نیلس بور: نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت

۲۳ خرداد ۱۳۹۴ Comments off

 نیلس بور: نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت

چهار رساله و شرحی مختصر به‌عنوان مقدّمه، برلین، ۱۹۳۱، انتشارات یولیوس اشپرینگر

 Niels Bohr: Die Atomtheorie und die Prinzipien der Naturbeschreibung

Vier Aufsätze mit einer einleitenden Übersicht, Berlin, 1931, Julius Springer Verlag

برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به: http://sdrv.ms/Yz8tM

Niels Bohr Collected Works – ScienceDirect.com

نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت

Niels Bohr: Die Atomtheorie und die Prinzipien der Naturbeschreibung

Vier Aufsätze mit einer einleitenden Übersicht, Berlin, 1931, Julius Springer Verlag

 

نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت

پیشگفتار۱

هنگامی‌که از من از همه سو درخواست می‌شد تا نوشته‌های زیر را، که چند سال پیش در مجلّۀ “علم” چاپ شده بود، گردآوری کنم و به انتشار یک‌جای آنها بپردازم، با تأمّلاتی جدّی مواجه شدم. حقیقت این است که در اینجا حرف از رشته‌ای است که در پیشرفت دائم است و در آن هم این امکان امروز وجود دارد تا بسیاری از چیزها را روشن‌تر بیان کنیم. در خلاصۀ اوّلیّه‌ای که بر یکی از آن سه مقاله‌ نگاشتم، که در کتاب سال دانشگاه به زبان دانمارکی در پاییز ۱۹۲۹ منتشر شد، و اکنون هم ترجمۀ آن به زبان آلمانی در بخش اوّل همین کتاب کوچک است، به این نکته هم اشاره کردم که امید دارم تا تبیین گام‌به‌گام ساخت مفاهیم، که خود در آن نوشته‌ها هم نمودار می‌شود، به این چاپ هم سودی عاید کند. نوشتۀ چهارم هم که بر این چاپ افزوده شده است، ترجمۀ آلمانی سخنرانی‌‌ای است که در گردهمایی طبیعت‌پژوهان اسکاندیناویایی در کپنهاگ در ۱۹۲۹ ایرادشده است. این نوشته، هم ازنظر زمانی مستقیماً پس از آن خلاصۀ فشرده می‌آید و هم از نظر محتوایی به آن مرتبط است، به‌همین سبب هم می‌توان آن را تاحدودی خلاصه‌ای از نوشته‌های پیشین دانست.

 در این چاپ هم، به این سبب، در پایان شرح مختصری که در مقدّمه آورده‌ام، برخی یادآوری‌ها را افزودم،که به‌ویژه به پرسش‌هایی مربوط می‌شود که در پایان نوشتۀ چهارم به رابطۀ میان پیشرفت نظریّۀ اتمی و طرح پرسش در زیست‌شناسی می‌پردازد. صرف‌نظر از اهمیّتی که این مسائل به‌خودی‌خود برای ما دارد، هرچندکه ما به‌دور از آن حوزه هم هستیم، مایلم یادآوری کنم که پرداحتن به مسائل زیست‌شناسی و روان‌شناسی در این نوشته‌ها بیش از هرچیز این هدف را دنبال می‌کند تا مسائل فیزیکی و معرفت‌شناختی را، که ما بدان‌ها در تظریّۀ اتمی برخورد می‌کنیم، بیشر نمایایان کند. به‌علاوه امیدوارم، آن‌چنان‌که در آن خلاصه هم اشاره کردم، تا در کاری مشروح در بارۀ اصول نظریّۀ اتمی،که در دست تهیّه است، به این پرسش‌ها ژرف‌تر از آنچه بنگرم که در آن نوشته‌ها متناسب با صورت و جای آن‌ها، ممکن بوده است.

 در همین‌جا هم می‌خواهم از همکاران پیشین، و دوستانم، اسکار کلاین، هندریک کرامرز و ولفگانگ پاؤلی تشکّر کنم، که با کمک‌های ارزندۀ خود، کار ویرایش نهایی این نوشته‌ها را انجام دادند. همچنین لازم می‌دانم از آقای کریستیان مولر هم که کار ترجمۀ مقدّمه و نوشتۀ آخر را دوستانه پذیرفتند، و از انتشارات اشپرینگر هم به سبب لطفی که به من کردند، تشکّر کنم.

 نیلس بور، کپنهاگ، ژوئن ۱۹۳۱

  

نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت۲

چهار رساله و شرحی مختصر به‌عنوان مقدّمه، برلین، ۱۹۳۱، انتشارات یولیوس اشپرینگر

Die Atomtheorie und die Prinzipien der Naturbeschreibung

Vier Aufsätze mit einer einleitenden Übersicht, Berlin, 1931, Julius Springer Verlag

 پدیده‌های طبیعی که خود را بر حواس ما عرضه می‌کند، گاه نشان از تغییرات و ناپایداری‌های بسیار دارد. برای آنکه این نکته را روشن کنیم، از دیرباز چنین می‌انگاشتیم که رویدادها نتیجۀ کنش شمار زیادی از ذرّات بنیادی است، یعنی اتم‌هاست که خود تغییر نمی‌کند و پایدار می‌ماند، امّا به سبب کوچکی خود از مشاهدۀ مستقیم می‌گریزد. صرف‌نظر از این پرسش اصولی که آیا اصلاً درست است که در این حوزه‌ها در پی تصاویر روشن باشیم، نظریّۀ اتمی از همان آغاز خصلتی فرضی داشت، به‌طوری‌که به این کار گرایش داشتیم تا چنین فرض کنیم که این خصلت برجای خواهد ماند، زیرا بنا بر طبیعت موضوع به‌نظر غیرممکن می­رسید تا بتوان به‌طور مستقیم نگاهی به درون دنیای اتم­ افکند. امّا در اینجا هم این وضع مانند بسیاری از حوزه‌های دیگر است: مرزهای امکانات مشاهده درپی رشد وسایل کمکی همواره جابه‌جا شده­است. تنها کافی است به شناختی فکر کنیم که از مشاهدۀ آسمان نیلگون به‌کمک دوربین و طیف‌نما به‌دست آورده­ایم، یا به ساختار ظریف‌تر ارگانیسم‌هایی، که آن‌ها را مرهون میکروسکوپ هستیم. درست به‌همین ترتیب هم، رشد فوق‌العادۀ هنر آزمایـش در فیزیک ما را با شمار زیادی از پدیده­ها آشنا کرد که به ما این امکان را داد تا اخبار مستقیمی دربارۀ حرکات و شمار آن‌ها ارایه دهیم. پدیده­هایی را حتّی می­شناسیم که دربارۀ آن‌ها می‌توان به‌یقین چنین فرض کرد که به اثر اتمی منفرد یا حتّی قسمتی از چنین اتمی وابسته است. در حالی‌که به‌این ترتیب هر شکّی دربارۀ واقعیّت اتم­ زدوده می‌شود، و حتّی از این راه شناختی عمیق از ساختار داخلی اتم به‌دست آورده­ایم، امّا درعین‌حال هم به‌طرزی آموزنده­ این نکته دربارۀ محدودیّت طبیعی صورت‌های مشاهده به ما یادآوری می‌شود. این، همان وضع خاصّی است که می کوشم تا در اینجا آن را توضیح دهم.

وقت به من اجازه نمی­دهد تا آن جزئیّاتی را تشریح کنم که در پرسش دربارۀ گسترش فوق­العادۀ حوزۀ تجربی­ ما قرار دارد، که با کشف پرتو کاتـودی، پرتو رونتگن و مواد پرتوزا پدیدار شد. من دراینجا کار خود را محدود به این می­کنم تا خصلت‌های اساسی تصویر اتمی را که ما از این راه به‌دست آورده­ایم، یادآوری کنم. سنگ بنای مشترکی که در اتم­های بسیاری از مواد به آن برخورد می‌کنیم، همان چیزی است که الکترون نامیده می‌شود، که جاذبۀ هستۀ اتم، که بار الکتریکی مثبت دارد، و بسیار سنگین­تر از آن است، آن را در اتم محکم نگاه می‌دارد. جرم هسته، وزن اتمی مادّه را تعیین می­کند، امّا درعین‌حال هم تنها تأثیر کمی بر خواص مادّه دارد که در درجۀ اوّل با بار الکتریکی هسته مشخّص می‌شود که همواره، صرف‌نظر از علامت، مضرب درستی از بار الکترون­ است. این عدد صحیح که نشان می‌دهد چند عدد الکترون در اتم خنثی وجود دارد، همان عدد اتمی است، یعنی عدد آن عنصر مورد‌بحث در نظامی است که آن را نظام طبیعی می‌نامیم، که در آن روابط خویشاوندی خاص عناصر باتوجّه به خواص شیمیایی و فیزیکی‌ا­شان دقیقاً بیان می­شود. این تفسیر از عدد اتمی گام مهمی بر حلّ این مسئله بود که سال­ها رؤیای دست‌نیافتنی علم بود، یعنی فهم قانونمندی طبیعت بر اساس عدد محض.

در رشدی که از آن صحبت کردیم، تصوّرات اساسی نظریّه اتمی هم دستحوش برخی تغییرات شد. به‌جای فرض تغییر ناپذیری اتم­ هم، حالا فرض پایداری اجزاء اتم وارد شد. پایداری زیاد عناصر هم در درجۀ اوّل بر این استوار بود که در مداخلات شیمیایی و فیزیکی معمول، هستۀ اتم دست نمی‌خورد، بلکه تنها نوع پیوند الکترون­ها در اتم تغییر می‌کند. درحالی‌که همۀ تجربه‌ها فرض الکترون­ تغییرتاپذیر را تقویت می‌کرد، این را می­دانیم که پایداری هستۀ اتم بیشتر خصلتی است محدود. تابش خاص مواد پرتوزا نشانه‌ای است بر فروپاشی هستۀ اتم، به‌طوری‌که دراینجا الکترون یا دیگر اجزای هسـتۀ اتم با بار مثبـت با انـرژی زیاد به بیرون پرتاب می‌شود.این فروپاشی به‌ظاهر بدون تأثیرات خارجی روی می‌دهد. اگر شمار معلومی از اتم­های رادیوم را در دست داشته باشیم، تنها می­توانیم بگوییم که احتمال معیّنی وجود دارد تا کسری از این اتم­ها در یک‌ ثانیه فروبپاشد.در‌بارۀ اینکه روش توصیف علّی، که با آن در اینجا رودررو شدیم، ناکارآمد است، و اینکه همین ناکارآمدی در ارتباط دقیق با خصلت‌های اساسی توصیف کنونی ما از پدیده­های اتمی است، کمی بعد برمی‌گردیم. من در اینجا فقط کشف مهمّ رادرفورد را یادآوریمی­کنم که در آن فروپاشی هستۀ اتم در شرایطی می‌تواند به‌سبب تأثیرات خارجی باشد. از قرار معلوم، او توانست نشان دهد که هستـۀ اتمی برخی از عناصر، هرچند پایدار، می‌تواند، اگر آن‌ها را با ذرّاتی بمباران کنیم که از هسته­های اتمی پرتوزا بیرون می‌پرد، فروبپاشد. با این اوِّلین نمونه از تبدیل­ مواد اصلی که به دست انسان انجام شد، دوران تازه‌ای در تاریخ علم گشوده شد. در اینجا عرصۀ جدیدی در فیزیک خود را می‌نمایاند، یعنی عرصۀ پژوهش درون هستۀ اتم.امّا من نمی­خواهم به این چشم‌انداز، که خود را از این راه بر ما می‌گشاید، از نزدیک بیشتر بپردازم، بلکه می‌خواهم فقط به این بسنده کنم تا آن آموزه­های کلّی‌ای را نشان دهم که کوشش‌های ما با خود آورده است که بر توضیخی از خصوصیّات شیمیایی و فیزیکی معمول عناصر بر پایۀ آن تصوّراتی از اتم استوار است، که در بالا ذکر آن‌ها رفت.

در لحظۀ اوّل شاید این طور به نظر آید که راه‌‌حلّ مسئلۀ طرح‌شده بسیار ساده باشد. تصویر از اتم که در اینجا حرف از آن است، نظام مکانیکی کوچکی را بما نشان می‌دهد، که ما را حتّی در برخی از خصلت‌های خود کم‌وبیش به یاد منظومۀ سیّاراتمان­ می­اندازد که در تشریح آن، مکانیک این‌چنین پیروزمند بیرون آمده است، و نمونه‌ای پراهمیّت از تحقّق خواست علّیت در فیزیک عمومی است. دراینجا با شناخت از موقعیّت کنونی و حرکت سیّارات می­توانیم با دقّتی به‌ظاهر نامحدود موقعیّت و حرکت آن‌ها را برای هر زمان دیگری در آینده محاسبه کنیم. این امکان که در چنین تشریح مکانیکی‌ای ناگزیریم حالت اوّلیّۀ دلخواهی را برگزینیم، دشواری‌های بزرگی بر سر راه نظریّۀ ساختار اتم پدیدار می­کند. اگر ناگزیر شویم کلّی از حالات حرکتی‌ از اتم را به‌حساب بیاوریم که بی‌پایان است و دائم درحال تغییر، در تجربیّات خود به تناقضی آشکار دربارۀ خوّاص معیّن عناصر می‌رسیم. شاید گمان کنیم که خوّاص عناصر به ما خبری از رفتار اتم­های منفرد نمی‌دهد، بلکه همواره تنها با قانونمندی‌های آماری دربارۀ رفتار عمومی بسیاری از اتم­ها سر و کار داریم. در نظریّۀ مکانیکی گرما، که در آنجا نه‌ تنها مجازیم تا احکام اصولی نظریّۀ حرارت را به‌حساب بیاوریم، بلکه در آنجا به فهمی هم از بسیاری از خواص کلّی عناصر می‌رسیم، با نمونۀ بسیار خوبی از ثمربخشی مشاهدات مکانیکی آماری در نظریّه اتمی سروکار داریم. عناصر در اینجا خواص دیگری هم دارد که به ما اجازه می‌دهد تا نتایج مستقیمی از حالات حرکت ذرّات اتم به‌دست آوریم. پیش‌ از هرچیز باید فـرض کرد که خصوصیّت نوری که عناصر در شرایطی منتشر می­کند، و خاصّ هر عنصری است، اساساً از راه روابطی در هر اتم منفردی مشخّص می‌شود. همان‌طورکه امواج رادیویی ما را از نوع نوسانات الکتریکی در دستگاه­های ایستگاه فرستنـده مطّلع می­کند، بایـد براساس نظریّۀ الکترومغناطیسی نور هم انتظار داشته باشیم که شمار نوسانات خطّ منفرد در طیف­های مشخّص عناصر بتواند به ما دربارۀ حرکت الکترون‌ها در اتم اطّلاعاتی ارائه دهد. برای تفسیر این اطّلاعات، مکانیک پایه‌ای نیست که بر این کار کفایت کند؛ یعنی نمی­توانیم به‌سبب امکان تغییر در حالات حرکت مکانیکی، حتّی پیدایش خطوط طیفی روشن را بفهمیم.

این ویژگی که در تشریح معمول طبیعت نبود، و رفتار اتم­ به‌ظاهر آن را مطالبه می‌کند، هدیۀ کشف پلانک به ماست که آن را کوانتوم کنش می‌نامیم. نقطۀ آغازین این کشف پدیدۀ تابش گرمایی است که خصلت کلّی آن، که از ماهیّت خاص مواد مستقّل است، آزمونی قاطع بر گسترۀ نظریّۀ مکانیکی گرما و نظریّۀ تابش الکترومغناطیسی بود. حتّی ناکارآمدی این نظریّه­ها در تشریح پدیده­های تابش گرمایی سبب شد تا پلانک به این شناخت از خصلت کلّی قوانین طبیعت برسد که تاکنون به آن توجّه نشده بود، که در پدیده‌های فیزیکی معمول هم به‌طور مستقیم خود را نشان نمی‌دهد، امّا تحّولی در تشریح ما از آن روابطی است که تابعی از اتم‌های­ منفرد است. به‌عکس خواست پیوستگی، که تشریح معمول از طبیعت را مشخّص می­کند، تقسیم‌ناپذیری کوانتوم کنش، ورود عنصر اساسی ناپیوستگی را در تشریح پدیده‌های اتمی در پی داشت. این دشواری تا شناخت تازۀ خود را با دایرۀ تصوّرات فیزیکی معمول خود هماهنگ کنیم، به‌خصوص در آن بحث تازۀ اینشتین پدیدار می‌شود که دربارۀ توضیح اثر فوتوالکتریک بود؛ در این بحث که پرسش دربارۀ طبیعت نور است، که در آن از منظر تجربیّات گذشته به آن نگریسته شده است، جوابی کاملاً رضایت‌بخش در چارچوب نظریّۀ الکترومغناطیس پیدا شد. وضعی که امروز در آن هستیم، این است که به‌ظاهر ناگزیریم تا میان دو تصویر متضاد از انتشار نور، یکی را انتخاب کنیم، که در یک طرف آن تصوّر موجی نور است، و در طرف دیگر آن فهم ذرّه‌ای بودن از نظریّۀ کوانتومی نور، به‌طوری‌که هر دو طرف وجوه اساسی امّا متفاوت تجربه را بیان می­کند. آن‌چنان‌که کمی بعد خواهیم دید، این بلاتکلیفی ظاهری بیانی از محدودیّت خاص صورت‌های نگرش است که با کوانتوم کنش مرتبط است، به‌طوری‌که از تحلیل دقیق‌تر کاربرد مفاهیم اساسی فیزیکی در تشریح پدیده‌های اتمی پدیدار شده است.

تنها توانستیم با پذیرفتن از سر نومیدی، امّا آگاهانۀ خواسته‌های معمول خود از وضوح و علّیت، از کشف پلانک بر توضیح خواصّ عناصر بر اساس شناخت خود از سنگ­‌بنای اتم­ بهره‌مند شویم . با فرض تقسیم‌ناپذیر بودن کوانتوم به عنوان نقطۀ آغازین، نگارنده پیشنهاد کرد تا هر تغییر حالت اتم را چون فرایندی فردی بدانیم که دیگر بیشتر نمی‌توان آن را تشریح کرد، به‌طوری‌که در این فرایند اتم از حالتی که دراصطلاح مانا می‌نامیم به حالت دیگر گذر می‌کند. براساس این نظر، طیف­ عناصر به‌طور مستقیم چیزی در مورد حرکت اجزاء اتم نمی­آموزد، بلکه هر خط‌طیفی منفردی به یک فرایند گذر میان دو حالت ایستا تعلّق دارد، به طوری که حاصل‌ضرب عدد نوسان و کوانتوم کنش تغییر انرژی اتم در آن فرایند را به‌دست می‌دهد. از این راه این امکان به‌وجود آمد تا به تفسیری ساده از قانونمندی عمومی آن طیف‌نمایی‌ای دست یابیم که بالمر، ریدبرگ و ریتس در آزمایش خود با مواد به آن رسیده بودند. آن نظری که دربارۀ منشاء طیف ذکر کردیم، به‌نوعی هم پشتیبانی‌ای مستقیم از آزمایش­های مشهور فرانک و هرتس دربارۀ برخورد میان اتم­ و الکترون­ آزاد است. مقدار انرژی­ای که در چنین برخوردی می‌تواند جابجا شود، با آن اختلاف انرژی‌ محاسبه‌شده در طیف­ میان دو حالت مانا مطابقت دارد، که در آن اتم پیش از برخورد در آن حالت بوده، و حالت مانای دیگری که اتم بعد از برخورد در آن حالت بوده است. این نظر، که از آن حرف زدیم، اساساً این امکان را به‌دست می‌دهد تا تفسیری بی‌ابهام از مصالح تجربی به‌دست دهیم، امّا به این بی‌ابهامی تنها از این راه رسیدیم تا از تشریح دقیق‌تر فرایندهای گذار چشم‌پوشی کنیم. در اینجا آن‌قدر از تشریح علّی دورشدیم که ناگزیریم تا برای اتم در حالت مانا حقّ انتخاب آزاد میان امکان گذار از حالات مانای مختلف به حالات مانای دیگر قائل شویم. درمورد پیدایی فرایندهای فردی هم بنا به طبیعت موضوع، تنها می­توان ملاحظات احتمالی را به‌کار برد، آن‌طورکه اینشتین خود بر آن تأکید داشت که در اینجا مشابهت زیادی با آن روابطی دیده می‌شود که در فروپاشی پرتو‌زای به‌خودی‌خود دیده می‌شود.

ویژگی‌ خاصی که از آن دربارۀ پرداختن به مسئلۀ ساختار اتم حرف زدیم، همان استفاده وسیع از اعداد صحیح است، که ازقضا در قانونمندی تجربی طیف­ اهمیّت زیادی دارد. در اینجا دسته­بندی حالات مانا، به‌غیر از دسته‌بندی براساس عدد اتمی، براساس آن چیزی انجام می‌شود که دراصطلاح عدد کوانتومی نامیده می‌شود که به‌خصوص زومرفلد در قاعده‌مندکردن آن کار مهمّی انجام داده است. باتوجّه به نظرهایی که از آن‌ها حرف زدیم، این کار در مقیاس وسیعی ممکن شد تا تفسیری از خواص عناصر و خویشاوندی آن‌ها بر اساس تصورات کلّی از ساختار اتم به‌دست دهیم. شاید غریب به نظر رسد که چنین تشریحی باوجود کژروی زیاد از تصوّرات کلّی فیزیکی، که در اینجا حرف از آن‌هاست، اصلاً ممکن شده باشد، زیرا همۀ شناخت ما از اجزاء اتم­ بر این تصوّرات استوار است؛ آیا اصلاً استفاده از مفاهیمی مانند جرم و بار الکتریکی آشکارا به معنای ارجاع به قانونمندی‌های مکانیکی و الکترو دینامیکی است. دلیلی که بتوانیم ازچنین مفاهیمی در حوزه‌های دیگری جز در آنجایی که نظریّه‌های کلاسیک درست است، استفاده کنیم، در اینجا پیدا شد که در رقابت رودررو میان تشریح براساس نظریّۀ کوانتومی و تشریح معمول، در اینجا توانستیم در مناطق مرزی از کوانتوم کنش صرف‌نظر کنیم. کوشش‌ بر اینکه در درون نظریّۀ کوانتومی، هر مفهوم کلاسیکی را با تغییری در تفسیر آن به‌کار بریم، بی‌آنکه با اصل موضوعی تقسیم‌‌ناپذیر‌بودن کوانتوم کنش در تضاد باشیم، یعنی این خواسته را برآورده کنیم، بیان خود را دراصطلاح در اصل تناظر یافت. اجـرای تشریحی از سر سخت‌گیری بر اساس اصل تناظر، بسیاری از دشواری‌ها را زدود، و ازقضا درست در همین سال­های اخیر بود که توانستیم مکانیک کوانتومی کاملی درست کنیم که آن را چون تعمیمی طبیعی از مکانیک کلاسیک بپنداریم، به‌طوری‌که در آن شیوۀ تشریح علّی مرتبط‌باهم در مکانیک کلاسیک، با شیوۀ اصولی تشریح آماری جای‌گزین می‌شود.

گام مهم در راه رسیدن به این هدف را فیزیک‌دان جوان آلمانی، ورنر هایزنبرگ برداشت؛ او نشان داد که چگونه می‌توان تصوّرات معمول از حرکت را به‌طریق منطقی با استفادۀ صوری از قوانین حرکت در مکانیک کلاسیک جای‌گزین کرد، به‌طوری‌که در اینجا کوانتوم کنش تنها در برخی از قواعد محاسبه در مورد نشانه‌هایی پدیدار می‌شود، که جای‌گزین مقادیر مکانیکی می­شود. امّا این ابتکار‌عمل معنادار درمورد مسئلۀ نظریّۀ کوانتومی، درخواست‌های زیادی از قدرت انتزاع ما داشت، و ابداع ابزارهای کمکی جدید، که با وجود خصلت صوری­ خود، به‌میزانی زیاد خواسـت ما از وضـوح را برآورده می‌کند، بر پیشرف و بر توضیح مکانیک کوانتومی اهمیّت بسیار زیادی داشت. من در اینجا به تصوّرات لویی دو بروی از موج مادّی اشاره دارم که شرودینگر توانست با موفقیّت بسیار از آن‌ها بهره بگیرد، و به‌خصوص در مورد آنچه ارتباط با تصوّر از حالات مانا دارد، که در آنجا عدد کوانتومی آن­ها به‌عنوان تعداد گره­های امواجی تفسیر می‌شود که این حالات را با نماد نشان می‌دهد. نقطۀ آغازین حرکت دوبروی، که برای پیشرفت مکانیک کلاسیک اهمیّت داشت، همان مشابهت مهمّ میان قوانین انتشار نور و حرکات اجسام مادی بود. درعمل مکانیک موجی متمّمی طبیعی بر نظریّه کوانتومی نور اینشتین بود که در بالا به آن اشاره کردیم. در اینجا هم حرف از مجموعۀ کاملی از تصوّرات نیست، بلکه، آن‌طورکه بورن بر آنتأکید دارد، حرف از وسیله‌ای کمکی است تا آن قوانین آماری را صورتبندی کنیم که بر پدیده­های اتمی نظارت دارد. آن تأییدی که تصوّر از موج مادّی از راه آزمایش­های زیبا دربارۀ بازتاب الکترون­ها بر بلورهای فلزی به‌دست آورد، به‌نوبۀ خود همان‌قدر اهمیّت داشت که اثبات تجربی طبیعت موجی انتشار نور. امّا به این نکته هم باید فکر کنیم که کاربرد موج مادّی محدود به پدیده‌هایی است که در تشریح آن­ها کوانتوم کنش عمیقاً ورود پیدا می‌کند، و به‌این دلیل در بیرون از حوزه­ای قرار دارد که در آنجا اجرای تشریحی علّی در موافقت با آن صورت‌هایی از مشاهدۀ معمول است که از آن‌ها می‌تواند حرفی در میان باشد، و در آن جاهایی که به کلماتی مانند طبیعت مادّه و نور می­توان معنایی به مفهوم کلّی قائل شد.

به‌کمک مکانیک کوانتومی، ما به حوزۀ تجربی گسترده‌ای چیره شدیم؛ در درجـۀ اوّل در وضعی هستیم که می­توانیم بسیاری از خصوصیّات فیزیکی و شیمیایی عناصر را در جزئیّاتشان تشریح کنیم. و حتّی اخیراً هم این امکان پیدا شد تا تفسیری از فروپاشی پرتوزا به‌دست دهیم، درحالی‌که قوانین تجربی احتمالات، که این پدیده­ها را قاعده‌مند می­کند به‌عنوان نتیجه‌ای مستقیم از آن شیوۀ مطالعۀ آماری خاص پدیدار می‌شود که خاص نظریّۀ کوانتومی است. این تفسیر مثال خاص سودمندی است، چه در بارۀ کارآیی، و چه دربارۀ خصلت صوری تصوّر موجی. از یک‌سو در اینجا با آن پیوند مستقیم به تصوّر معمول از حرکت سر و کار داریم، زیرا مدارهای ذرّاتی را، که از هستۀ اتم به‌سبب انرژی زیاد به بیرون پرتاب می‌شود، به‌طور مستقیم می­توان مشاهده کرد؛ از سوی دیگر، تصوّرات مکانیکی معمول در تشریح فرایند فروپاشی ما را کاملاً دست‌خالی برجای می‌گذارد، زیرا میدان نیرویی که هستۀ اتم را احاطه می‌کند، بر مبنای این تصوّرات باید جلوی ذرّه‌ای را بگیرد که می‌خواهد از هسته فرار کند. بر پایۀ مکانیک کوانتومی این وضع‌واقع جور دیگری است، یعنی میدان نیرو مانعی است که امواج را تا اندازۀ زیادی دور نگاه می‌دارد، امّا بازهم بخش کوچکی از آن‌ها به‌بیرون رخنه می­کند. آن بخش از موج که از این راه در زمان معینّی بیرون می­رود، میزانی از احتمال به ما می­دهد که هستۀ اتم در این زمان ازهم فروپاشیده است. دشواری حرف‌زدن از طبیعت مادّه را، بدون ‌قید‌وشرطی که در بالا از آن حرف زدیم، شاید هم چندان نتوان بیش از این روشن توضیح داد.

در تصوّر از کوانتوم‌های نوری هم روابط مشابهی میان ابزارهای کمکی روشن ما و محاسبۀ احتمال پیدایی کنش‌های مشاهده‌شدۀ نور وجود دارد. امّا براساس تصوّرات الکترومغناطیسی کلاسیک نمی­توانیم برای نور هیچ طبیعت مادّی خاصّی قائل شویم، زیرا مشاهدۀ کنش‌های نور همواره بر انتقالی از انرژی و تکان بر ذرّات مادّی استوار است. آن محتوایی از تصوّر کوانتومی از نور که بتوان آن را درک کرد، بیشتر به این محدود می­شود تا به ما کمک کند تا پایداری انرژی و تکان را به حساب بیاوریم. و اصولاً این یکی از بارزترین خصلت‌های مکانیک کوانتومی است که با وجود محدودیّت از تصوّرات الکترومغناطیسی و مکانیکی کلاسیک، این امکان در آن وجود دارد تا قوانین پایداری انرژی و تکان را حفظ کنیم. این قوانین از برخی از نظرها متمّمی بر فرض پایداری ذرّات مادی است که در بنیان نظریّۀ اتمی قرار دارد، به‌طوری‌که این فرض قوبّاً پایدار برجا می‌ماند،گرچه از تصّور از حرکت در نظریّۀ کوانتومی صرف‌نظر کرده‌ایم.

مکانیک کوانتومی هم مانند مکانیک کلاسیک این حقّ را برای خود قائل است که تشریحی جامع از همۀ آن پدیده­هایی به‌دست می‌دهد که در درون حوزۀ کاربردی­اش قرار دارد. درعمل ضرورت استفاده درمورد پدیده‌های اتمی از شیوۀ تشریحی که اصولاً آماری باشد، از بررسی دقیق‌تر اخباری برمی‌خیزد که در آنجا می‌توانیم از راه اندازه‌گیری مستقیم به‌دست آوریم و از معنایی که می‌توانیم در این مورد به کاربرد مفاهیم فیزیکی بدهیم. از یک‌طرف باید به این نکته فکر کنیم که معنای این مفاهیم را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان با تصوّرات فیزیکی معمول مرتبط کرد. برای مثال هر اشاره­ای به روابط زمان- فضا، پایداری ذرّات بنیادی را به‌عنوان پیش‌شرطی، همین طور قوانین پایداری انرژی و تکان را اساس هر کاربردی، از مفاهیم انرژی و تکان می‌داند. از طرف‌دیگر اصل موضوع تقسم‌ناپذیری کوانتوم کنش عنصری ارائه می‌دهد که کاملاً در تصوّرات کلاسیک بیگانه است، یعنی عنصری که در اندازه­گیری­ نه تنها برهم‌کنشی پایان‌دار میان شیء و ابزار اندازه­گیری را مطالبه می‌کند، بلکه حتّی آزدا‌ی معیّنی در حسابمان از این برهم‌کنش را. درست به‌دلیل همین وضع‌واقع، هر اندازه­گیری‌ای که دسته‌بندی ذرّات بنیادی در فضا و زمان هدفش باشد، ما را ملزم می‌کند تا از حساب تبادل انرژی و تکان میان ذرّات، مقیاس‌ها و ساعت­های مورداستفاده به‌عنوان نظام ارجاع صرف‌نظر کنیم. و مشابه با همین، تعیین انرژی و تکان ذرّه ما را ملزم می‌کند تا از پی‌گیری دقیق این دو در فضا و زمان چشم‌پوشی کنیم. بنابراین در هردو مورد استفاده از مفاهیم کلاسیک بنا به ماهیّت اندازه­گیری از همان آغاز همان معنایی را دارد که انصراف از تشریح علّی اکید. چنین ملاحظاتی یک‌سره به آن روابط عدم‌قطعیّت هایزنبرگ انجامید که او آن‌ها را در بنیان بررسی عمیق بی‌ابهام خود از مکانیک کوانتومی نهاد. عدم‌قطعیّت اصولی، که ما در اینجا با آن کار داریم، آن‌طورکه نگارنده نشان داده است، بیانی مستقیم از محدودیّت مطلق قابلیّت استفاده از تصوّرات روشن ما در تشریح آن پدیده­های اتمی­ است که در آن بلاتکلیفی‌ای ظاهر می‌شود که ما در پرسش دربارۀ طبیعت نور و مادّه با آن رودر رو می‌شویم.

چشم‌پوشی از وضوح و علیّت، که ما در تشریح پدیده­های اتمی به آن ناگزیریم، شاید بتواند چون دست‌شستن از آن امیدی تفسیر شود که نقطۀ آغازین تصوّرات ما از اتم بود. امّا از دیدگاه کنونی نظریّۀ اتمی باید از این روی‌گردانی به‌عنوان پیشرفتی مهم در شناختمان استقبال کنیم. در اینجا حرف از شکست اصول اساسی کلّی علم در درون آن حوزه­ای نیست که ما در آن به‌حقّ چشم‌به‌راه پشتیبانی آن هستیم. کشف کوانتوم کنش نه تنها محدودیّت طبیعی فیزیک کلاسیک را به ما نشان می­دهد، بلکه علم را به راهی کاملاً نو می­کشاند، که در آن بر این پرسش فلسفی کهن دربارۀ وجود عینی پدیده­ها مستقلّ از مشاهده، نوری نو تابانده می‌شود. همان‌طورکه پیشتر دیدیم هر مشاهده‌ای مداخله‌ای است در سیر پدیده­، که بنا به ماهیّتش تن به شیوۀ تشریح علّی نمی‌دهد. مرز این امکان تا از پدیده­های مستقلّ حرف بزنیم، که طبیعت خود به این شیوه آن‌ها را در اختیار ما گذاشته است،بیان خود را به‌ظاهر در صورتبندی مکانیک کوانتومی می‌یابد. این مسئله را نباید چون مانعی در راه پیشرفت­ بیشتر دانست؛ ما باید تنها بر پذیرفتن این ضرورت آمادگی داشته باشیم که انتزاعی که در خواسته­های معمول خود از روشنی مستقیم در تشریح طبیعت داریم، همواره بیشتر می‌شود. شگفتی‌های تازه را شاید بیشتر در آن حوزه‌ای به چشم ببینیم که در آن نظریّۀ نسبیّت و نظریّۀ کوانتومی با ‌یکدیگر مصادف می‌شود، و هم در آن جاهایی که دشواری‌های حل‌نشدنی‌ای بر سر راه ادغام کامل گسترش شناخت ما و ابزارهای کمکی‌ای وجود دارد که این نظریّه‌ها در تشریح پدیده‌های طبیعی با خود می‌آورد.

اگر حتّی در پایان سخنرانیم باشم، بازهم خوشحالم که فرصتی دارم تا بتوانم بر اهمیّت زیاد نظریّۀ نسبیّت اینشتین در پیشرفت‌های نو در فیزیک دربارۀ رهاکردن ما از فکر مطالبۀ وضوح تأکید کنم. از نظریّه نسبیّت آموخته­ایم که سودمندی جدایی روشن فضا از زمان، که حواس ما خواهان آن است، تنها بر این اساس استوار است که سرعت‌های معمول موجود نسبت به سرعت نور کوچک است. همین‌طور هم می‌توانیم بگوییم که کشف پلانک ما را به این شناخت رساند که سودمندی این نظر هم، که با مطالبه از علیّت شناخته می‌شود، مشروط به کوچکی کوانتوم کنش ‌نسبت به کنش‌هایی است که با آن‌ها در پدیده­های معمول سروکار داریم. درحالی‌که نظریّۀ نسبیّت به ما آن خصلت ذهنی‌ همۀ پدیده‌های فیزیکی را یادآوری می‌کند که اساساً وابسته به دیدگاه مشاهده‌گر است، جمع رویدادهای اتمی و مشاهدۀ آن‌ها به‌هنگام کاربرد ابزارهای بیان، که نظریّۀ کوانتومی برای ما روشن می‌کند، ما را مجبور می­کند تا همان‌قدر احتیاط کنیم که در مسائل روان‌شناختی لازم است، یعنی جایی که همواره دشواری تعیین حدود محتوای عینی وجود دارد. درحالی‌که این خطر وجود دارد تا حرفم بد فهمیده شود، که این قصد را دارم تا نوعی رازورزی را در اینجا وارد کنم، که با روح علم سازگار نیست، شاید بتوانم در اینجا به مشابهت خاصّی اشاره کنم که میان این بحث نو دربارۀ درستی قانون علیّت و آن بحث­هایی وجود دارد، که از دیرباز همواره دربارۀ آزادی اراده وجود داشته است. در حالی‌که احساس آزادی اراده بر زندگی فکری سیطره دارد، در بنیان مطالبۀ ما از علیّت نظم در مشاهدات حسی قرار دارد. امّا در هر دو حوزه درعین‌حال حرف از پندارگرایی است، که دربارۀ محدودیّت طبیعی آن می‌توان بیشتر تحقیق کرد، و به این معنا مشروط به‌یکدیگر است که میل و مطالبۀ علیّت هر دو در رابطۀ میان عین و ذهن، که هستۀ اصلی هر شناختی است، ضروری است.

 پیش از اینکه حرفم را تمام کنم، بجاست که در چنین جمعی از طبیعت‌پژوهان به این پرسش بپردازم که چه‌چیز می‌توان از این پیشرفت تازه در شناخت ما از پدیده‌های اتمی، که شرح آن گذشت، دربارۀ موجودات زنده آموخت. هرچندکه هنوز به درستی امکان ندارد تا بتـوان به این پرسش پاسخی مشروح داد، امّا بازهم می­توان به ارتباطی میان این مسائل و دایرۀ تصوّرات خود در نظریّۀ کوانتومی پی برد. اولیّن نشانه در این سمت را در این مسئـله می‌بینیم که برهم‌کنش‌هایی که میان موجودات زنده و دنیای بیرون وجود دارد، که در بنیان ادراکات حسی ماست،می‌تواند در شرایطی آن‌قدر کوچک شود تا ما به مرتبۀ بزرگی کوانتوم کنش نزدیک شویم. برای مثال، آنچه به آن کراراً اشاره شده است این است که به کوانـتوم‌های نوری کمی نیاز است تا تأثیری بصری در ما برانگیزد. بنابراین می­بینیم که نیاز موجودات زنده به استقلال و ظرافت، در اینجا تا آن حداکثر ممکنی برآورده شده است که مرز آن با قوانین طبیعت است، و ما هم باید این آمادگی را داشته باشیم تا به مناسبات مشابه دیگری در جاهای دیگری برخورد کنیم که بر طرح مسئله در زیست‌شناسی اهمیّت دارد. و درصورتی‌که آن پدیده­های فیزیولوژیکی مرتبط آن میزان از ظرافت را، که به آن رسیده است، تا حدّ مرزی نشان دهد، این به این معنا خواهد بود که ما هم درعین‌حال به آن مرز از تشریح بی‌ابهام به کمک تصوّرات معمول روشن خود نزدیک می­شویم. این مسئله اصلاً با این واقعیّت تناقض ندارد که موجودات زنده در مقیاسی وسیع مسائلی بر ما مطرح کنند که در درون گسترۀ صورت‌های ادراک ما قرار دارد، و حوزۀ کاربردی سودمندی از دیدگاه­های فیزیکی و شیمیایی است. ما هم هیچ مرز مستقیمی بر کاربرد از این دیدگاه­ها نمی­بینیم. همان‌طورکه ما اصولاً فرقی میان جریان آب در لوله و جریان خون در رگ­ نمی­گذاریم، نباید هم از ابتدا چشم‌به‌راه فرق اصولی عمیق میان انتشار دریافت‌های حسی در اعصاب و جریان برق در سیم فلّزی باشیم. این نکته دربارۀ همۀ این چنین مسائلی هم درست است که تشریحی که وارد جزئیّات شود، سر از حوزۀ نظریّۀ اتمی در خواهد آورد. در بارۀ جریان برق باید بگویم که در همین سال‌های اخیز تازه بر ما روشن شد که محدودیّت خاصّ تصوّر روشن از حرکت، که مشخّصۀ نظریّۀ کوانتومی است به ما این امکان را داد تا بفهمیم که الکترون­ چگونه می‌تواند در میان اتم­های فلز حرکت کند. امّا این چنین روش تشریح عمیقی درمورد این پدیده‌ها، اگر مسئله این باشد تا به‌حساب آن کنش‌هایی رسیدگی کنیم که پس از این می‌آید، دیگر لازم نیست. امّا درمورد مسائل عمیق­تر زیست‌شناختی که مسئله بر سر آزادی و قدرت سازگاری موجودات زنده در عکس‌العمل خود در برابر تأثیرات خارجی است، باید این را هم به حساب بیاوریم که شناخت از ارتباط گسترده‌تر این ضروزت را پیش می‌کشد تا به آن روابطی توجّه کنیم که بر محدودیّت تشریح علّی در پدیده‌های اتمی شرطی می‌نهد. ازاین‌گذشته به‌سبب این واقعیّت که آگاهی، آن‌طورکه آن را می‌شناسیم، با موجود زنده آن چنان پیوندی دارد که نمی‌توان آن را از آن جدا کرد، باید عزممان چنان جزم باشد تا بپذیریم که مسئلۀ فرق میان موجود زنده و غیرزنده از فهم ما به معنای معمول آن بیرون است. شاید به‌عنوان عذرخواهی که فیزیک‌دانی چون من به این مسائل می‌پردازد، بد نباشد بگویم که وضع نو در فیزیک امروزی ما را ناگزیر به یاد این حقیقت کهن می­اندازد که ما در نمایش بزرگ هستی هم تماشاگریم و هم بازیگر.

* * * *

۱- این پیشگفتار برگرفته از نسخۀ برخطّ آلمانی انتشارات اشپرینگر، برلین، ۱۹۳۱، است. در نسخۀ اشپرینگر، این چهار رساله باهم آمده است. نوشتۀ چهارم این کتاب، همان: “نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت” است، که با نام کتاب یکی است. دسترسی ما هم در اینجا محدود به همین پیشگفتار بود. این نوشتۀ فارسی هم برگردانی از نسخۀ چاپ‌شدۀ همین رساله به زبان آلمانی است.

 ۲- طرح نهایی سخنرانی‌ای که در سال ۱۹۲۹ در گردهمایی طبیعت‌پژوهان اسکاندیناویایی ایراد شده است. مجلّۀ علم، ۱۸، ۷۳-۷۸ (۱۹۳۰).

* * * *

فهرست مطالب نیلس بور: نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت

خلاصۀ مقدّماتی ۱۹۲۹ و ضمیمۀ ۱۹۳۱

۱- نظریّۀ اتمی و مکانیک ۱۹۲۵

۲- اصل موضوع کوانتوم و پیشرفت‌های تازه در نظریّۀ اتمی ۱۹۲۷

۳- کوانتوم کنش و تشریح طبیعت ۱۹۲۹

۴- نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت ۱۹۳۰

 

فهرست مطالب نیلس بور: نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت به زبان آلمانی:

Inhaltsverzeichnis

 Einleitende Übersicht 1929 mit Addendum 1931

 I. Atomtheorie und Mechanik 1925

 II. Das Quantenpostulat und die neuere Entwicklung der Atomistik 1927

 III. Wirkungsquantum und Naturbeschreibung 1929

 IV. Die Atomtheorie und die Prinzipien der Naturbeschreibung 1929

Kurztitelaufnahme:

Niels Bohr: Die Atomtheorie und die Prinzipien der Naturbeschreibung;

Vier Aufsätze mit einer einleitenden Übersicht, Berlin, 1931, Julius Springer Verlag

  نیلس بور: نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت؛ چهار رساله و شرحی مختصر به‌عنوان مقدّمه، برلین، ۱۹۳۱، انتشارات یولیوس اشپرینگر

* * * *

 حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، خرداد‌ماه ۱۳۹۴

© انتشار برگردان فارسی Niels Bohr: Die Atomtheorie und die Prinzipien der Naturbeschriebung،  نیلس بور: نظریّۀ اتمی و اصول تشریح طبیعت، حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir ممنوع است.

© Copyright 2015 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags:

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحث‎هایی دربارۀ زبان)

۱۵ خرداد ۱۳۹۴ Comments off

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (بحثهایی دربارۀ زبان)

جزء و کلّ: بحث‌هایی دربارۀ زبان (ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل یازدهم (۱۹۳۳)،  پی‌پر، ۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Sprache (1933), Piper, 1972

Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل یازدهم). پی‌پر، ۱۹۷۲ (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

جزء و کلّ: بحثهایی دربارۀ زبان (۱۹۳۳)

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Sprache

Diskussionen über die Sprache (1933)

 بحثهایی دربارۀ زبان (۱۹۳۳)

“دوران طلایی فیزیک اتمی” بهشتاب رو به پایان میرفت. ناآرامی سیاسی در آلمان فزونی می‌گرفت. گروههای سیاسی تندرو از چپ و راست در خیابانها تظاهرات می‌کردند، در پس محلّههای فقیرنشین باهم با سلاح میجنگیدند و اجتماعات عمومی همدیگر را برهم می زدند. ناآرامی بی‌آنکه چندان به‌چشم بیاید در دانشگاه هم بالا می‌گرفت و ترس هم بر زندگی دانشگاه و نشست‌های دانشکده‌ها سایه می‌افکند. مدّتی کوشیدم تا خود را از خطر دور نگاه دارم، صحنههای خیابانی را نادیده بگیرم. امّا سرانجام واقعیّت بازهم بر آرزوهای ما چیره شد، و این بار در شکل رؤیایی به آگاهی‌ام راه یافت. صبح یکشنبه‌ای می‌خواستم با کارل فریدریش در آن ساعت‌های اوّلیّه به گردش‌بادوچرخه برویم؛ من زنگ ساعت را سر پنج گذاشته بودم. امّا پیش از بیدار شدن، میان خواب‌وبیداری، رؤیای عجیبی دیدم. در خیابان لودویگ، درست مثل بهار ۱۹۱۹، در سپیده‌دم در مونیخ راه می‌رفتم. خیابان که غرق در نور سرخرنگی بود، روشن‌تر و عجیب‌تر میشد، که شاید بیشتر آتش بود تا نور خورشید. جمعیّتی با پرچمهای قرمز و قرمزوسفیدوسیاه، از دروازۀ پیروزی به طرف فوّاره‌های جلوی دانشگاه می‌آمد، فضا پر از هیاهو بود. ناگهان مسلسلی درست پیش پایم شروع به تق‌تق کرد. من هم سعی کردم تا با پرشی جای امنی بروم – و همین شد که از خواب پریدم. تق‌تق مسلسل همان زنگ ساعت بود، و نور سرخ همان نور خورشید بود که بر پرده‌های اتاق خوابم می‌تابید. امّا از همین لحظه هم دیگر میدانستم که باز وضع وخیم‌تر خواهد شد.

پس از مصیبت۱ ژانویۀ ۱۹۳۳، فقط یک‌بار دیگر تعطیلات خوشی را با دوستان قدیم گذراندم، که چون خداحافظی‌ای زیبا امّا دردناک از آن “دوران طلایی” مدّتها در یادمان ماند.

در کوه‌های بالای روستای بایریشسل بر مراتع پرشیب بر دامنۀ جنوبی کوه گروسه‌ترایتن، کلبهای قرار داشت که در اختیار من بود. پیشتر این کلبه را دوستانم از جنبش جوانان بازسازی کرده بودند، چون بهمنی یک‌بار آن را تقریباً نیمه‌ویران کرده بود. پدر یکی از رفقایم، که چوب‌فروش بود، چوب و ابزار هدیه کرده بود، کشاورزی هم که صاحب کلبه بود در تابستان مصالح را تا آن مراتع آلم رسانده بود، و در چند هفته‌ای در پاییزی زیبا با کار دوستانم هم سقفی نو زده شده بود، کرکره‌هایش تعمیر شده بود و در داخلش جایی برای خواب درست شده بود. برای این کار هم اجازه پیدا کردیم تا در زمستان از آن به‌عنوان سرپناه اسکی‌بازان در آن مراتع به‌طور منّظم استفاده کنیم، به‌طوری‌که من هم در ایّام تعطیلات عیدپاک ۱۹۳۳ از نیلس و پسرش کریستیان، فلیکس بلوخ و کارل فریدریش دعوت کردم تا به آن کلبه برای اسکی بیایند. نیلس، کریستیان و فلیکس قرار بود از سالتس‌بورگ، که نیلس در آنجا کاری داشت،به اوبر-آو-دورف بیایند و از آنجا تا بالا بیایند. کارل فریدریش و من دو روز پیشتر به کلبه آمده بودیم تا آن را برای سکونت آماده کنیم و آذوقه تدارک ببینیم. چند هفته پیشتر، روزی که هوا خوب بود، جعبه‌های مواد غذایی تا برون‌اشتاین‌هاوس حمل شده بود، و از آنجا هم باید آنها را با کولهپشتی به کلبه‌امان در آلم، که کمتر از یک ساعت راه تا آنجا بود، می‌بردیم.

در این مرحلۀ شروع کار، دشواری‌هایی هم پیش آمد. در اوّلین شبی که من و کارل فریدریش در کلبه تنها بودیم، یک‌سره هم باد می‌وزید و هم برف می‌بارید. فردای آن روز توانستیم ورودی کلبه را از برف با زحمت زیاد آزاد کنیم. و همین‌که نردیک‌های ظهر با زحمت زیاد راهی به‌طرف برون‌اشتاین‌هاوس در برفی که بیش از یک‌متر بلندی داشت، باز کردیم، بازهم امیدی نبود تا بارش برف بند بیاید، و ما هم می‌دانستیم که حالا باید دیگر خطر بهمن را جدّی بگیریم. از آنجا، طبق قرار به نیلس که در سالتس‌بورگ بود تلفن زدم، وضع راه در کوه را برایش روشن کردم و به او قول دادم که روز بعد با کارل فریدریش در ایستگاه قطار اوبر-آو-دورف به سراغش می‌آییم. نیلس اوّل گمان کرد که این کار اصلاً لازم نیست، او، کریستیان و فلیکس سوار تاکسی میشوند و یک‌راست به کلبه می‌آیند.ناچار شدم برایش توضیح دهم که این تصوّر بهکلّی دورازواقع است و این شد که قرارمان در آنجا پابرجا ماند.شب دوم هم، مثل شب پیش، برف یک‌سره می‌بارید، به‌طوری‌که صبح کلبۀ ما کم‌وبیش زیر برف مانده بود. از ردّ دیروز ما دیگر چیزی دیده نمی‌شد. امّا آسمان باز ‌شده بود، و محوّطه آن‌قدر خوب دیده می‌شد که می‌توانستیم از جاهایی نرویم که خطر بهمن تهدیدش می‌کرد. کارل فریدریش و من به‌نوبت راه تازهای تا برون‌اشتاین‌هاوس باز می‌کردیم، از آنجا هم توانستیم ردّی به‌طرف پایین تا اوبر-آو-دورف سواره درست کنیم. از این راهی که صاف کرده بودیم، درنظر داشتیم تا بعداً به‌همراه مهمان‌هایمان بالا بیاییم. هوا هم قرار بود دست‌کم تا بعدازظهر صاف و آرام بماند.

سرظهر در ایستگاه منتظر آن قطار روی سکو ایستادیم، امّا هیچ اثری از نیلس، کریستیان و فلیکس دیده نمی‌شد. امّا به‌عکس از کوپه‌ای بار زیادی خالی می‌شد: کفش اسکی، کولهپشتی، و بارانی، که همه شبیه به تجهیزات مهمانان ما بود. از رئیس ایستگاه باخبر شدیم که صاحبان این بارها، که در یکی از ایستگاه‌های بین‌راه سراغ قهوه‌خوردن رفته بودند، از قطار جا ماندهاند و تازه ساعت چهار بعدازظهر با قطار بعدی میرسند. با نگرانی به این فکر می‌کردم که بیشترین قسمت بالارفتن را باید در دشوارترین شرایط برفی در تاریکی شب انجام دهیم. کارل فریدریش و من از فرصت استفاده کردیم تا بارهای غیرضروری را از بار مهمانان اهل کپنهاگ جدا کنیم، تا بتوانیم قدرت جسمانی‌امان را برای بالارفتن حفظ کنیم. درست سرساعت چهار مهمانان ما رسیدند، و من هم به نیلس توضیح دادم که در راه بالارفتن به طرف کلبه بازهم باید از پس ماجراهایی بر بیاییم. برف آن‌قدر باریده بود که اگر من و کارل فریدریش که از بالا آمده بودیم ردّی در برف تازۀ یک‌متری برجا نگذاشته بودیم، اصلاً بالارفتن عیرممکن می‌شد.

نیلس کمی فکر کرد و بعد گفت: «عجیب است، همیشه به خیالم کوه باید جایی باشد که در آن بالارفتن از پایین شروع می‌شود.»

این یادآوری بور سبب شد تا نکات دیگری را مطرح کنیم. به این نکته اشاره شد که اگر در آمریکا به دیدن گراند کانیون برویم، آنجا چیزی را تجربه خواهیم کرد که آن را «بالارفتن معکوس از کوه» می‌نامند. از واگن خواب در ارتفاع دوهزار متری در حاشیۀ دشت کویر وسیعی پیاده می‌شوید، از آنجا پایین می‌روید تا به رودخانۀ کولورادو برسید، بعد هم دوباره باید راه را دوهزار متر سربالایی بیایید تا به واگن خواب برسید. به همین سبب است که چنین چیزی را «تنگ (کانیون)» می‌نامند و نه کوه. با این‌جور حرف‌ها در دو ساعت اول خوب پیش آمدیم. امّا من هم پیش خودم حساب می‌کردم که راهی که در تابستان بیش از دو تا سه ساعت طول نمیکشد، حالا ممکن است در این شرایط برفی شش یا حتّی هفت ساعت وقت لازم داشته باشد. همین‌که هوا تاریک شد، ما هم به قسمت سخت‌تر راه رسیدیم. من جلو میرفتم، پشت سرم نیلس، کارل فریدریش هم در وسط بود که راه را با فانوسی که در دست داشت روشن می‌کرد، و آخر صف هم کریستیان و فلیکس میآمدند. ردّی که ما درست کرده بودیم، بیشترش هنوز خوب توی برف باقی بود و به‌همین دلیل هم آسان می‌شد راه را پیدا کرد. تنها در بعضی جاهایی که خیلی باز بود باد دوباره آنجا را پر کرده بود. خیلی وحشت کردم که دیدم برف کلفت هنوز این‌قدر نرم بود. نیلس چون خیلی خسته شده بود، ناچار شدیم خیلی آرام بالا برویم. حدود ساعت ده شب که شد به‌نظرم رسید که نیم‌ساعت تا یک‌ساعت دیگر باید راه برویم تا به برون‌اشتاین‌هاوس برسیم.

 از سربالایی تندی بالا می‌رفتیم، که اتّفاق خیلی عجیبی افتاد. ناگهان حس کردم که دارم یک‌جوری شنا میکنم. دیگر اختیار حرکاتم را ندارم، و از همه‌طرف فشار زیادی به من وارد می‌شود، به‌طوری که نفسم بند آمد. خوشبختانه سرم از آن تودۀ برف پرزوز بیرون مانده بود و چند ثانیهای بیشتر نگذشت که توانستم خودم را از دست برف آزاد کنم. برگشتم. چشم‌ چشم را نمی‌دید، از دوستانم هم کسی دیده نمی‌شد. صدا زدم «نیلس»، کسی امّا جوابی نداد. زهره‌ترک شدم، چون خیال می‌کردم که همۀ آن‌ها زیر بهمن مانده‌اند. همین‌که اوّل با زحمت زیاد اسکیهایم را از زیر برف بیرون کشیدم و آن‌ها را آزاد کردم، در آن دورها، بالای سرم روی سربالایی نوری دیدم، به‌طوری‌که بلند‌بلند فریاد زدم و جوابی از کارل فریدریش شنیدم. تازه متوجّه شدم که بهمن من را با خود یک تکّۀ بزرگ راه پایین برده بود، بی‌آنکه اصلاً متوجّه آن شده باشم. از خوش‌اقبالی من، بهمن بقیّه را نگرفته بود، چون خیلی زود آن‌ها را هم با فریاد پیدا کردم. خیلی هم سخت نبود تا دوباره خودم را تا پیش فانوس برسانم، امّا از اینجا دیگر با احتیاط تمام راه می‌رفتیم.ساعت یازدۀ شب به برون‌اشتاین‌هاوس رسیدیم، امّا تصمیم گرفتیم که شبانه خود را برای رفتن به کلبه به خطر نیندازیم. شب را همان‌جا ماندیم، و صبح روز بعد از راهی از میان توده‌های برف‌، با سفیدی‌ای که چشم را کور می‌کرد، و در زیر آسمان آبی‌تیره‌ای، خود را به آلم رساندیم.

چون هنوز سختی بالارفتن و ترس از بهمن از تنمان بیرون نرفته بود، آن روز دیگر تا آن دورها نرفتیم. روی پشت‌بام که برفش را پارو کرده بودیم جلوی آفتاب دراز کشیدیم و از تازه‌ترین رویدادهای فیزیک حرف زدیم. نیلس عکسی از اتاقک ابر با خودش آورده بود که در کالیفرنیا گرفته شده بود، و فوری، هم علاقۀ ما را و هم بحث‌های جدّی‌ای را برانگیخت. موضوع هم مسئله‌ای بود که چند سال پیش پل دیراک در کارش دربارۀ نظریّۀ نسبیّتی الکترون مطرح کرده بود. در این نظریّه، که در این میان هم در تجربه کاملاً استوار مانده بود، به دلایل ریاضی باید این نتیجه به‌دست می‌آمد که علاوه بر الکترون با بار منفی، نوعی ذرّۀ خویشاوند با الکترون هم باید باشد که بار مثبت داشته باشد. دیراک در اوّل کار سعی کرده بود این ذرّات فرضی را با پروتون، یعنی با هستۀ اتم هیدروژن، یکی بداند. امّا به این کار هم برخی دیگر از فیزیک‌دانان مثل ما رضایت نداده بودند. دلیل این کار هم این بود که جبراً می‌توانستیم نشان دهیم که جرم این ذرّۀ با بار مثبت همان‌قدر است که جرم الکترون، درحالی‌که پروتون جرمش نزدیک به دوهزار برابر جرم ااکترون است. به‌علاوه این ذرّۀ فرضی ناگزیر بود رفتاری داشته باشد که با رفتار مادّۀ معمولی کاملاً فرق کند. این مادّۀ فرضی وقتی با الکترونی معمولی برخورد کند، باید براثر این برخورد، هر دو به تابش تبدیل شود. به‌همین سبب است که امروز از “ضدّمادّه” حرف می‌زنیم.

 این عکس نیلس از اتاقک ابر هم حالا باید به‌ظاهر وجود چنین “پادذرّه‌ای” را نشان می‌داد. ردّی از قطرات آب در آن دیده می‌شد که به‌طور آشکار ذرّه‌ای آن را درست کرده بود که از بالا می‌آمد. این ذرّه سپس به صفحۀ سربی‌ای برخورد کرده بود، به‌طوری‌که در پشت آن هم دوباره ردّی برجا گذاشته بود. اتاقک ابر در میدان مغناطیسی قوی‌ای قرار گرفته بود، به‌همین دلیل هم آن ردّ براثر نیروی مغناطیسی، که می‌توانست آن را منحرف کند، پیچ خورده بود. چگالی قطرات آب در ردّ درست با چگالی‌ای مطابقت داشت که از الکترون انتظار داشتیم. از آن پیچ‌خوردگی، اگر ذرّه درواقع از بالا آمده بود، می‌توانستیم وجود بار مثبتی را نتیجه بگیریم. امّا این فرض اخیر هم باز ناگزیر از این واقعیّت نتیجه می‌شد که پیچ‌خوردگی در بالای صفحه کمتر از پیچ‌خوردگی در پایین آن بود، یعنی آنکه ذرّه در عبور از صفحۀ سربی از سرعتش کاسته شده بود. ما هم حرفمان به‌درازا کشید که آیا این سلسله از نتایج اصلاً الزامی است. امّا برای همۀ ما هم روشن بود که در اینجا پای نتیجه‌ای در میان است که می‌تواند اهمیّت بسیار داشته باشد. امّا پس از اینکه مدّتی هم در این باره حرف زدیم که شاید اشتباه منشأیی تجربی داشته باشد، از نیلس پرسیدم:

«راستی عجیب نیست که در همۀ این حرف‌ها اصلاً حرفی از نظریّۀ کوانتومی نزدیم؟ ما طوری حرف می‌زنیم مثل اینکه ذرّۀ باردار چیزی است مثل قطرۀ روغن باردار، یا مثل گویچۀ مغز آقطی‌‌ در دستگاه‌های قدیمی. ما آن‌چنان کورکورانه مفاهیم فیزیک کلاسیک را به کار میبریم، گویی‌که اصلاً هیچ‌وقت چیزی دربارۀ مرزهای این مفاهیم و روابط عدم‌قطعیّت نشنیدهایم. آیا خود این‌ها نمی‌تواند سبب اشتباه شود؟”

نیلس جواب داد: «نه،مسلّماً نه. امّا این هم درست جزو ماهیّت هر آزمایشی است تا بتوانیم با مفاهیم فیزیک کلاسیک آنچه را مشاهده کرده‌ایم تشریح کنیم. تناقض در نظریّۀ کوانتومی هم، مسلّماً در همین هم هست. از یک‌طرف قوانینی را صورتبندی می‌کنیم،که با قوانین فیزیک کلاسیک فرق دارد، امّا ازطرفی دیگر هم، در آن جایی که مشاهدهای میکنیم، در آنجایی که اندازهگیریای می‌کنیم یا عکسی میگیریم، همین مفاهیم کلاسیک را بیتأمّل به‌کار میبریم. و ما هم به این کار ناگزیریم، زیرا ما به آن زبانی وابسته‌ایم که با آن بتوانیم آن نتایج را به اطّلاع دیگران برسانیم. دستگاه اندازهگیری فقط وقتی دستگاه اندازهگیری واقعی است که بتوان در آن از نتیجۀ مشاهده، به نتیجه‌ای روشن دربارۀ پدیدهای که مشاهده میکنیم دست یافت، که بتوان در آن رابطۀ علّی اکیدی را از پیش فرض کرد. امّا وقتی می‌خواهیم پدیده‌ای اتمی را به‌طور نظری تشریح کنیم، ناگزیریم در جایی خطّ‌فاصلی میان پدیده و ناظر یا دستگاهش بکشیم. جای این خطّ‌فاصل شاید بتواند کاملاً به‌دلخواه انتخاب شود، امّا در آن سویی که ناظر قرار دارد باید از زبان فیزیک کلاسیک استفاده کنیم، زیرا زبان دیگری در اختیار نداریم تا بتوانیم نتایج را با آن بیان کنیم. امّا حالا هم این را میدانیم که مفاهیمِ این زبان سرسری است، و حوزۀ کاربردی آن‌ها هم محدود، و ما هم به این زبان وابسته‌ایم، و سرانجام هم فقط با آن می‌توانیم دست‌کم بهطور غیرمستقیم آن پدیده را بفهمیم.»

فلیکس گفت: «آیا نمی‌شود پیش خود تصوّر کنیم که وقتی نظریّۀ کوانتومی را باز هم بهتر فهمیده باشیم، بتوانیم از مفاهیم کلاسیک دست بکشیم و با زبان تازۀ دیگری که به‌دست آورده باشیم از آن پدیدههای اتمی آسان‌تر حرف بزینم؟»

نیلس جواب داد: «اصلاً دشواری ما این نیست. علم یعنی اینکه پدیدهها را مشاهده کنیم و نتیجه را به دیگران خبر دهیم، تا آنکه آن‌ها بتوانند آن نتایج را بازبینی کنند. تنها وقتی‌که دراین باره باهم موافق باشیم که به‌طور عینی چه چیزی روی داده است، یا آنکه دوباره به‌طور منّظم چه چیزی پیش خواهد آمد، آن‌وقت است که مبنایی بر فهم داریم. و همۀ این فرایند مشاهده و مطِّلع‌کردن دیگری درواقع با مفاهیم فیزیک کلاسیک انجام میشود. اتاقک ابر دستگاه اندازهگیری است، یعنی اینکه از روی این عکس میتوانیم به‌طور روشن نتیجه بگیریم که ذرّهای با بار مثبت، که عموماً خصوصیّات الکترون را دارد، از داخل اتاقک گذشته است. از این هم باید مطمئن باشیم که آن دستگاه اندازهگیری درست ساخته شده است، درست روی میز پیچ شده است، و آن دوربین عکّاسی هم طوری محکم سوار شده است که به‌ وقت عکس‌گرفتن تکان نخورده است، و عدسی هم درست تنظیم شده است، و الی‌آخر؛ یعنی اینکه باید مطمئن باشیم که همۀ این شرایط محقّق شده بود، یعنی همۀ آن شرایطی که برای انجام چنین آزمایشی در فیزیک کلاسیک باید محقّق باشد تا بتوان به اندازه‌گیری اطمینان داشت. و این هم از پیش‌فرض‌های بنیادی علم است که از اندازهگیری با آن زبانی حرف بزنیم که با آن دربارۀ تجربه‌های زندگی روزانه حرف می‌زنیم. این را هم آموخته‌ایم که این زبان ابزاری بسیار ناقص است، تا بتوانیم با آن جهات درست را پیدا کنیم و منظور خود را به‌دیگران بفهمانیم. امّا همین ابزار هم پیش‌شرط علم است.»

در عین‌حال‌که روی پشت‌بام کلبه زیر آفتاب دراز کشیده بودیم، و تأمّلات فیزیکی و فلسفی خود را هم پی می‌گرفتیم، کریستیان در همان مراتع اطراف به گردش اکتشافی کوچکی رفته بود. وقتی برگشت چرخبادی باخود آورده بود که برف آن را تقریباً خراب کرده بود، و آن را ظاهراً دوستان من در یکی از توقّفهای قبلی‌شان ساخته بوند – شاید برای آنکه شدّت و جهت باد را پیدا کنند، یا شاید هم فقط برای سرگرمی. و ما هم حالا تصمیم گرفتیم تا چرخباد تازه و بهتری بسازیم. نیلس، فلیکس و من سراغ تکّه چوبی از هیزم‌های آشپزخانه رفتیم تا آن شکل را از آن در بیاوریم. امّا درحالی‌که من و فلیکس سعی می‌کردیم تا شکل آیرودینامیکی مطلوبی به آن بدهیم،یعنی نوعی ملخ بسازیم، نیلس کارش این بود تا دو بال را در دو سطح با زاویۀ قائمه نسبت به هم از تکّه چوب چارگوشی بتراشد. امّا آخرسر معلوم شد که آن ملخی که ما گمان می‌کردیم بهترین ملخ ما باشد از نظر مکانیکی آن‌قدر نادرست سرهم شده بود که در باد بد میچرخید، درحالی‌که چرخ‌باد سادۀ نیلس آن‌قدر خوب توازن داشت و در همۀ جزئیّاتش، مثلاٌ در سوراخ‌کردن پین‌، که چرخ باید دور آن می‌چرخید، آن‌قدر خوب کار شده بود که همۀ ما هم آن را به‌عنوان بهترین قبول کردیم و آن را نصب کردیم، به‌طوری‌که در عمل هم کاملاً بی‌عیب بود و در باد به‌سرعت می‌چرخید. دربارۀ دو کار دیگر ما بور این را گفت: «بله،شما آقایان توقعّتان خیلی زیاد است.» امّا حقیقتش این بود که این بیشتر خود او بود که توقّع زیادی داشت، چون آن کاردستی تمیز، خیلی هم خوب با نظر او دربارۀ فیزیک کلاسیک جور در می‌آمد.

شب پوکر بازی کردیم. اگرچه گرامافون ضایعی و چندصفحه گرامافون باب‌روز ضایع‌تر هم در کلبه بود، امّا در میان ما کسی چندان خواهان این‌جور موسیقی نبود. سبکی که ما باهم پوکر بازی می‌کردیم، کمی با سبک معمول فرق داشت. دستی که ما با آن پول‌وسط را می‌گذاشتیم، باصدای بلند اعلام می‌شد، و دربارۀ آن هم کرکری می‌خواندیم، به‌طوری‌که این کار دیگر یک‌جوری به هنر ایجاد یقین در دیگری بدل شده بود، یعنی اینکه اصلاً بتوانیم کاری کنیم که دیگری دستمان را قبول کند. این هم باز برای نیلس انگیزه‌ای شد تا از اهمیّت زبان، مطالبی فلسفی بگوید.

نیلس گفت: «کاملاً روشن است که ما از زبان دراینجا اصلاً طور دیگری استفاده می‌کنیم، که با کاربرد آن در علم فرق دارد.مسلّم این است که دراینجا حرف از این نیست تا واقعیّت را نشان دهیم، بلکه می‌خواهیم واقعیّت را پنهان کنیم. کرکری‌خواندن در اینحا قسمتی از بازی است. امّا چطوری می‌توانیم واقعیّت را پنهان کنیم؟ زبان می‌تواند در ذهن شنونده تصاویری، تصوّراتی ایجاد کند که سبب راهبری رفتارش شود، و بعد هم همین تصوّرات از آن گمان‌هایی استحکام بیشتری پیدا کند که آن شنونده شاید از راه تفکّر از سر واقع‌بینی به آن‌ها رسیده باشد. امّا چه چیز سبب می‌شود تا بتوانیم این تصاویر را در ذهن شنونده آن طور ایجاد کنیم ‌که خوب جاافتاده باشد؟ مسلّماً این کار از راه بلندبلند حرف‌زدن ما نیست؛ چون این کار شاید خیلی ابتدایی باشد. و مسلّماً از این راه معمول هم نیست، که مثلاً فروشنده‌ای وارد برای فروش جنسش می‌کند. هیچیک از ما هم این چنین راهی را نمی‌شناسیم، و چندان هم گمان نمی‌رود که ما در دامش بیفتیم. شاید قدرت ما در ایجاد یقین در دیگری خیلی هم ساده بستگی به این داشته باشد که ما خودمان چقدر دست ورق‌هایمان را قوی می‌بینیم، تا بتوانیم آن را به دیگری القا کنیم.”

این فکر ضمن بازی تأیید شد، گرچه ما انتظارش را نداشتیم. در دستی نیلس با قدرت ادّعا کرد که پنج ورق از یک‌رنگ آورده است. خیلی هم توپ می‌زد، به‌طوری‌که طرفش هم همین‌که نیلس چهارتا از ورق‌ها را رو کرد آخرسر جا رفت. نیلس در این دست پول زیادی گیرش آمد. امّا همین‌که پس از دست، نیلس باافتخار خواست ورق پنجمش از همان رنگ را هم نشان دهد، با تعجّب هرچه‌تمام‌تر فهمید که اصلاً پنج ورق از یک رنگ ندارد. او “دهِ‌دل” را با “دهِ‌خشت” عوضی گرفته بود. پس توپزدنهای نیلس، اصلاً خالی‌بستن بود. پس از این کامیابی، دوباره به یاد گفتگویمان در گردشی در ز-لند افتادم و آن قدرت تصاویر که توانست طیّ سده‌ها بر فکر انسان تأثیر بگذارد.

در آن شب‌ها، هوای اطراف کلبۀ ما، بر روی آن زمین‌های پوشیده از برف، آن‌قدر سرد بود که به سرعت آدم را می‌گزید. حتّی آن معجون غلیظ روم داغ و شکر هم، که بازی ما را گرم می‌کرد، نمی‌توانست از پس سرمای کلبه بربیاید، که چندان هم خوب گرم نمی‌شد. این شد که زود داخل کیسه‌خوابهایمان رفتیم و روی بافه‌های کاه در آن جایی که برای خواب درست شده بود، دراز کشیدیم. در آن سکوت، دوباره فکرم پیش عکس اتاقک ابر رفت که نیلس آورده بود و سر ناهار روی پشت‌بام کلبه نشانمان داده بود. درست بود که الکترون مثبتی که دیراک پیشبینی کرده بود، وجود دارد؛ و اگر جواب هم مثبت باشد، این حرف چه تبعاتی دارد؟ هرچه به این مسئله بیشتر فکر می‌کردم، بیشتر آن نوع از هیجاناتی بر من چیره می‌شد که وقتی پیش می‌آید که ناگزیریم فکرمان را در جاهایی تغییر دهیم که در اساس از جاهای مهم‌ است. سال پیش بر روی ساختار هستۀ اتم کار کرده بودم. کشف نوترون به‌دست چادویک این فکر را پیش آورد که هستۀ اتم از پروتون و نوترون درست شده است، که نیروهای قوی ناشناخته‌ای آن‌ها را دورهم جمع کرده است. این فکر کاملاً موجّه به نظر میرسید. امّا پیش‌نهاد دیگری که می‌گفت در هستۀ اتم در کنار پروتون و نوترون نمی‌تواند الکترونی وجود داشته باشد، در چشمم کاملاً جای تردید داشت. بسیاری از دوستانم از من به‌خاطر این فکر سخت انتقاد کردند. حرف آن‌ها این بود: «الکنرون را می‌توان دید، که با واپاشی بتای پرتوزا هسته را ترک می‌کند.” امّا من پیش خودم نوترون را مرکّب از پروتون و الکترون می‌دانستم، به‌طوری‌که این چنین ساخته‌ای، یعنی نوترون، به دلایلی که هنوز نمی‌دانستم، می‌بایستی درست به‌اندازۀ پروتون باشد. آن نیروهای قوی‌ای هم که تازه کشف شده بود، که هستۀ اتم را باید از درون نگاه می‌داشت، به‌نظر نمی‌رسید که از نظر تجربی با جابه‌جاکردن پروتون با نوترون تغییر کند. به این تقارن می‌توانستیم تاحدودی از این راه یقین کنیم که فرضمان این باشد که این نیرو از مبادلۀ الکترون میان دو ذرّۀ سنگین پدیدار می‌شود.امّا این تصوّر بازهم دو اشتباه عمدۀ تأمّل‌برانگیز داشت. اوّل آنکه به‌درستی هم معلوم نبود که چرا نباید نیروهای قوی‌ای میان پروتونی با پروتون دیگر یا نوترونی با نوترون دیگر باشد. و تازه بعد هم این را نمی‌توانستیم بفهمیم که چرا این دو نیرو – به‌جز مقادیر الکتریکی نسبتاً کوچکی – از نظر تجربی هم هردو یک‌اندازه به‌نظر می‌آمد. نوترون از نظر تجربی آن‌قدر شبیه پروتون بود، که این را هم نمی‌شد بفهمیم که چرا باید یکی را ساده بدانیم و دیگری را مرکّب.

 اگر الکترون مثبتی که دیراک پیش‌بینی کرده است، یا آن‌طور‌که امروز آن را می‌نامیم، پوزیترون، می‌خواست وجود داشته باشد، پس باید امروز هم با وضع تازه‌ای مواجه بودیم. دراین وضع میتوانستیم پروتون را هم مرکب از نوترون و پوزیترون بدانیم، و با این کار هم باز تقارن میان پروتون و نوترون کاملاً برقرار میشد. پس اصلاً آیا آن‌وقت این حرف معنایی داشت که بگوییم الکترون یا پوزیترون در هستۀ اتم وجود دارد؟ آیا این دو نمی‌توانست درست از همین راه از انرژی به‌وجود آید، چنانچه به‌عکس هم بنا بر نظریّۀ دیراک الکترون و پوزیترون به انرژی تابشی تبدیل می‌شود؟ اگر انرژی بتواند به زوجی از الکترون و پوزیترون تبدیل شود و به‌عکس، پس آیا اصلاً میتوانستیم بازهم بپرسیم که ساختاری مانند هستۀ اتم از چند ذرّه تشکیل شده است؟

ما هم تا آن زمان باز به تصوّر کهن دموکریتوس عقیده داشتیم که آن را با این جمله میتوانیم به‌صورت‌دیگر بیان کنیم: «درآغاز ذرّه بود.» فرض هم این بود که مادّۀ دیده‌شدنی از واحدهای کوچکتری درست شده است، و اگر این واحدها را بازهم تقسیم کنیم، سرانجام به کوچکترین واحدها می‌رسیم، که دموکریتوس آن‌ها را «اتم» نامید و ما آن‌ها را حالا «ذرّات بنیادی»، مثلاً “پروتون” یا “الکترون” می‌نامیم. اما شاید اصلاً کلّ این فلسفه نادرست باشد. شاید اصلاً کوچک‌ترین جزئی وجود نداشته باشد، که دیگر نتوانیم آن را تقسیم کنیم. شاید می‌توانستیم مادّه را هرچه بخواهیم تقسیم کنیم، امّا آنچه سرانجام درواقع باقی می‌ماند دیگر اصلاً تقسیم‌به‌جزء نیست، بلکه تبدیل انرژی به مادّه است، و آن اجزاء هم دیگر کوچک‌تر از آن جزئی نیست که آن را تقسیم کرده‌ایم. پس درآغاز اصلاً چه بود؟ قانون فیزیکی، ریاضیات، تقارن؟ “درآغاز تقارن بود.” این فکر مثل همان فلسفۀ افلاطون در تیمائوس بود، مثل آن کتاب‌خواندنم در تابستان ۱۹۱۹ در مونیخ، روزی بر پشت‌بام مدرسۀ کشیش‌ها بود، که دوباره از خاطرم می‌گذشت. اگر آن ذرّه در تصویر اتاقک ابر، درواقع همان پوزیترون دیراک بود، پس با این کار دری هم بر حوزۀ بسیار وسیع و تازه‌ای بر ما گشوده می‌شد، و می‌توانستیم از همان‌وقت راههای بی‌شماری را دریابیم تا با پیمودن آن‌ها در آن سرزمین نو پیش‌روی کنیم. در این افکار هم‌چنان غور می‌کردم، تا سرانجام خوابم برد.

صبح روز بعد آسمان بازهم همان‌طور آبی بود که روز پیش. همین‌که صبحانه خوردیم اسکیها را بستیم و از راه هیمل‌موس-آلم به‌طرف دریاچۀ کوچک نزدیک ز-آن-آلم رفتیم، از آنجا هم از راه خطّ‌الرأسی در تال‌کسل دورافتاده از پشت گروسه‌ترایتن رفتیم و از راه قلّه به همان کوه خود برگشتیم. از روی آن شانۀ کوه که از قلّه به‌طرف شرق میرفت، ناگهان پدیدۀ جوّی و بصری غریبی را باچشم خود دیدیم. باد ملایمی، که از شمال میوزید، توده‌ای از مه رقیق را از روی دامنه با خود میبرد، به‌طوری‌که همین‌که به آن شانۀ کوه رسید، در نور خورشید سفید می‌درخشید؛ سایه‌های ما هم روشن بر روی آن ابر دیده می‌شد، و این را هم می‌دیدیم که دور سایۀ سرمان را نور درخشانی گرفته بود، مثل اینکه حلقه‌ای نورانی دور سرمان بود. نیلس که از این پدیدۀ غیرمعمول خیلی خوشحال شده بود، برایمان تعریف کرد که پیشتر از این پدیدۀ نوری چیزهایی شنیده بود. دراین باره عدّه‌ای هم براین نظراند که آن درخشش نورانی که ما هم آن را دیدیم، نمونه‌ای در کار استادان قدیم نقّاشی بوده است، تا دور سر قدّیسان هاله‌ای از نور بکشند. “و شاید این هم چیزی شاخص باشد”، و بعد هم اضافه کرد، درحالی‌که با چشم هم به ما اشاره می‌کرد، که « این هاله را همیشه آدم دور سر خودش می‌بیند.” این تذکار نیلس، مسلّماً شادی همه را برانگیخت، و سبب شد تا ازهمه‌سو تأمّلاتی در انتقاد‌ازخود برانگیخته‌شود. امّا حالا دیگر می‌خواستیم هرچه زودتر به کلبه برگردیم، به‌طوری‌که مسابقۀ دو هم در پایین‌آمدن از کوه برگزار کردیم. امّا چون من و فلیکس بازهم خیلی ازسر شوق با سرعت پایین می‌آمدیم، وقت گذشتن از شیبی تند بازهم ازسر بداقبالی بهمن نسبتاً بزرگی راه انداختیم. امّا از خوش‌اقبالی ما، همۀ ما هم بیرون از آن ماندیم، و به‌سلامت، هرچند با فاصلۀ زیاد، به کلبه رسیدیم. امّا حالا هم دیگر کارم این بود تا برای ناهار ظهر پخت‌و‌پز کنم، و نیلس هم که کمی خسته شده بود در کنار من در آشپزخانه نشست، درحالی‌که دیگران، فلیکس، کارل فریدریش و کریستیان، روی پشت‌بام در آفتاب دراز کشیده بودند. من هم از فرصت استفاده کردم تا به آن گفنگویی برگردم که در آن بالا روی شانۀ کوه آغاز کرده بودیم.

گفتم: «توضیحت از هالۀ نور خیلی زیباست، به‌طوری‌که من هم حاضرم تا آن را دست‌کم بخشی از حقیقت بدانم. امّا به این کار نیمه‌راضی‌ام. چون زمانی در نامهای به یکی از آن اثبات‌گرایان دو‌آتشۀ مکتب وین چیز دیگری گفته بودم. خیلی از این کار عصبانی شده بودم که این اثبات‌گرایان طوری رفتار می‌کنند، مثل اینکه هر کلمه‌ای معنای کاملاً معیّنی دارد، و اصلاً هم این کار مجاز نیست تا از کلمه‌ای در ‌معنای دیگری استفاده شود. برای مثال به او نوشتم که این نکته را بی‌چون‌وچرا هم می‌شود فهمید که وقتی کسی دربارۀ شخص محترمی بگوید که هروقت او وارد اتاقی شود، آن اتاق روشن‌تر می‌شود.امّا درعین‌حال هم سرسختی نشان دادم تا معنای فیزیکی کلمۀ “روشن” را به معنای خودش به‌کار نبرم و این معنا را معنای مجازی آن بدانم. این شد که پیش خودم هم فکر کردم که آن تجربه‌ای که دربالا از آن حرف زدیم، به‌نوعی به کشف هالۀ نور کمک کرده است.”

نیلس در جوابم گفت: «مسلّماً من هم این توضیح را درست می‌دانم، و من و تو هم بیش از آنچه فکر میکنی باهم توافق داریم. زبان البتّه این خصلت خاصّ سیّال را دارد. ما هیچگاه به‌درستی نمیدانیم، که کلمه‌ای چه معنایی دارد، و آن معنایی هم که ما از آن حرف می‌زنیم، وابسته به ترکیب کلمات در جمله‌ است، وابسته به آن ارتباطی است که جمله آن را بیان می‌کند، و وابسته به شمار بی‌پایانی از آن اوضاع‌واحوال‌های فرعی است که ما هم هیچ‌گاه نمی‌توانیم آن‌ها را برشمریم. اگر روزی نوشته‌های فیلسوف آمریکایی ویلیام جیمز را بخوانی، میبینی که چقدر او همۀ این واقعیّت را به‌طوری شگفت درست تشریح کرده است، توصیف نسبتاً دقیقی از این قضیّه کرده است. او نشان می‌دهد که با هر کلمه‌ای که میشنویم درواقع معنای مهم خاصّی از آن کلمه در نور روشن آگاهی ما پدیدار می‌شود، امّا درکنار آن در آن فضای نیمه‌تاریک بازهم معانی دیگری به چشم می‌آید و وارد می‌شود، که در آنجا پیوندهایی هم با مفاهیم دیگر برقرار می‌کند، و این تأثیرات هم آن‌قدر گسترش می‌یابد تا به ناآگاهی ما می‌رسد. در زبان معمول چنین است، و بهطریق‌اولی در زبان شاعران. این حرف به‌میزانی هم در مورد زبان علم مصداق دارد. ازقضا در همین فیزیک اتمی طبیعت به ما آموخته است که تا چه‌حدّ حوزۀ کاربرد این مفاهیم محدود است؛ همان مفاهیمی که پیشتر برایمان کاملاً مشخّص بود و بی‌ابهام به‌نظر می‌رسید. برای این کار، تنها کافی است به مفاهیم “مکان” و “سرعت” فکر کنیم.

امّا این هم مسلّماً کشف بزرگ ارسطو و یونانیان باستان بود، که می‌توانیم زبان را آن‌قدر انگار‌گرای کنیم و دقیق، که امکان دهد تا سلسله‌ای از نتایج منطقی را استنتاج کنیم. این چنین زبان دقیقی از زبان معمول بسیار محدودتر است، امّا برای علم اهمیّت بسیار دارد.

حقّ با مدافعان اثبات‌گرایی است که بر ارزش این چنین زبانی تأکید میکنند و ما را مؤکّداً از این خطر برحذر می‌دارند که اگر ما حوزۀ صورتبندی دقیق منطقی را رها کنیم، زبان می‌تواند بی‌معنی شود. امّا شاید این نکته را ندیده باشند که ما در علم به این پندار به بهترین صورت نزدیک می‌شویم، امّا به‌یقین هم هرگز به آن نخواهیم رسید. زیرا زبانی که با آن آزمایشهایمان را تشریح میکنیم، مفاهیمی دربر دارد که حوزۀ کاربرد آن‌ها را نمی‌توانیم درست نشان دهیم. مسلّماً میتوان گفت که گرتۀ ریاضیای که ما فیزیکدانان نظری با آن طبیعت را نشان می‌دهیم، این میزان از پاکیزگی و استحکام منطقی را دارد یا باید داشته باشد. امّا مشکل دوباره در آنجایی پدیدار می‌شود، که بخواهیم آن گرتۀ ریاضی را با طبیعت مقایسه کنیم. چون اگر بخواهیم خبری دربارۀ طبیعت بیان کنیم، جایی باید از زبان ریاضی به زبان معمول گذر کنیم. و این گذر اصلاً همان کار علم است.”

حرفم را دنبال کردم و گفتم:« انتقاد از اثبات‌گرایان بیشتر متوجّه آن به‌اصطلاح فلسفۀ مدرسی است و دراینجا مقدّم بر هر چیز برضدّ مابعدالطبیعه در ارتباطش با مسئلۀ دین است. اثبات‌گرایان عقیده دارند که دراینجا بیشتر حرف از مسائل کاذب است، که اگر بخواهیم آن‌ها را از نظر زبانی به‌طور روشن تحلیل کنیم، اصلاً نمی‌تواند موجودیّت خود را احراز کند. این نقد به‌نظر تو تاچه‌حدّ وارد است؟”

نیلس جواب داد: «چنین نقدی هم به‌یقین بخش بزرگی از حقیقت را دارد، و از آن هم می‌توان چیز زیادی آموخت. اعتراض من به‌اثبات‌گرایی در این نیست که من در اینجا شکّم کمتر است، بلکه به‌عکس در این است که از این بیم دارم که در علم این وضع خیلی هم بهتر نباشد. اگر هم بخواهیم به‌گزاف بگوییم، آن‌وقت می‌گوییم: در دین ازآغاز از این کار صرف‌نظر می‌کنیم تا به حرفمان معنای روشنی بدهیم، درحالی‌که در علم با این امید- یا شاید با این توهّم- حرکت می‌کنیم که شاید روزی ممکن باشد تا به این کلمات معنای روشنی بدهیم.امّا بازهم این حرف را تکرار می‌کنم که می‌توان از نقد اثبات‌گرایان بسی چیزها آموخت. مثلاً نمیفهمم که وقتی از “معنای زندگی” حرف می‌زنیم، این حرف به چه معنایی است. کلمۀ “معنا” باید همواره میان آنچه حرف از معنای آن است، و چیز دیگری، مثل منظوری، تصوّری یا طرحی، ارتباطی برقرار کند. امّا دربارۀ زندگی – منظورم اینجا کل زندگی است، و هم جهان، که آن را تجربه می‌کنیم – اصلاً دیگر چیزی وجود ندارد که بتوانیم آن را به زندگی مربوط کنیم.”

من در جوابش گفتم: «امّا ما، وقتی از معنای زندگی حرف می‌زنیم، بازهم می‌دانیم که منظورمان از زندگی چیست. مسلّم است که معنای زندگی به خود ما بستگی دارد. به گمانم آنچه با این کار ترسیم می‌کنیم آن شکلی از زندگی خود ماست که با آن شکل خود را در نظام بزرگ می‌گنجانیم؛ شاید با تصویری، با مقصودی، با اعتمادی، و بالاخره با چیزی، که ما می‌توانیم آن را خوب بفهمیم.”

نیلس به فکر فرو رفت و بعد هم گفت: «نه، معنای زندگی در این است که این حرف اصلاً معنایی ندارد که بگوییم زندگی بی‌معناست. همۀ کوشش ما هم در راه شناخت، چیزی است بی‌حدّوحصر.”

«امّا ببینم تو مثل اینکه خیلی دربارۀ زبان سخت‌گیری می‌کنی؟ تو این را هم می‌دانی که در چشم حکمای قدیم چین مفهوم “تائو” در رأس فلسفه بود، و “تائو” را هم بیشتر به “معنا” ترجمه میکنند. حکمای چین هم اصلاً مخالفتی نداشتند تا دو کلمۀ “تائو” و “زندگی” را به‌هم مرتبط کنند.»

«اگر از کلمۀ “معنا” آن‌قدر کلّی استفاده کنیم، شاید اصلاً وضع طور دیگری به‌نظر برسد. و کسی از ما هم به‌یقین نمیداند که اصلاً واژۀ “تائو” چه معنایی دارد. امّا وقتی از فیلسوفان چین و از زندگی حرف می‌زنی، یکی از آن افسانه‌ها بیشتر در ذهنم حاضر است. می‌گویند روزی سه فیلسوف باهم جرعه‌ای از سرکه را مزه‌مزه می‌کردند؛ این را هم بگوییم که در چین به سرکه “آب‌حیات” می‌گویند. اوّلی گفت: “ترش است”، دومی گفت: “تلخ است”، و سومی هم، که همان لائوتسه بود، گفت: “تازه است”.”

کارل فریدریش داخل آشپزخانه شد و از من پرس‌وجو کرد که غذا کی حاضر می‌شود. از سر خوش‌اقبالی توانستم در جوابش بگویم که برو دیگران را صدا کن، و بشقابهای آلومینیومی و قاشق‌چنگالها را بچین، ناهار من هم حاضر است. سر میز نشستیم و گفتن این ضربالمثل قدیمی که «گرسنگی بهترین آشپز است» – برای اینکه دل من را هم به‌دست آورند -، از همه‌چیز بهتر بود. بعد از ناهار هم، بنا به تقسیم کار، نیلس باید ظرفها را می‌شست، من اجاق تمیز کنم، و دیگران هم هیزم بشکنند و اصلاً کلبه را مرتّب کنند. نیاز به گفتن هم ندارد که در آشپزخانۀ ما در آلم الزامات بهداشتی با آنکه در شهر باید رعایت می‌شد، زمین‌تاآسمان فرق داشت. نیلس به این امرواقع پرداخت و گفت: «ظرف‌شستن ما هم درست مثل زبان ماست. هم آب برای آب‌کشی کثیف است و هم قاب‌دستمال، امّا آخرش هم می‌توانیم بشقابها و لیوانها را تمیز کنیم. در زبان هم، هم مفاهیم مبهم داریم و هم منطقی که در حوزۀ کاربردی‌اش، به‌صورتی‌که بر ما هم شناخته نیست، محدود است، امّا بازهم می‌توانیم تا در فهمان از طبیعت روشنی ایجاد کنیم.”

روزهای بعد هوا متغیّر بود و ما هم به کارهای کم‌وبیش کوچک‌تر‌ و بزرگ‌تری دست زدیم؛ از ترینس‌یوخ بالا رفتیم، و در تپّۀ تمرین نزدیک اونتر-برگر-آلم، تمرین اسکی کردیم. یک‌بار دیگر هم بحث ما به مسئلۀ زبان کشید، آنهم ‌وقتی که من و کارل فریدریش در بعدازظهری سعی کردیم تا از گله‌ای از بزکوهی با دوربین عکس بگیریم. در این کار هم موفق نشدیم تا خودمان را از آن‌ها زرنگ‌تر نشان دهیم و بیشتر به آنها نزدیک شویم. ما هم از این غریزۀ حیوانات حظّ می‌کردیم که به آن‌ها این امکان را می‌داد تا کمترین نشانی از آومیزاد را، ردّی در برف را، خش‌خشی در میان شاخه‌ها را، رایحه‌ای را چون نشانی از خطر بدانند و بهترین راه‌فرار را پیدا کنند. این هم برای نیلس انگیزه‌ای شد تا فرق میان عقل و غریزه را روشن کند.

«بزهای کوهی شاید به‌این دلیل توانستند با موفقیّت از شما بگریزند که اصلاً نه به این کار فکر کردند و نه دربارۀ آن حرف زدند، چیزی که به‌طور معمول انجام می‌دهیم؛ و اصلاً بدن آنها سرتاسر در این کار تخصّص پیدا کرده است تا در سرزمین‌های کوهستانی در برابر هر مهاجمی پناهی پیدا کنند. هر گونۀ حیوانی در فرایند انتخاب بنابرقاعده توانایی‌هایی را تا سرحدّ کمال در خود رشد می‌دهد، به‌طوری‌که حیوان به همین هم، که آن را از پیکار برسر زندگی پیروزمند بیرون می‌آورد، وابسته می‌شود. وقتی شرایط محیطی هم تغییر بسیار زیادی پیدا می‌کند، حیوان هم دیگر نمیتواند خود را سازگار کند و نسلش ازبین می‌رود. ماهی‌هایی وجود دارند که می‌توانند ضربه‌های الکتریکی پخش کنند و با این کار از پس دشمنان حود برآیند. ماهی‌های دیگری هم هستند که ظاهرشان آن‌قدر به شن‌های دریا می‌ماند، که وقتی بر کف دریا می‌خوابند، دیگر نمی‌توان آن‌ها را از شن تشخیص داد، و به‌این ترتیب هم خود را از دست مهاجم حفظ می‌کنند.امّا در بین ما انسان‌ها، تخصّصی‌شدن از راه دیگری می‌آید. دستگاه عصبی انسان را، که به او قدرت فکرکردن و حرف‌زدن میدهد، میتوان اندامی دانست که با آن انسان میتواند به زمان و مکان بهتر از هر حیوان دیگری به‌صورتی گسترده‌تر دست یابد. انسان میتواند آن چیزی را به‌یاد بیاورد، که روی داده است، و می‌تواند آن چیزی را پیش‌بینی کند که شاید زمانی روی خواهد داد. انسان می‌تواند پیش خود تصوّر کند که در جایی در آن دوردست‌ها چه اتّفاقی افتاده است، و می‌تواند از تجربۀ دیگر انسان‌ها استفاده کند.به‌همین سبب هم به‌نحوی از حیوان انعطاف بیشتری پیدا کرده است و بیشتر هم قدرت سازگاری پیدا کرده است، به‌طوری‌که دیگر میتوانیم از تخصّصی‌شدن انعطاف نزد انسان حرف بزنیم. امّا مسلّماً این تکامل مطلوب، یعنی تکامل فکر‌ و زبان به‌طور کلّی‌تر، از راه چیرگی فکر، توانایی استفاده از رفتار غریزی هدف‌مند در تک‌تک جوانب آن را بیشتر هدر داده است. به‌همین سبب انسان از بسیاری از جهات از حیوان پایینتر است. انسان حس بویایی چندان خوبی ندارد، و چندان هم نمی‌تواند به‌خوبی بز کوهی با اطمینان از تخته‌سنگی به تخته‌سنگ دیگر بپرد، امّا میتواند این نقص را با دستدرازی به حوزه‌های بزرگ‌تری از زمان و مکان جبران کند. در این راه، رشد زبان شاید گامی قطعی باشد، زیرا زبان، و به‌طور غیرمستقیم فکر، توانایی است که- به‌عکس همۀ دیگر تواناییهای جسمانی- در فرد تنها، رشد نمی‌کند، بلکه در میان افراد رشد می‌کند. ما حرف‌زدن را فقط از دیگران میآموزیم. زبان کم‌وبیش شبکهای است که میان انسان‌ها پهن شده است، و ما هم با فکرمان، با امکانمان به دستیابی به شناخت، در این شبکه آویزانیم.”

من هم اضافه کردم: «وقتی پای حرف اثبات‌گرایان یا منطقدانان دربارۀ زبان می‌نشینیم، این‌طور به‌نظرمان می‌رسد که آن‌ها صورتها و امکانات بیان در زبان را کاملاً مستقلّ از انتخاب، مستقلّ از رویدادهای زیست‌شناختی می‌دانند و تحلیل می‌کنند. امّا اگر عقل و غریزه را باهم مقایسه کنیم، مثل همین کاری که تو میکنی، پس می‌توانیم این را هم پیش خودمان تصوّر کنیم که در مناطق مختلف جهان صورتهای کاملاً مختلفی از عقل و زبان پدید آمده باشد. درواقع قواعد دستوری زبانهای مختلف کاملاً باهم فرق دارد،شاید هم این فرق در قواعد دستوری بتواند به فرق در منطق بیانجامد.»

نیلس جواب داد: «مسلّماً ممکن است که از این راه صورتهای مختلف زبان و فکر به‌وجود آمده باشد، هم‌چنانکه نژادهای مختلف یا گونه‌هایی مختلفی از موجودات زنده وجود دارد.امّا همانطورکه همۀ این موجودات زنده هم بنا بر قوانین طبیعی واحدی ساخته شده‌اند، و تقریباً همۀ آن‌ها هم از ترکیبات شیمیایی واحدی درست شده‌اند، امکانات مختلف منطق هم بر برخی از صورتهای بنیادینی استوار است که ساختۀ دست انسان نیست و کاملاً مستقلّ از ما از آنِ واقعیّت است. این صورتها در فرایند انتخاب، که زبان را رشد می‌دهد، اهمیّت بسیار زیادی دارد، امّا همین صورت‌ها تنها از راه این فرایند پدیدار نمی‌شود.”

کارل فریدریش برای اینکه بازهم به اختلاف میان بزکوهی و انسان برگردد، گفت: ” پیشتر به‌نظرم رسید که حرفت این است که عقل و غریزه همدیگر را طرد می‌کند. آیا منظورت فقط این است که فرایند انتخاب این یا آن توانایی را تا ‌مرتبه‌ای از تمامیّت تکامل میدهد، به‌طوری‌که دیگر نمی‌توان انتظار داشت تا هردو باهم تکامل همزمان داشته باشد؟ یا اینکه اصلاً به رابطه‌ای اصیل از مکملیّت میان آن دو فکر می‌کنی، به‌طوری‌که امکانی، امکان دیگر را کاملاً نفی می‌کند؟”

«من فقط عقیده دارم که این دو شیوه، که با آن‌ها می‌خواهیم جهاتی را در دنیا برای خود بیابیم، باهم اختلاف اساسی دارد. امّا مسلّم است که بسیاری از اعمال ما را هنوز غریزه تعیین میکند. پیش خودم هم مثلاً این طور گمان می‌کنم که داوری دربارۀ انسان دیگری، اگر بخواهیم از روی ظاهرش و قیافه‌اش چیزی را بخوانیم، که باهوش است، یا اصلاً با او می‌توان خوب حرف زد، تنها از راه تجربه ممکن نیست، بلکه غریزه هم در این کار اهمیّت زیادی پیدا می‌کند.”

در ضمن این حرف‌‌زدن‌ها، بعضی از ما به این کار مشغول بودیم تا کلبه را تمیز کنیم، و چون همۀ ما هم به این فکر می‌کردیم که تعطیلات چند روز دیگر تمام می‌شود، نیلس هم خودش را آماده می‌کرد تا ریشش را بتراشد. نیلس این چند روز مثل هیزمشکن‌ نروژی پیری شده بود، که چند هفته‌ای را دور از تمدّن در جنگل گذرانده بود؛ و حالا هم از اینکه با تراشیدن ریشش در آینه که نگاه می‌کرد دوباره بدل به استاد فیزیک شده بود، حظّ می‌کرد. از فکرش این جمله بیرون پرید: «نمی‌دانم آیا گربه هم، اگر ریشش را بزنبم، قیافه‌اش با هوش‌تر می‌شود؟»

آن شب دوباره پوکر بازی کردیم، و چون در بازی ما هم زبان، یعنی تعریف‌وتمجید از دست‌ورق ادّعایی، اهمیّت زیادی داشت، نیلس پیشنهاد کرد که یک‌بار هم که باشد اصلاً بدون ورق بازی کنیم؛ شاید هم فلیکس و کریستیان آخرسر ببرند، چون او تاب این را در خود نمی‌دید تا از پس پشت‌سرهم‌اندازی آن دو برآید. این کار را هم کردیم، امّا بازی خوبی از کار بیرون نیامد. نیلس هم دراین باره گفت:

 « پیشنهاد من کاملاً نشان از آن داشت که دربارۀ اهمیّت زبان گزافه‌گویی کرده بودیم؛ چون زبان به ارتباط با واقعیّت وابسته است. در پوکر واقعی بازهم کارتی روی میز است. زبان در اینجا به این کار می‌آید تا این بخش حقیقی تصویر را با خوش‌بینی‌ و قدرت یقین تاحدّ ممکن تکمیل کند. امّا وقتی که اصلاً واقعیّتی در کار نیست، اصلاً کسی نمی‌تواند چیزی به دیگری القا کند.”

همین‌که تعطیلات تمام شد، با بارهایمان بر دوش از راه کوتاه سرازیری جنوبی به درّۀ میان بایریش‌سل و لندل سرازیر شدیم. روز گرم آفتابی‌ای بود، آن پایین، جایی که دیگر برف بند آمده بود، در میان درخت‌ها بوتههای جگرباش به گل نشسته بود و سبزهزار یک‌سره پوشیده از گلهای پامچال. چون بارمان سنگین بود، در مهمانخانۀ سیپ‌فل‌ویرت از کسی خواستیم تا دو اسب را به گاری رعیتی‌ قدیمی‌ روبازی ببندد. باز هم یادمان رفته بود که باید به دنیایی باز گردیم که پر از بدفرجامی‌های سیاسی است. آسمان همان‌قدر روشن بود که چهره‌های دو همراه جوان ما، کارل فریدریش و کریستیان، نشسته بر روی گاری، که به‌سوی بهار باواریا روان بودیم.

۱- به‌اشتباه در جاهای دیگر در این مورد خاصّ به‌جای “مصیبت” معادل‌های دیگر نوشته‌ایم. “مصیبت سیاسی” (مفرد) عبارتی است که مشخّصاً به دگرگونی سیاسی سال ۱۹۳۳ در آلمان اشاره دارد (یادداشت بر نسخۀ فارسی).

* * * *

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ. مونیخ. پی‌پر، ۱۹۷۲

فهرست مطالب:

پیشگفتار: ص ۹؛ فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (۱۹۱۹-۱۹۱۰) ص ۱۱؛ فصل دوم: تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛ فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (۱۹۲۰-۱۹۲۲) ص ۴۵؛ فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (۱۹۲۲-۱۹۲۴) ص ۶۶؛ فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵-۱۹۲۶) ص ۸۵؛ فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (۱۹۲۶-۱۹۲۷) ص ۱۰۱؛ فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ میان علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛ فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛ فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ میان زیست‌شناسی، فیزیک و شیمی (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۴۴؛ فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۶۳؛ فصل یازدهم: بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛ فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛ فصل سیزدهم: بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷) ص ۲۱۳؛ فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با مصیبت سیاسی (۱۹۳۷-۱۹۴۱) ص ۲۲۶؛ فصل پانزدهم: به‌سوی آغازی نو (۱۹۴۱-۱۹۴۵) ص ۲۴۵؛ فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت اهل علم (۱۹۴۵-۱۹۵۰) ص ۲۶۲؛ فصل هفدهم: اثبات‌گرایی، مابعدالطبیعه و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛ فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (۱۹۵۶-۱۹۵۷) ص ۲۹۶؛ فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸) ص ۳۱۲؛ فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطون (۱۹۶۱-۱۹۶۵) ص ۳۲۱

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فهرست اعلام نسخۀ آلمانی:

 Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Personenregister

Adenauer, Konrad 277f, 297, 299, 307-311

Aristarch (von Samos) 50

 Aristoteles 187, 331

 Bach, Johann Sebastian 24

 Barton, H. A. 132-140

 Beck, Ludwig 258f

 Beethoven, Ludwig van 36

 Beltz, Hans 195

 Bethe, Hans A. 218

 Bjerrum, Niels J. 150f., 161f.

 Bloch, Felix 163, 175ff, 180f, 186, 193, 195

 Bohr, Christian 175ff, 181, 186, 193

 Bohr, Niels 37, 43, 54, 56, 57, 58, 59, 60-65, 68, 69-84, 85, 88, 96, 97, 103, 105-109, 110, 111, 113ff, 119, 120, 122-130, 143, 144-160, 169, 173, 175-183, 185-193, 21Z 214, 215ff, 224, 244, 247f, 257, 273ff., 279-286, 295, 303, 314, 333f.

Bonhoeffer, Carl-Friedrich 206

Born, Max 65, 69, 86, 90, 110, 231, 273

Bücking 227

Burckhardt, Jacob 73, 203

Butenandt, Adolf 249-253, 255f, 277

Chadwick, James 183

Chievitz, 150 ff, 154, 160ff.

Cockroft, John D. 214

Compton, Arthur Holly 85

Corinth, Lovis 231, 330

Courant, Richard 65, 273

Darwin, Charles 157 ff, 327 f.

Debye, Peter 131

Demokrit 184f, 325

Dirac, Paul A. M. 90, 110, 116, 120-123, 125, 129, 140-143, 178, 184f, 219ff, 222ff., 304f., 316

Döpel, Gustav Robert 240

Drude, Burkhard 112

Dürr, Hans-Peter 321-326, 329

Einstein, Albert 35, 36f, 38, 43, 49, 53, 66, 67, 68, 85, 88, 90-100, 101, 103, 106, 108, 111, 114f., 116, 118, 119, 145, 150, 254, 266, 322

Egil Skallagrimsson 75, 81

Ehrenfest, Paul 115

Euler, Hans 219-213, 225, 228E, 240-244, 259

Faraday, Michael, 53

Fermi, Enrico 231-255, 266

Franck, James 65

Frank, Philipp 284 ff

Franz, Ferdinand, Erzherzog 71

Fräser, Ronald 274

Friedrich II. von Dänemark 76

Fries, Jakob Friedrich 164

Galvani, Luigi 266

Gerlach, Walter 262, 264

Goethe, Johann Wolfgang von 36, 47, 325, 333

Grönblom, Berndt Olaf 240f., 244

Hahn, Otto 218, 230, 333, 250, 255f., 262ff., 265ff, 268, 274, 176

Hamlet, Prinz von Dänemark 77

Hassei, Ulrich von 258f.

Haydn, Joseph 36

Hegel, Georg Friedrich W. 254, 331

Heisenberg, Elisabeth (geb. Schumacher) 228, 320, 332

Helmholtz, Hermann von 90

Hermann, Grete 163-173 Hubert, David 65, 304

Hipparch (von Nikaia) 50

Hitler, Adolf 200, 206ff, 233, 239ff., 359, 268

Holst, Erich von 327, 333f.

Houtermans, F. G, 246

Hund, Friedrich 163, 206

Jacobi, Erwin 227

James, William 187

Jensen, H. D. 246

Jessen, Jens 258f.

Joliot, Frederic 266

Jordan, Pascual 90, 110

Kaiser, Ludwig 278

Kant, Immanuel 48, 164- 173, 210

Klein, Oskar 113, 145

Kolumbus, Christoph 101

Kockel, B. 225

Krämers, Hendrik Antony 59, 60, 63, 83, 86, 87, 145, 148€

Laue, Max von 90, 162

Landau, Lew Dawidowitsch 163

Lao-tse 189

Laporte, Otto 47, 49, 51-54, 88, 23f

Lee, Tsung-Dao 303 ff., 312 f., Levy 206

Lindemann, T. 29, 30, 42

Lorenz, Konrad 327

Lorentz, Hendrik A. 166, 316, 330

Mach, Ernst 53, 54, 93 ff.

Malebranche, Nicole 16ff., 25

Manet, Edouard 113

Marx, Karl 154

Maxwell, James Clerk 51, 93, 106, 133, 134, 137, 150, 222

Meitner, Lise 218 Mozart, Wolfgang Amadeus 36, 38

Nelson, Leonard 163 f. Nernst, Walter 90, 216

Neumann, John von 158

Newton, Isaac 37, 50ff., 53, 56, 61, 62, 86, 133-138, 145, 156, 281, 288, 294

Nial 75, 81

Ornstein 85

Pascal, Blaise 293

Pash, Boris T. 261, 330

Pauli, Wolfgang 41, 42ff., 45-58, 67, 90, 103, 104, 113, 116-110, 129, 231, 279, 283, 286-294, 302-306, 3 12-320, 323, 329, 331

Pegram 234f.

Peierls, Rudolf E. 163

Planck, Max 37, 43, 54, 55, 90, 104, 105, 108, 109, 116, 117, 118, 145, 195, 203, 206-212, 254, 273, 276 Plato 19, 20, 21, 24, 25, 27, 185, 224, 326, 330, 331., 333

Puincar6, Jules-Henri 266

Popitz, Johannes 258 f.

Powell, Cecil 275

Ptolemäus 50, 51, 52, 138, 288

Reichwein, Adolf 259

Rein, Hermann 276

Rousseau, Jean-Jacques 36

Rubens, Heinrich 90

Ruf, Sep 321

Rurherford, Ernest 37, 54, 61, 213, 215, 217, 223

Sauerbruch, Ferdinand 258

Schardin 249E

 Schiller, Friedrich von 32, 74, 244, 284

 Schmidt-Ort, Friedrich 256, 277

Schrödinger, Erwin 102-109, 110

Schubert, Franz 36, 254

Schulenburg, Werner Graf von der 258

 Shakespeare, William 77

Shaw, George Bernard 317

Sommerfeld, Arnold 30, 31, 32, 37, 38, 41, 42, 43, 45, 48, 50, 54, 55, 56, 57, 58, 59, 64, 66, 67, 104,105

Spranger, Eduard 258

Strauß, Franz Josef 304

Teller, Edward 163, 321

Thorwaldsen, Bertel 214

Volta, Alessandro 266

Waerden, Barthel Leendert van der 206

Walton, Ernest T. S. 213

Weber, Max 295

Weizsäcker, Carl Friedrich von 163 -173, 174-177, 186, 190, 192, 218, 229€, ۲۳۵-۲۴۰, ۲۴۶f., 260, 262-273, 298, 299-302, 304, 307, 321-326, 329, 330

Weyl, Hermann 29, 42

Wien, Wilhelm 104, 105

Wirtz, Karl 240, 246, 262E, 296, 298, 300

Wittgenstein, Ludwig 123, 280

Wu, Chien-Shiung 312

Yang, Chen Ning 312 f.

         

ورنر هایزنبرگ: فهرست مطالب نسخۀ آلمانی:

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Inhaltsverzeichnis

Gespräche im Umkreis der Atomphysik

 Vorwort . .  . .  . .  .  . .  . . . .  . .  . . . . .  ۷

۱٫ Erste Begegnung mit der Atomlehre (۱۹۱۹-۱۹۲۰) .     ۹

۲٫ Der Entschluss zum Physikstudium (۱۹۲۰) .  . . .      ۲۵

۳· Der Begriff »Verstehen« in der modernen Physik (1920 bis 1922) .  . . ۳۹

۴· Belehrung über Politik und Geschichte (1922-1924).    ۵۷

۵٫ Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ………..۷۴

۶٫ Aufbruch in das neue Land (1926-1927) .. ·. . . .       ۸۸

۷٫ Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).  . .  . .  . . .  . .  . .  ۱۰۱

۸٫ Atomphysik und pragmatische Denkweise (۱۹۲۹). .   ۱۱۴

۹· Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932) . . .  . . . .  .       ۱۲۵

۱۰٫ Quantenmechanik und Kantsche  Philosophie (۱۹۳۰ bis 1932)… ۱۴۱

۱۱٫ Diskussionen über die Sprache (1933). . . . ۱۵۰

۱۲٫ Revolution und Universitätsleben (۱۹۳۳).  .  .       ۱۶۸

۱۳٫ Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)  .  .  . .       ۱۸۴

۱۴٫ Das Handeln des Einzelnen in der politischen Katastrophe (۱۹۳۷- ۱۹۴`)  .  . .  .۱۹۵

۱۵· Der Weg zum neuen Anfang (I941-1945)  .  . . .     ۲۱۱

۱۶٫ Über die Verantwortung des Forschers (۱۹۴۵-۱۹۵۰)   ۲۲۶

۱۷٫ Positivismus, Metaphysik und Religion (1952) . .     ,.۲۴۱

۱۸٫ Auseinandersetzungen in Politik  und Wissenschaft (1956-1957) .  . .  .  . .  . . .  . .  . . . . .  . .  ۲۵۶

۱۹٫ Die einheitliche Feldtheorie (۱۹۵۷-۱۹۵۸). . .  . . . ۲۶۹

۲۰٫ Elementarteilchen und Platonische Philosophie (۱۹۶۱bis 1965)  .  . .  . .  . . . . .  .  .  . .  . .  . . . ۲۷۷

اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است (نسخۀ آلمانی در نشانی همیشگی ماست).

* * * *

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل یازدهم، بحث‌هایی دربارۀ زبان (۱۹۳۳)، مونیخ. پی‌پر،۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Sprache (1933), Piper, 1972

* * * *

Related links

ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی، ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه، نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه، لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟؛ ژاک مونو: در بارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه؛ورنر هایزنبرگ: آن سوی مرزها؛نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲)؛ فون وایتسکر: جهان از نگاه فیزیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی)؛ توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی؛ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)؛ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری Iا: اجلاس سولوی و پیشرفت فیزیک اتمی؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری II: درس یادبود رادرفورد ۱۹۵۸

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، خرداد‌ماه ۱۳۹۴

——————————————————–

© انتشار برگردان فارسی Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Sprache، ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: بحث‌هایی دربارۀ زبان (۱۹۳۳)، حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir ممنوع است.

     © Copyright 2015 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved. 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags: