متابولیتی باشد که فرآورده‌ای باشد که از فرایندی موازی به‌دست آمده باشد. کارکرد نظام‌هایی که دیگر سوخت‌و‌ساز و تشکیل مولکول‌های کوچک را تنظیم نمی‌کند، بلکه بر ساخت مولکول‌های بزرگ و اسیدهای نوکلئیک نظارت دارد، هم بسیار پیچیده‌تر است و هم کمتر شناخته شده. اصل اساسی که باید در اینجا به‌خاطر بسپاریم این است که یک پروتئین دگرریختار امکان تنظیم ساخت یک تن را از راه موادّی می‌دهد، که هیچ گونه قرابت شیمیایی نه با این تن دارد و نه با مولکول‌های رشدمایۀ اولیّه. این خاصیّت منشأ تصوّر وجود خواصّ مخصوص به حوزۀ موجودات زنده است. چنین نظری، که گاه آن را تحویل‌گرا می‌نامیم تا از این راه از ارزش آن بکاهیم، تنها نظری است که امکان می‌دهد تا نشان دهیم که چگونه ارگانیسم‌ها فراتر از قوانین فیزیک می‌روند، درحالی که از آن قوانین کاملاً پیروی می‌کنند

Jacques Monod: ontogénèse moléculaire

فصل پنجم: هستی‌زایی مولکولی

 پروتئین‌های گلبولی را که در این کار از  آن‌ها حرف می‌زنیم، الیگومر می‌نامیم، زیرا که متشکّل از ۲، ۴، ۶، ۸ یا ۱۲ ساختار پروتئینی اولّیه است که پروتومر نامیده می‌شود. این پروتئین‌ها به‌علاوه خواصّی دارد که پروتومرها فاقد آن است. بروز خوّاصی را که در یک ساختار پیچیده، تنها در حالت نهان در اجزاء آن موجود است، پس‌زایی می‌نامیم. این مولکول‌های الیگومر می‌تواند در شرایطی از یکدیگر جدا شود. امّا زمانی که عامل جداکننده از میان می‌رود، متوجّه می‌شویم که پروتومرها، بر اساس پیکربندی اولیّه، از نو به شیوه‌ای خود‌به‌خود به یکدیگر می‌پیوندد. ساختار الیگومر بدین‌ترتیب آن خواص از دست‌رفته‌ به هنگام جدایی‌از‌هم را باز می‌یابد. در بارۀ پس‌زایی به‌خودی‌خود نمونه‌های زیادی وجود دارد: اجزاء ریبوزوم‌ها یا ویروس‌های باکتری‌خوار از راه پیوند غیراشتراکی به‌یکدیگر می‌پیوندد تا آن ساختار کارامدی را تشکیل دهند که خود اجزاء آنند. چالش کنونی ما (۱۹۷۰) این است تا نتایج ریخت‌زایی میکروسکوپی را به سطح ماکروسکوپی انتقال دهیم. از منظر کلّی، کارکردهای کاتالیتی، تنظیم‌کننده، و پس‌زایشی پروتئین‌ها، که بار توانایی‌های شناختی را برعهده دارد و منشأ ساختارهای فرجام‌شناختی موجودات زنده است، همگی بر خواص تشکیل پیوندهای فضاویژه استوار است. منشأ این خواص در این واقعیّت است که پروتئین‌های گلبولی متشکّل از از زنجیرۀ ابتدایی خطّی‌ای به نام زنجیرۀ پلی‌پپتیدی از رادیکال‌های اسیدهای آمینه است که ازراه پیوندهای اشتراکی به یکدیگر مرتبط‌‌‌ است و پایداری  آن‌ها هم از راه پیوندهای غیراشتراکی است که این اسیدهای آمینه را بین خود به یکدیگر مرتبط می‌کند. شمار بسیار زیادی از پیکربندی‌های نظری میان این زنجیره‌های نرم ممکن است. با این حال، در شرایط اولّیۀ ترکیب  آن‌ها، این زنجیره‌ها به‌خودی‌خود حالتی را برمی‌گرینند که حدّاکثر فشردگی ممکن را داشته باشند که با حدّاکتر پایداری ترمودینامیکی متناظر باشد. این پیکربندی به  آن‌ها خاصیّت‌های کارکردی‌ای را می‌دهد که در حالت باز فاقد آنند. نظمی که از این راه، این ساختارها به دست آورده‌اند از راه آن آنتروپی‌ای جبران می‌شود که با آزادشدن مولکول‌های آب همراه است، که در آغاز محبوس بودند و رادیکال‌های آب‌گریز در تعقیب  آن‌ها. علّت‌گرایی ژنتیکی تنها رشته‌ای از رادیکال‌های اسید‌های آمینه را که پروتئین‌ها را تشکیل می‌دهد، مشخّص می‌کند. در عوض گزینش پیکربندی سه‌بعدی  آن‌ها، در میان دیگر پیکربندی‌های ممکن، که نشان از غنا با‌اهمیّت اطّلاعات دارد، از نظر ژنتیکی کد‌شده نیست. چنین نتیجه‌ای یکی از سرمنشأ‌های انتقاد به زیست‌شناسی نوین بوده است، که ملاحظات پیشین ما بدانها این چنین پاسخ می‌دهد که تنها قوانین فیزیک در چنین غنایی دست‌اندرکار است. رشد یک ارگانیسم را می‌توان از منظر فعالیّت پروتئین‌ها با مراحل ذیل ترسیم کرد: - برخودپیچیدگی زنجیره‌های پلی‌پپتیدی، – به‌هم‌پیوستن پروتئین‌ها به منظور تشکیل ارگانیت‌های سلّولی (ریبوزوم‌ها)، – برهم‌کنش میان سلّول‌ها به منظور تشکیل بافت‌ها و ارگان‌ها،- هماهنگی میان این برهم‌کنش‌ها از راه پروتئین‌های دگرریختار. در هر مرحله به‌خودی‌خود ساختارهایی پیچیده‌تری تشکیل می‌شود که دارای خواص جدیدی است. به‌همین سبب به‌ نظر می‌رسید که امید به گشودن راز حیات از راه مطالعۀ بنیادهای جریان پی‌درپیی اسیدهای آمینه در زنجیره‌های پلی‌پپتیدی پروتئین‌ها امری بجا باشد. امّا مشاهدات و محاسبات آماری نشان داد که تنها تصادف در پیاپیی اسیدهای آمینه حکم می‌راند که به پروتئین‌ها کارایی می‌دهد و در تمامی مولکول‌های هر پروتئینی وفادارانه تکثیر می‌شود. به عبارت دیگر، با شناخت آغاز یک توالی، ممکن نیست بتوان دنبالۀ آن را از آن نتیجه گرفت.

Jacques Monod: Invariance et perturbations

فصل ششم: ناوردایی و اختلال

 فلسفه دارای دو پیشینه است: پیشینۀ افلاطونی که جهان را بی‌تغییر می‌داند و پیشینۀ هراکلیتی- که هگل و مارکس آن را پی گرفته‌اند- که در آن واقعیّت در حرکت دایم جای دارد. این بناهای فکری در واقع به این کار می‌آید تا نظریّه‌های اخلاقی-سیاسی قبلی را توجیه کند. هرچند که علم شرکت در این بحث را بر خود محظور می‌شمرد، در حرکت خود در پی یافتن آن مقادیر تغییرناپذیر است تا نظریّه‌های خود را بر  آن‌ها بنا نهد. گسترش زیست‌شناسی سلّولی این نکته را در دومین ربع قرن بیستم بر ما آشکار کرد که همۀ موجودات زنده از دو دسته مولکول تشکیل شده‌اند: پروتئین‌ها، که از گردآمدن بیست اسید آمینه به‌وجود آمده‌، و اسیدهای نوکلئیکی که از راه بسپارش خطّی نوکلئوتید‌ها تشکیل شده است. ساختار  آن‌ها در داخل مولکول‌های DNA کد شده است، که از دو شاخه از راه چهار پایۀ نوکلئوتیدی درست شده است: آدنین (A)، گوانین (G)، سیتوزین (C)، و تیمین (T). به هنگام فرایند تقسیم سلّولی، این دو شاخه از یکدیگر جدا می‌شود تا دو مولکول جدید DNA را بسازد که هریک در داخل یک سلّول است. سپس هر شاخه از DNA که هنوز کم است به تشکیل خود در هر سلّول می‌پردازد: A و T از یک طرف، C وG از طرف دیگر از راه پیوندی غیراشتراکی فضاویژه گردهم می‌آید، یکی رودررو با دیگری بر روی هر یک از شاخه‌های DNA. این سازوکار این امکان را فراهم می‌آورد تا اطّلاعات با وسواس زیاد از سلّولی به سلّول دیگر رونویسی شود. اطّلاعات بر روی DNA بر دسته‌های سه‌تایی نوکلئوتیدهایی کد شده است که هر یک متناظر با اسیدهای آمینه‌ای است که در سطح ریبوزوم گرد امده است. ذکر این نکته اهمیّت دارد که هیچ رابطۀ فضاویژگی‌ای یا فضایی‌ای میان نوکلئوتیدها و اسیدهای آمینۀ متناظر با  آن‌ها وجود ندارد. به‌عبارت دیگر کد تنها بر تصادف استوار است و می‌توانست طور دیگری باشد. و به‌علاوه این فرایند برگشت‌ناپذیر است و نگاشت اطّلاعاتی بر روی DNA،که بر روی پروتئینی موجود باشد، دیگر ممکن نخواهد بود. با این حال، هرقدر که این سازوکار دقیق به‌نظر رسد، موجودیّت‌های میکروسکوپی و به‌ویژه عناصری که درستی انتقال اطّلاعات را برعهده دارد، متحمّل اختلالاتی از مرتبۀ کوانتومی می‌شود، که هرچند از  آن‌ها گزیری نیست، در اشتباهات نسخه‌برداری‌ای نمایان می‌شود که انباشت  آن‌ها در جریان حیات تاحدودی مسئولیّت پیرشدن و مرگ ارگانیسم را برگردن دارد. این اشتباهات، که جا دارد در مورد  آن‌ها بگوییم که فقط ناشی از تصادف است، تنها منشأ تکامل ژنتیکی است. این واقعیّت که امروز امری مسلّم است، پذیرشش امّا کاری دشوار است، زیرا که به‌خصوص با هر شکلی از آیین انسان‌مداری ضدیّت دارد. همچنین بی‌مناسبت نیست تا از سه مفهوم اصولی، که به‌طور عام تصادف نامیده می‌شود، تعریفی به‌دست دهیم، و ماهیّت آن تعریفی را به‌درستی روشن کنیم، که در این مورد دست‌اندر کار است. اوّل، تصادف “کاذب” است، که از نادانی ما از شرایط آغازین برمی‌خیزد، مانند آنکه در بازی با تاس با آن رودررو هستیم؛ دوم، تصادف “ذاتی” است، مانند آنچه که در رویدادی در محلّ تقاطع دو زنجیرۀ علّی مستقلّ از یکدیگر پیش می‌آید: آجری بر سر رهگذری می‌خورد. سقوط آجر و حضور رهگذر به‌یکدیگر مرتبط نیست؛ سوم، تصادفی که “ریشه‌ای” است، یعنی ملتصق به ساختار کوانتومی مادّه است. جهش ژنتیکی از نوع دوم تصادف است، در این حدّ که اثرات کارکردی تغییر پروتئین به سبب اطّلاعاتی که تغییرکرده است، بی‌ارتباط با دلیل این تغییر است. جایگاه اصلی تصادف در تکامل، نظریّه‌های جان‌گرا را نقض می‌کند، مانند نظریّۀ انگلس که در تکامل، آشکارشدن منظوری را می‌دید که طبیعت تاکنون آن را ابراز نکرده است. تکامل، نظر برکسون را هم نقض می‌کند که در آن دلیلی بر اصل حیات می‌دید. خاصیّت‌های موجودات زنده بدین ترتیب، بر درستی در همانندسازی کد ژنتیک استوار است، در حالی که تکامل تنها به‌سبب بروز اشتباه در این فرایند است.

Jacques Monod: évolution

فصل هفتم: تکامل

 هرچند که در مقیاس تقسیم سلّولی، جهش‌های ژنتیکی استثنا به‌حساب می‌آید، در مقیاس جمعیّتی به‌شیوه‌ای با بسامد بسیار زیاد روی می‌دهد، زیرا که این جهش‌ها در هر نسلی برابر است با حاصل‌ضرب احتمال بروز  آن‌ها در شمار افراد آن جمعیّت. امّا در میان این جهش‌ها، تنها  آن‌هایی که به انسجام ارگانیسم میزبان زیانی وارد نمی‌کند یا بر انسجام آن می‌افزاید، از راه تکامل گزینش می‌شود. به‌طور کلّی‌تر، تکامل نتیجه‌ای از اصل دوم ترمودینامیک است که هرچند افزایش برگشت‌ناپذیر آنتروپی در درون نظامی معیّن را ایجاب می‌کند، امّا پیدایی نظم در یک زیر‌سیستم را تا زمانی که تراز کلّی نظام را برهم نزند، منتفی نمی‌کند. در میان همۀ امکاناتی که جهش به‌تصادف بر  آن‌ها “کوشیده” است، تقریباً همۀ  آن‌ها بی‌نتیجه مانده است، در حالی‌که برخی امکان بالارفتن تا سطح ارگانیسم‌های زندۀ پیچیده‌تر را همواره می‌یابد. این کنش تصادف را با پیدایش پادتن‌های خاصّ یک آنتی‌ژن می‌توان قیاس کرد. زمانی دراز چنین گمان می‌کردیم که تشکیل پادتن‌ها به‌سبب وجود آنتی‌ژن‌ها است. در واقع ارگانیسم به‌تصادف و همه‌سویه پادتن‌های مختلفی تولید می‌کند. آنتی‌ژن تنها آن پادتنی را برمی‌گزیند که خاصّ خودش باشد و تولیدش را ارگانیسم بیفزاید. امّا ذکر این نکته هم بی‌مناسبت نیست که هرچند تولید آنتی‌ژن وابسته به محیط است، فشار انتخاب امّا مشروط به رفتار “گزینش‌شده” از طرف ارگانیسم پس از یک جهش و به‌خصوص پس از تهاجم به فضاهای نوین بوم‌‌زیستی است. تکامل یک گونه بدین‌ترتیب به همین انتخاب اولّیه وابسته است. برای مثال هنگامی که اولیّن ماهی تصمیم گرفت تا زمین سخت را بکاود، در حالی‌که ناشیانه به‌پیش می‌رفت، در همان زمان هم فشار انتخاب به‌سود اعضایی پدیدار شد که حرکت بهتر بر روی زمین را ممکن کرد. و همین‌طور، آن‌وقت که نیای اسب به زندگی در دشت، و به‌جای نزاع با شکارگرهای خود به گریختن ازبرابر آن‌ها تصمیم گرفت، در همان روز فشار انتخابی به‌سود حرکت تند پدیدار شد. گسترش استثنایی مغز انسان و اندازۀ کاسۀ سر در قیاس با دیگر حیوانات، ازآن‌جمله میمون‌ها، به این پرسش در بارۀ فشار انتخاب می‌انجامد که سرمنشأ آن است و باید هم فشار زیادی باشد، ریرا که این تکامل در دوران نسبتاً کوتاه دومیلیون سال پدیدار شده است. زبان نمادین که از ویژگی‌های انسانی است، درحالی که راه را بر گونۀ دیگری از تکامل خلاّق، یعنی فرهنگ، می‌گشاید، محتملاً سرمنشأ این ویژگی کالبد‌شناختی است. درواقع، کسانی که از توانایی به گفتار بهره‌مند بودند، امتیازهای زیادی هم نصیبشان می‌شد و تکامل آن شاید گسترش ساخت اشیاء و شکار حیوانات بزرگ را ممکن کرده باشد که مستلزم هماهنگی در کار میان چند نفر بود. شناخت ما از یادگیری زبان در نزد کودک نشان از آن دارد که این یادگیری نیازمند پیدایی ساختارهای عصبی خاص است که تکیه‌گاه آن است. این شناخت به‌ویژه این نظر را ردّ می‌کند که به‌جای آنکه زبان را برآمده از هم‌زیستی زبان و کارکردهای شناختی بدانیم، آن را رو‌ساختی بیش ندانیم. به همین سبب نیاکان ما که برای نخستین بار بازنمایی نمادین گفتاری را برگزیدند، نه‌تنها پیدایی فرهنگ را، بلکه تکامل فیزیکی انسان را با سلسله اعصاب مرکزی پیشرفته‌تر، ممکن کردند.

Jacques Monod: les frontières

فصل هشتم: مرزهای کنونی

 مرزهای شناخت زیست‌شناسی نوین در دو کران تکامل قرار دارد. این کران از سویی اولّین موجود زنده است، و از سوی دیگر سلسله اعصاب مرکزی انسان. در مورد منشأ موجودات زنده، امروز، هم تشکیل اسیدهای آمینه و نوکلئوتیدها را می‌فهمیم و هم می‌توانیم در آزمایشگاه خود  آن‌ها، و بَسپارش  آن‌ها را، در شرایطی که احتمالاً بر روی زمین در تشکیل سوپ اولّیه حاکم بوده است، به‌دست آوریم. همچنین می‌توانیم، به‌سبب تجربه، تکرار ماکرومولکول‌ها را از راه به‌هم‌پیوستگی عناصر مکملّ  آن‌ها، با اطمینان کمتری، شبیه به انچه که در تکرار شاخه‌های DNA روی می‌دهد، از نظر بگذرانیم. امّا گذر از راه کد ژنتیک این ساختارهای مولکولی، که شاید بیش از یک میلیارد سال پیش روی داده است، به سلّول، به میزانی که اکنون سامان یافته است و آن را می‌شناسیم، یعنی دارای غشایی با تراوایی گزینشی است، چیزی است که امروز تصوّر آن را هم نمی‌توان کرد. مشکل اصلی اینجا این است که ترجمۀ کد ژنتیک فقط از راه محصولات آن ترجمه ممکن است. به‌علاوه هیچ سنگواره‌ای وجود ندارد که پژوهشگری را به این سو هدایت کند و در ارگانیسم‌های اوّلیّۀ شناخته‌شده هم هیچ ردّی از آن گذشتۀ دور برجای نمانده است. به‌علاوه، پیدایی حیات، به‌عنوان محصول تصادف، در حالی‌که شرایط اولّیۀ جهان چنین چیزی را درخود ندارد، و اقبال آن هم در پدیدار شدن بسیار اندک بوده است،ما را بیش‌از‌پیش سردرگم می‌کند، زیرا که چنین چیزی ایجاب می‌کند که از هر یقینی به سرنوشت و به هر آیین انسان مداری چشم‌پوشی کنیم. “سرنوشت همین‌که جاری می‌شود، رقم می‌خورد، و نه پیشتر.” و در بارۀ سلسله اعصاب مرکزی انسان باید گفت که صرف‌نظر از آنکه از دیدگاه منطقی، امیدی نیست که مغز ما بتواند به‌طور کامل ساختار خاص خود را فهم کند، که بنا بر تعریف درجه‌ای از پیچیدگی هم‌سنگ با آن دارد، امروز بسیار دورتر از آنیم که پدیدۀ انتقال سیناپتیک یا حافظه را دریابیم، هرچند که این دو با کارکرد اجزاء الکترونیکی ماشین‌های محاسبه شباهت دارد. کارکردهای نخستی مغز حیوان عبارت است از: اوّل، برقراری هماهنگی مرکزی فعّالیّت عصبی-حرکتی بر مبنای اطّلاعات حسّی؛ دوم، اجراء برنامه‌های عملیّاتی متناسب با انگیختار؛ سوم، ساخت بازنمایی از دنیا، بر مبنای اطّلاعات حسی، آنگونه که سازوار با کارایی ذهن باشد؛ چهارم، تحلیل رویدادها و افزودن تجربیّات شخصی بر برنامه‌های فطری ؛ پنجم، همگون‌سازی وضعیّت‌هایی که برای  آن‌ها بتواند برنامۀ عملّیاتی‌ای تصّور و منظورکند. سه کارکرد اوّل، یعنی بازنمایی و هماهنگی، نزد همۀ حیوانات مشترک است. کارکرد چهارم مخصوص بی‌مهره‌گان عالی و ‌مهره‌داران است. دستۀ اخیر، تنها دسته‌ای است که این کار‌کرد خلّاق و هدفمند تجربۀ ذهنی را دارد. برای آنکه کار‌کرد بازنمایی و هماهنگی به‌درستی انجام شود، حیوانات از ابزارهای فیزیولوژیکی مناسب برخوردارند در حالی که دو کارکرد اخیر به یادگیری مرتبط است. زیست‌شناسی نوین به جدال میان فطری و اکتسابی به‌این صورت پایان دادکه نشان داد تحصیل برخی از چیزها از راه تجربه براساس برنامه‌ای فطری روی می‌دهد که در درون محیط فیزیولوژیک موجود است. امّا برای آنکه در اینجا تجربه‌گرایان را هم ذی‌حق بدانیم، حقیقت این است که تجربه، به این برنامه شکلی می‌دهد، امّا این تجربه، فردی نیست، بلکه از آن نسل‌های متعدّد در جریان تکامل است. بدین ترتیب، تجربه، قدرت پیش‌بینی انسان را در جریان تکامل می‌آزماید، به‌ویژه زمانی که بقاء قبیله بستگی تام بدان دارد. این خود دلیلی است بر کارایی این توانایی. این برهان‌ها به‌خوبی نشان می‌دهد که چرا ریاضیات و ابزارهای منطقی انسان می‌تواند طبیعت را با دقّت زیاد تشریح کند؛ امری که شگفتی کسی چون اینشتین را برانگیخته بود. امّا در وراء آن پنج کارکردی که برشمردیم، ویژگی انسان گفتار است که به او این امکان را می‌دهد تا تجربه‌اش و فکرش را در شکلی که دیگر با خود او از میان نمی‌رود، بازگو کند، در حالی که زبان حیوانی تنها عناصری را دربر دارد که استفاده‌ای آنی دارد، مثلاً علایم هشدار دهنده. با این حال، و برخلاف ظاهر، گفتار را نباید با فکر اشتباه کرد، هرچند که گفتار مستقیماً در پی آن می‌آید. برخی تجربیّات بر روی بیمارانی که مغز  آن‌ها دیگر امکان حرف زدن را به  آن‌ها نمی‌دهد، مؤیّد این نکته است. تفکیک ظاهری میان جسم و روح هم، برای ما، همچنان‌که برای اندیشمندان سدۀ هفدهم، حقیقتی کاری باقی می‌ماند. امّا چرا باید از این دوگانگی صرف‌نظر کنیم؟ پذیرفتن مادیّت ذهن الزاماً به اینحا نمی‌انجامد که واقعیّت آن را نفی کنیم، بلکه آگاهی ما به تاریخ خود و به پیچیدگی خود را، در ما برمی‌انگیزد.

Jacques Monod: Le Royaume et les ténèbres

فصل نهم: ملکوت و ظلمت

از زمانی که انسان آغاز به برقراری ارتباط به‌شکل گفتار کرد، که به او این امکان را داد تا هم بهتر عمل کند و هم هماهنگ‌تر، تکامل جسمی هم براثر فشار انتخاب، به‌دنبال گسترش فکر و فرهنگ آمد که فیزیولوژی برای آن چارچوبی سخت بود. زمانی که انسان‌ بر محیط خود مسلّط شد، انتخاب در سطح نزاع‌های درون‌گونه‌ای وارد عمل شد، که نزد دیگر حیوانات شناخته‌شده نبود، و دسته‌های انسانی مستعدّتر، از آن میان پیروزمند بیرون آمدند. و سرانجام، رشد نمایی فرهنگ، ارتباط آن را با تکامل ژنوم گسیخت. ذکر این نکته هم اهمیّت دارد که یک‌بار دیگر رفتار، آنچه در این مورد پیدایی گفتار است، فشار انتخاب را به‌سویی هدایت کرد که به رشد سریع سلسله اعصاب مرکزی باید می‌انجامید. امروزه در جوامع نوین انتخاب دیگر با کارآمدی پیشین خود عمل نمی‌کند: طبّ حتّی به اشخاصی که حامل نارسایی‌های ژنتیکی‌اند، این امکان را می‌دهد تا آنقدر زندگی کنند تا بتوانند فرزندانی داشته باشند که  آن‌ها نیز به‌نوبۀ خود همان نارسایی‌ها را دارند. و افزون بر آن، همبستگی‌ای منفی میان ضریب هوشی و تعداد فرزندان زوج‌ها وجود دارد؛ امری که می‌تواند این خطر را درپی داشته باشد که بر روی شمار کوچکی از نخبگان بیشترین ظرفیّت انباشته شود. این خطرات که آثار  آن‌ها پیش از ده تا پانزده نسل آینده محسوس نخواهد بود، یعنی قبل از چندین سدۀ پیش رو، خطرات عاجل نیست. انسان امروزی درد روحی عمیق‌تری دارد، که از تقابل میان فهمش از طبیعت و از سرنوشت خاص خودش از یک‌سو برخاسته است، که هزارها سال است که در او ریشه دارد، و از دیگرسو از کشفیاّت علم طی سه سدۀ اخیر که بر این اصل موضوع استوار است که “طبیعت عینی است و حقیقت شناخت نمی‌تواند منشأ دیگری جز در تضارب منظمّ میان منطق و تجربه” داشته باشد. گزینش در فکر را هم می‌توان با آن گزینشی هم‌راستا دانست که در دنیای موحودات زنده دست‌اندر کار است. این فرایند به پیش‌برد آن افکاری کمک می‌کند که به انسان‌ها انسجام، اعتماد به نفس، و قدرت تأثیر می‌دهد، که در  آن‌ها آسان‌تر نفوذ می‌کند، زیرا که به‌خصوص پاسخ‌هایی بر آن نگرانی‌هایی دارد که با معنای وجود و با جایگاه انسان در جهان مرتبط است. طی هزاران سال، زمانی که بقاء انسان مشروط به تعلّقش به قبیله‌اش، به اطاعتش از قانون، به عقیده‌اش به افسانه‌هایی بود که همبستگی اجتماعی را برقرار می‌کرد، محتمل است که تکامل ژنتیکی‌ای پدیدار شده باشد که به پیش‌برد این رفتار کمک کرده باشد. این تکامل به‌ویژه نیاز ما به توضیح در بارۀ معنای وجود را، تمایل ما به ادیان، و همچنین نقاط مشترک میان اساطیری که  آن‌ها را بنا می‌نهد، بیان می‌کند. همۀ اینها عموماً سرگذشت پیام‌آوری را نقل می‌کند، که به‌نام آفرینندۀ جهان سخن می‌گوید تا به انسان جایگاهش در دنیا و هدفش از زندگی را نشان دهد. بر همین اساس، نظام‌های فلسفی بزرگ به انسان توضیحی در بارۀ حضورش در دنیا ارائه می‌دهد. امّا همین‌که نوبت به ماتریالیسم دیالکتیک رسید، مدّعی شد که بر قوانین تغییرناپذیر استوار است. فکر شناخت عینی، به‌عنوان تنها منبع حقیقت برای نظام‌های فلسفی و دینی جاذبه‌ای نداشت. این فکر تنها به سبب کارآمدی مادّی توانست جایی بیابد، زبرا که جوامع امروزی ثروت و قدرت خود را از آن می‌دانند. امّا این فکر نتوانست بر سر افراد چیره شود، یعنی بر آنجایی که هنوز ارزش‌های اخلاقی سنّتی سیطره دارد. در نزد انسان امروزی، درد روحی به همزیستی میان دو فکر متضاد مرتبط است: یکی آن فکری که ارزش‌های اخلاقی را مستخرج از جان‌گرایی دیرینه و از فشار انتخاب هزاران‌هزار ساله می‌داند که جایگاهی برای او در جهان قائل است، و دیگری آن فکر شناخت علمی که به او هم‌مرتبه‌بودن با محصول تصادف را منتسب می‌کند و او را از همۀ آن ارزش‌هایی محروم می‌کند که تاکنون  آن‌ها را همیشگی می‌پنداشت. می‌توانیم گفتار و عمل معتبر را این چنین تعریف کنیم که ‌به تصریح و تمایز میان احکام شناخت قائل است که بر علم استوار است، و احکام ارزشی که بر اخلاق استوار است، بی‌آنکه یکی از  آن‌ها را نادیده بگیرد. و به‌عکس، گفتار نامعتبر این دو نوع از احکام را بایکدیگر خلط می‌کند. و همچنین می‌توانیم بیافزاییم که اصل موضوع عینیّت طبیعت، یک گزینۀ اخلاقی است، یعنی آن چیزی که شناخت را بنیاد می‌نهد. هیچ حقیقت علمی نمی‌تواند مقدّم بر این گزینه باشد که حقیقت علمی را تعریف می‌کند. امّا ماهیّت آن گزینه‌ای که با هر دعوی‌ای بر عینیّت مغایرت دارد، با آن گزینه‌های فرهنگ‌های جان‌گرا از این حیث متفاوت است که در اینجا این گزینه‌ انسان را به پذیرش چیزی وادار نمی‌کند، بلکه به‌عکس این انسان است که اراده‌ای مبنی بر اعتبار گفتار خود را بر آن تحمیل می‌کند. حلّ مسئلۀ درد روحی انسان به این پرسش مرتبط است که بدانیم، آیا می‌توان اخلاق شناخت را با نیاز انسان به توضیح و با نیاز انسان به تعالی، که در درون طبیعت زیستی اوست، سازوار کرد. این چنین اخلاقی باید بر آن شناخت حقیقی‌ای استوار باشد، که به‌مانند ارزش متعالی و هدف اجتماع پذیرفته‌شده باشد. این چنین شناختی باید ویژگی انسان را تصریح کند و او را در گذرگاه میان دو دنیا قرار دهد: دنیای فکر و دنیای موجود زنده. این اخلاق نوین می‌تواند به سوسیالیسمی بیانجامد که هدفش رهایی انسان از فریب‌ها و بندهای مادّی است، که از اشتباهات جان‌گرا و به‌ویژه از بحث سرتاپا نادرست مارکسیسم می‌پرهیزد و پاسخی بر نگرانی‌ای می‌دهد که از گسیختگی میان پیوند دیرینۀ انسان با طببیعت برآمده است.

Jacques Monod: appendices

ضمائم

۱- ساختار پروتئین

پروتئین‌ها ماکرومولکول‌هایی است که از راه بسپارش خطّی اجسامی به دست می‌آید که “اسید‌های آمینه” نامیده می‌شود.

۲- اسیدهای نوکلئیکی

اسیدهای نوکلئیکی ماکرومولکول‌هایی است که از بسپارش خطّی اجسامی به دست می‌آید که “نوکلئوتید” نامیده می‌شود.

۳- کد ژنتیک

ساختار و خواصّ یک پروتئین را توالی‌ای (ترتیب خطّی) از رادیکال‌های اسیدهای آمینه در پلی‌پپتید تعیین می‌کند. (خلاصه)

 ۴- در بارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک

Jacques Monod: sur la signification du deuxième principe de la  thermodynamique

دربارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک

در بارۀ معنای اصل دوم، یعنی در بارۀ آنتروپی، در “هم‌ارزی” میان آنتروپی منفی و اطّلاعات، به‌حدّی نوشته شده است که از اینکه به‌اختصار به موضوع بپردازیم سرگشته‌ایم. امّا یادآوری موضوع به‌گمانمان ممکن است برخی از خوانندگان را به‌کار آید.

اصل دوم در صورت اولّیۀ خود (بدانگونه که کلاوسیوس در سال ۱۸۵۰ اعلام می‌کند، یعنی تعمیم قضیّۀ کارنو)، چنین پیش‌بینی می‌کند، که در منبعی که از نظر انرژی بسته باشد، هرگونه اختلافی در دما باید به‌خودی‌خود به سمت صفر بگراید. و یا، به‌بیان دیگر، این اصل می‌گوید که در درون چنین منبعی، که در آنجا دما یکنواخت می‌شود، ممکن نیست که اختلاف پتانسیل دمایی میان قسمت‌های مختلف دستگاه پدیدار شود. به‌همین سبب، برای مثال، برای سرد نگاه‌داشتن یخچال باید انرژی مصرف شود.

به‌همین سبب در منبعی با دمای یکنواخت، جایی که دیگر هیچ اختلاف پتانسیلی باقی نمی‌ماند، هیچ پدیده‌ای (ماکروسکوپی) نمی‌تواند روی دهد. بدین معنا نظام ما لخت است. درست به‌همین معنا است که می‌گوییم اصل دوم پست‌شدن الزامی انرژی در درون یک نظام بسته، مثلاً جهان را، پیش‌بینی می‌کند. “آنتروپی” کمیّتی ترمودینامیکی است که میزان پست‌شدن انرژی یک نظام را اندازه‌گیری می‌کند. براساس اصل دوم، درنتیجه، هر پدیده‌ای، هرچه باشد، الزاماً با افزایش آنتروپی در درون نظامی که در آن جریان دارد، همراه است.

امّا این پیشرفت نظریّۀ جنبشی مادّه (یا مکانیک آماری) بود که معنای اصل دوم را در کلّی‌ترین صورت و در ‌تمامیّت آن بر ما آشکار کرد. “پست شدن انرژی” یا افزایش آنتروپی نتیجه‌ای است آماری از حرکات و برخوردهای تصادفی مولکول‌ها با یکدیگر که می‌توان پیش‌بینی کرد. فرض کنیم که برای مثال دو منبع با دمای متفاوت را به‌یکدیگر مرتبط کرده باشیم. مولکول‌های “گرم” (یعنی مولکول‌های تند) و مولکول‌های “سرد” (یعنی مولکول‌های کند) به‌تصادف از منبعی به منبع دیگر در جریان حرکت خود می‌رود؛ چنین کاری سبب می‌شود تا ناگزیر اختلاف دما میان دو منبع از میان برود. امّا در همین مثال هم می‌بینیم که افزایش آنتروپی در چنین نظامی به افزایش بی‌نظمی مرتبط است: مولکول‌های تند و کند که درآغاز از هم جدا بود، اکنون درهم می‌آمیزد و انرژی کلّ این نظام اکنون، به‌سبب برخورد مولکول‌ها با یکدیگر، میان همۀ  آن‌ها به‌طور آماری تقسیم می‌شود؛ به‌علاوه این دو منبع، که درآغاز تمیز  آن‌ها از یکدیگر (به‌‌دلیل دمای  آن‌ها) ممکن بود، اکنون دیگر هم‌ارز یکدیگر است. پیش از درهم‌آمیزی مولکول‌ها با یکدیگر، این نظام می‌توانست کار انجام دهد، زیراکه میان دو منبع اختلاف پتانسیلی وجود داشت. امّا همین‌که به تعادل آماری رسید، دیگر هیچ پدیده‌ای نمی‌تواند در درون این نظام روی دهد.

اگرچه افزایش آنتروپی، افزایش بی‌نظمی در درون یک نظام را اندازه می‌گیرد، افزایش نظم با کاهش آنتروپی، یا آن‌طور که گاه بهتر می‌دانیم که بگوییم، با افزایش آنتروپی منفی (یا نگوآنتروپی) متناظر است. بااین‌حال مرتبۀ نظم یک دستگاه را می‌توان به زبان دیگری بیان کرد: به زبان اطّلاعات. در این زبان، مرتبۀ نظم یک دستگاه برابر است با مقدار اطّلاعات لازم بر تشریح این دستگاه. به‌همین سبب می‌توان از نوعی هم‌ارزی میان “اطّلاعات” و “نگوآنتروپی” حرف زد، چنانچه فکر سیلارد و لئون بری‌لوئن هم همین است (بنگرید به: ژاک مونو: تصادف و ضرورت: شیاطین ماکسول). این فکر اگرچه بسیار پرثمر است، می‌تواند به تعمیم‌ها یا قیاس‌های نامحتاطانه‌ای بیانجامد. و کاملاً هم درست است تا یکی از گزاره‌های اساسی نظریّۀ اطّلاعات را، یعنی این گزاره را که در انفورماتیک، انتقال هر پیامی الزاماً به‌نوعی با اتلاف اطّلاعاتی ‌همراه است که آن پیام در خود دارد، هم‌ارز با اصل دوم ترمودینامیک دانست.

ژاک مونو. تصادف و ضرورت. سوی، ۱۹۷۰؛ فهرست مطالب:

فهرست مطالب:

پیشگفتار (ص ۹)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)

فصل اوّل: دربارۀ اشیاء غریب (ص ۱۷)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (دربارۀ اشیاء غریب)

فصل دوم: حیات‌گرایی و جان‌گرایی (ص ۳۹)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (حیات‌گرایی و جان‌گرایی)

فصل سوم: شیاطین ماکسول (ص ۶۵)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (شیاطین ماکسول)

 فصل چهارم: سیبرنتیک میکروسکوپی (ص ۸۵)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (سیبرنتیک میکروسکوپی)

فصل پنجم: هستی‌زایی مولکولی (ص ۱۰۹)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (هستی‌زایی مولکولی)

فصل ششم: ناوردایی و اختلال (ص ۱۳۱)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (ناوردایی و اختلال)

فصل هفتم: تکامل (ص ۱۵۳)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (تکامل)

 فصل هشتم: مرز‌های کنونی (ص ۱۷۵)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (مرزهای کنونی)

 فصل نهم: ملکوت و ظلمت (ص ۲۰۱)؛ بنگرید به: ژاک مونو: ملکوت و ظلمت

 ضمایم: ژاک مونو: تصادف و ضرورت (ضمائم)

(شمارۀ صفحه به نسخۀ فرانسوی کتاب باز می‌گردد)

فهرست مطالب نسخۀ فرانسوی:

 Jacques Monod : le hasard et la nécessité:

table des matière

  PRÉFACE                                                                                  ۹

CHAPITRE  I  : D’étranges objets  . . . . . . . . . . . . . . . .       ۱۵

le  naturel   et  l’artificiel  (۱۷)  -  les  difficultés   d’un   programme spatial  (۱۹) – des  objets  dotés  d’un  projet  (۲۱)  -  des  machines qui se construisent  elles-mêmes (23) – des machines  qui se reproduisent   (۲۵)   -  les   propriétés   étranges :  invariance     et téléonomie   (۲۶)  -  le  paradoxe   de  l’invariance  (۳۰)  -  la téléonomie  et le principe  d’objectivité  (۳۲).

 CHAPITRE  II: Vitalismes et animismes    ۳۵ – la  relation  de  priorité  entre  invariance  et téléonomie  : dilemme fondamental  (۳۷)   -  vitalisme   métaphysique  (۳۹)   -  vitalisme scientiste  (۴۱)  -  la  projection   animiste   et  l’ancienne alliance  (۴۳)  -  le  progressisme  scientiste  (۴۴)  -  la  projection animiste  dans  le  matérialisme dialectique  (۴۶)  - nécessité  d’une épistémologie critique (50) – faillite épistémologique du matérialisme dialectique  (۵۰) – l’illusion  anthropocentriste (53) – la biosphère : événement   singulier   non   déductible   des  premiers principes  (۵۴).

 CHAPITRE   III  : Les démons de Maxwell  . . . . . . . .            ۵۷ - les  protéines   comme   agents   moléculaires   de   la    téléonomie structurale  et  fonctionnelle (59) – les  protéines-enzymes comme catalyseurs   spécifiques  (۶۲)  -  liaisons  covalentes   et  non-covalentes  (۶۷)  - la  notion  de  complexe  stéréospécifique  non-covalent  (۷۰)  -  le  démon  de  Maxwell  (۷۲).

 CHAPITRE   IV : Cybernétique microscopique  . . . . . .       ۷۵

cohérence  fonctionnelle de  la  machinerie   cellulaire  (۷۷)  -  protéines  régulatoires  et  logique  des  régulations   (۷۸) –  mécanisme des  interactions  allostériques   (۸۳)  -  régulation   de  la  synthèse des  enzymes  (۸۷) –  la  notion  de  gratuité  (۹۱)  -  wholisme  et  réductionnisme  (۹۲).

  CHAPITRE  v : Ontogénèse moléculaire  . . . . . . . . . .    ۹۵

l’association  spontanée des sous-unités dans les protéines oligomériques  (۹۸)  -  structuration   spontanée   de  particules  complexes (100) – morphogénèse microscopique et morphogénèse macroscopique  (۱۰۲)  -  structure   primaire  et  structure  globulaire  des  protéines  (۱۰۵)  -  formation   des  structures   globulaires (107) – le faux  paradoxe de l’ enrichissement   épigénétique (108) – l’ultima ratio des structures téléonomiques (110) – l’interprétation  du  message (111).

 CHAPITRE VI : Invariance et perturbations                       ۱۱۳

Platon  et  Héraclite  (ll5) –  les invariants  anatomiques  (۱۱۷) – les invariants chimiques (118) – l’ADN  comme invariant fonda­mental  (۱۲۰) – la  traduction  du  code  (۱۲۳) –  irréversibilité de la traduction  (۱۲۵) – perturbations microscopiques (126) – incertitude  opérationnelle  et  incertitude   essentielle  (۱۲۸)  -  l’évolution : création  absolue et  non  révélation (130).

 CHAPITRE  VII : Évolution                                               ۱۳۳

le  hasard   et   la   nécessité (۱۳۵)  -  richesse  de  la  source  de hasard  (۱۳۷) – paradoxe  de la stabilité des espèces (138) – l’irréversibilité  de  l’évolution  et  le  deuxième  principe  (۱۳۹) – origine des anticorps (140) – le comportement comme orientant les pressions de sélection (141) – le langage et l’évolution de l’homme (144) – l’acquisition primaire du langage (148) – l’acquisition du langage programmée dans le développement épigénétique du  cerveau  (۱۴۹).

 CHAPITRE  VIII  : Les frontières                                         ۱۵۳

les frontières  actuelles de la connaissance biologique (155) – le problème    des   origines   (۱۵۷)  -  l’énigme   de   l’origine   du code  (۱۵۹)  -  l’autre   frontière :   le   système   nerveux   central  (۱۶۲) – fonctions du système nerveux central (164) – l’ana­lyse  des  impressions  sensorielles  (۱۶۶)  -  innéisme  et  empirisme  (۱۶۷)  -   la   fonction   de   simulation   (۱۶۹)  -  l’illusion dualiste  et  la  présence  de  l’esprit  (۱۷۳).

 CHAPITRE  IX : Le Royaume et les ténèbres                   ۱۷۵

pressions de sélection dans l’évolution de l’Homme (177) – dangers de dégradation génétique dans les sociétés modernes (179) – la  sélection  des  idées  (۱۸۱) –  l’exigence  d’explication  (۱۸۲) – les  ontogénies  mythiques  et  métaphysiques (184) –  la  rupture de l’ancienne alliance :t  animiste et le mal de l’âme moderne (185) – les valeurs et la connaissance (188) – l’éthique de la connaissance  (۱۹۱)  -  l’éthique   de  la  connaissance  et  l’idéal socialiste (193).

  APPENDICES                                                                                ۱۹۷

  I.  structure  des  protéines  (۱۹۹)  -  II. acides  nucléiques   (۲۰۳)  - III. le code  génétique (207) – IV. sur la signification  du deuxième principe de  la  thermodynamique (211).

 

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، مهرماه ۱۳۹۲

———————————————————————————————————

توضیحات ما:

و امّا پس از سپاس از خداوند جان و خرد؛ با دو نوشتۀ پیشین خود: هانس کونگ: سرآغاز همه چیز، و: مانفرد آیگن: تصادف و ضرورت، اکنون چنین به گمانمان می‌رسد که خوانندۀ ما از هرسو آمادگی دارد تا به نوشتۀ ژاک مونو: تصادف و ضرورت، به شرحی که در: نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه، آوردیم، ورود پیدا کند. هانس کونگ، به‌شیوۀ خود، از یک طرف راه را برخوانندۀ ما می‌گشاید: “دین می‌تواند آن اننظام بزرگی را دریابد و تفسیر کند، که در سطوح مختلف این عالم قرار دارد.”؛ و از طرف دیگر، مانفرد آیگن هم، راه را بر زیاده‌خواهی‌های نویسندۀ ما می‌بندد: “آنچه می‌خواهم بگویم این است که “ضرورت” درست همسنگ با “تصادف” پدیدار می‌شود.”، و یا در جایی دیگر دربارۀ ”اصل موضوع عینیّت”، که همۀ احتجاجات نویسندۀ فرانسوی ما بر آن استوار است، چنین می‌گوید: “امّا من از فکر جزمیّت اصل موضوع عینیّت برخود می‌لرزم که از الزام به جدال فکری دایم فراتر رود. مهربانی و نوع‌دوستی شاید اوّلین قربانیان‌ آنند.” این دو نقد کوبنده، و دیگر نوشته‌های ما در بحث علّیت، از آن جمله: لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟، ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی، شاید اندک مجالی برای خوانندۀ ما فراهم آورد تا از فروافتادن در ورطۀ استدلال‌های نومادّی‌گرای و یا اثبات‌گرای در امان بماند. و هرچند که همۀ فصل‌های کتاب، جز فصل نهم، “فنّی” و گاه “بسیار فنّی” است، به‌طوری‌که فهم  آن‌ها بر خوانندۀ کم‌آشنا به زیست‌شناسی تقریباً غیرممکن است، امّا نتیجه‌گیری‌های نویسنده در فصل نهم به تنهایی کافی است تا خواننده خود را به‌ناگاه در برابر آن همه دشوارنویسی بی‌دفاع بیابد. به‌همین سبب خلاصۀ آن هشت فصل “بسیاردشوار” را هم، که برگردان آن به فارسی، جز بر کارشناسان علم زیست‌شناسی، میسور نیست، در اینجا آوردیم، تا راه را بر پیدایی گمان نادرست در خوانندۀ خود ببندیم. و اگر در برگردان آن فصل‌ها، گاه آن خبرگان کاستی‌هایی می‌بینند،  آن‌ها را نشانی از ناآشنایی ما به موضوع بدانند، تا با تذکار آنان، که برآمده از مهربانی است، به ویرایش ویا بازویرایش  آن‌ها بپردازیم. وَمِنَ اللَّهِ التَّوْفِیْقُ وَ عَلَیْهِ التُّکْلاَنُ

——————————————————————————-

 a – برای فهم “فرجام‌شناسی” و برخی دیگر از “واژه‌های نو”، بنگرید به: مانفرد آیگن: تصادف و ضرورت؛ و در مورد “افسانۀ سیزیف” بنگرید به: هانس کونگ: سرآغاز همه چیز

برای فهم گزینش ما از کتاب: ژاک مونو. تصادف و ضرورت، بنگرید به توضیحات ما ذیل: نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه

———————————————————————-

Kurztitelaufnahme

ژاک مونو: تصادف و ضرورت (خلاصۀ کتاب). سوی، ۱۹۷۰، (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

Jacques Monod: Le hasard et la nécessité. Essai sur la philosophie naturelle de la biologie moderne (abrégé) 

———————————————————————————————-

Related Links:

مانفرد آیگن: تصادف و ضرورت؛ هانس کونگ: سرآغاز همه چیز؛ لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه؛ ژاک مونو: در بارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک؛ ژاک مونو: ملکوت و ظلمت؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (فهرست مطالب)

———————————————————-

© انتشار برگردان فارسی Jacques Monod: le hasard et la nécessité:abrégé . ژاک مونو: تصادف و ضرورت (خلاصۀ کتاب). حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir ممنوع است.

       © Copyright 2013 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags:

ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (فهرست مطالب)

۲۸ شهریور ۱۳۹۳ بدون دیدگاه

ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (فهرست مطالب)

Werner Heisenberg: Physik und Philosophie: Inhalt

ورنر هایزنبرگ. فیزیک و فلسفه. هیرتسل، ۱۹۷۲ (نسخۀ فارسی)

Werner Heisenberg: Physik und Philosophie: Physik und PhilosophieHirzel

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه

پیشگفتار

در دانشگاه‌های مختلف اسکاتلند همه ساله درس‌هایی با نام درس‌های گیفورد برگزار می‌شود که موضوع آن‌ها، بنابر وصیّت بنیان‌گذار آنها، باید الهیّات طبیعی باشد، یعنی آن نظری که در بارۀ آخرین پرسش‌هایی است، که هنگامی پدیدار می‌شود، که از پیوند آن‌ها با دین یا جهان‌بینی خاصّی چشم‌پوشی می‌کنیم. این وظیفه، گاه چنین فهمیده می‌شود که نباید در بارۀ مسائل تخصّصی منفرد یک علم، بلکه باید در بارۀ زمینۀ فلسفی، یا نتایج جهان‌‌شتاختی آنها صحبت شود. به‌همین سبب به مؤلّف، که در نیمۀ اوّل سال تحصیلی ۵۶-۱۹۵۵، در دانشگاه سنت‌‌اندروز درس‌های گیفورد را برعهده‌ داشت، این وظیفه واگذار شد تا روابط میان فیزیک اتمی جدید و مسائل کلیّ فلسفی را بنمایاند. جزوۀ حاضر، برگردان آلمانی همین درس‌هاست، که در اصل به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شده است.

این درس‌ها برای همۀ آن دانشجویانی است که به علم و فلسفه علاقه‌مندند و به دانشجویان رشتۀ فیزیک اختصاص ندارد. مؤلّف امّا کاملاً آگاه است که برای دانشجویانی که در رشته‌هایی غیر از فیزیک درس می‌خوانند، فهم برخی از بخش‌ها بازهم دشوار است. امّا باتوجّه به دشواری موضوع به‌طور کلّی، از چنین چیزی گزیری نیست. امّا بازهم کوشیدیم تا مهّم‌ترین پیوستگی میان مطالب را چنان بنمایانیم، که حتّی غیر‌متخصصّین نیز بتوانند آن‌ها را فهم کنند. دشوار‌ترین بخش شاید آن باشد که موضوع آن پیشنهاد‌هایی در برابر تفسیر کپنهاگ از نظریّۀ کوانتومی است. در اینجا آن خوانندگانی که تحصیلات فیزیکی ندارند، می‌توانند برخی از جزئیّات را نادیده بگیرند، زیرا که آن‌ها برای فهم نتایج بعدی چندان مهمّ نیست؛ و برای آنکه فهم از کتاب را بر همگان آسان‌تر کنیم، از تکرار مطالب در دیگر بخش‌ها پرهیز نکردیم.

نتایج فیزیک اتمی جدید، که در اینجا صحبت از آن‌هاست، در بسیاری از موارد نگاه ما به جهان را، که از سدۀ پیشین برگرفته‌ایم، تغییر داده است. این نتایج ما را به تغییر در فکر وادار می‌کند و ازاین‌رو به حوزۀ گسترده‌‌تری از مردم مربوط می‌شود. جزوۀ حاضر باید کارش این باشد تا زمینۀ این تغییر در فکر را فراهم کند.

مونیخ ۱۹۵۹، ورنر هایزنبرگ

* * *

فهرست مطالب نسخۀ فارسی:

(شمارۀ صفحه به نسخۀ آلمانی کتاب بر می‌گردد)

پیشگفتار: ص ۵؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (پیشگفتار و اهمیّت فیزیک جدید در زمان ما)

فصل اوّل: اهمیّت فیزیک جدید در زمان ما: ص ۹؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (پیشگفتار و اهمیّت فیزیک جدید در زمان ما)

فصل دوم: تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی: ص ۱۲؛ بنگرید به:ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی)

فصل سوم: تفسیر کپنهاگ از نظریّۀ کوانتومی: ص ۲۷؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تفسیر کپنهاگ از نظریّۀ کوانتومی)

فصل چهارم: نظریّۀ کوانتومی و مبادی نظریّۀ اتمی: ص ۴۳؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (نظریّۀ کوانتومی و مبادی نظریّۀ اتمی)

فصل پنجم: سیر فکر فلسفی از دکارت تاکنون با نگاه به وضع جدید در نظریّۀ کوانتومی: ص ۶۱؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (دکارت، پوزیتیویسم، و کانت از نگاه فیزیک)

فصل ششم: رابطۀ نظریّۀ کوانتومی با دیگر رشته‌های علوم جدید: ص ۸۰؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (رابطۀ نظریّۀ کوانتومی با دیگر رشته‌های علوم جدید)

فصل هفتم: نظریّۀ نسبیِّت: ص ۹۹؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (نظریّۀ نسبیّت)

فصل هشتم: نقدی بر تفسیر کپنهاگ و پیشنهادهایی در برابر آن: ص ۱۱۹؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (نقد بر تفسیر کپنهاگ و پیشنهادهایی در برابر آن)

فهل نهم: نظریّۀ کوانتومی و ساختار مادّه: ص ۱۳۷؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (نظریّۀ کوانتومی و ساختار مادّه)

فصل دهم: زبان و واقعیّت در فیزیک جدید: ص ۱۶۰؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (زبان و واقعیّت در فیزیک جدید)

قصل یازدهم: اهمیّت فیزیک جدید در پیشرفت امروزی فکر انسان: ص ۱۸۱؛ بنگرید به: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (اهمیّت فیزیک جدید در پیشرفت امروزی فکر انسان)

یادآوری:

برگردان فارسی ما بر اساس نسخۀ آلمانی کتاب است، اگرچه نویسنده از نسخۀ انگلیسی کتاب درآغاز حرف می‌زند. ما هم، هرچند‌که نسخۀ فرانسوی و انگلیسی کتاب را در اختیار داریم، امّآ یک‌سره به نسخۀ آلمانی وفادار ماندیم، زیراکه گاه اختلاف نسخه‌ها به‌حدّی بود که سبب سرگشتگی می‌شد.

استثنائاً در این کار، نسخۀ کتاب به‌زبان انگلیسی ر اهم در نشانی همیشگی خود: http://sdrv.ms/Yz8tM افزودیم، تا شاید برخی از خوانندگانی را، که با زبان آلمانی، یا فرانسوی آشنایی ندارند، به‌جمع آن کسانی بیافزاییم که گاه‌وبی‌گاه پیشنهادهایی ازسرلطف بر اصللاح برخی از عبارات اینجاوآنجا به ما می‌دهند. ما این نوشتۀ: ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه را، و دیگر نوشته‌های خود در این وبگاه را، هنوز پیش‌نویسی بر نسخۀ نهایی آن‌ها می‌دانیم، که به‌زودی ذیل: “تاریخ و فلسفۀ علم به زبان فارسی” منتشر خواهیم کرد.  

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی:

Werner Heisenberg: Physik und Philosophie (Inhalt), Hirzel,1972

Inhalt:

Vorwort 5

Die Bedeutung der modernen Physik in unserer Zeit 9

Die Geschichte der Quantentheorie 12

Die Kopenhagener Deutung der Quantentheorie 27

Die Quantentheorie und die Anfänge der Atomlehre 43

Die Entwicklung der philosophischen Ideen seit Descartes im Vergleich zu der neuen Lage in der Quantentheorie . . . 61

Die Beziehungen der Quantentheorie zu anderen Gebieten der Naturwissenschaft 80

Die Relativitätstheorie 99

Kritik und Gegenvorschläge zur Kopenhagener Deutung der Quantentheorie 119

Die Quantentheorie und die Struktur der Materie 137

Sprache und Wirklichkeit in der modernen Physik 160

Die Rolle der modernen Physik in der gegenwärtigen Entwicklung des menschlichen Denkens 181

فهرست مطالب نسخۀ انگلیسی:

Werner Heisenberg: Physics and Philosophy (Contents), Harper & Brothers, New York, 1958

CONTENTS:

WORLD PERSPECTIVES

What This Series Means

INTRODUCTION

1 An Old and a New Tradition 5

2 The History of Quantum Theory 34

3 The Copenhagen Interpretation of Quantum Theory 46

4 Quantum Theory and the Roots of Atomic Science 58

5 The Development of Philosophical Ideas since Descartes in Comparison with the New Situation in Quantum Theory 71

6 The Relation of Quantum Theory to Other Parts of Natural Science 85

7 The Theory of Relativity 99

8 Criticism and Counterproposals to the Copenhagen Interpretation of Quantum Theory 114

9 Quantum Theory and the Structure of Matter 1 29

10 Language and Reality in Modern Physics 145

1 1 The Role of Modern Physics in the Present Development of Human Thinking 161

* * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، شهریورماه ۱۳۹۳

© Copyright 2014 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags: