توماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ بدون دیدگاه

توماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der Wissenschaftsgeschichte: herausgegeben von Lorenz Krüger, Suhrkamp, 1978

Thomas Kuhn: Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik

توماس کوهن: پیدایی نو. مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک. ویراستۀ لورنتس کروگر. زورکامپ، ۱۹۷۸، (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

Thomas Kuhn: Die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der – Suhrkamp

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

توماس کوهن: پیدایی نو: بخش اوّل، فصل دوم، صفحۀ ۷۲

توماس کوهن: پیدایی نو (مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک)

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen

Thomas Kuhn: Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik

توماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک

چرا از مورّخ علم دعوت می‌کنیم تا دربرابر جمع روان‌شناسان کودک دربارۀ تکامل مفاهیم علّیت در فیزیک سخنرانی کند؟ این پاسخ بر هر کسی که با پژوهش‌های ژان پیاژه آشناست، از همان آغاز روشن است.مطالعات دقیق او از تصوّر کودک از فضا، زمان، حرکت یا جهان به‌طور عامّ، بارها برابری‌های چشمگیری را با تصوّرات دانشمندان زمان‌های پیشین، که آنها را دیگر بالغ می‌انگاریم، آشکار کرده است. و اگر چنین برابری‌هایی هم با مفهوم علّت وجود داشته باشد، در آن صورت پژوهش‌های آنها، هم برای روان‌شناسان اهمّیت دارد و هم برای تاریخ‌نویسان.

امّا شاید پاسخ دیگری هم باشد که بیشتر جنبۀ شخصی داشته باشد که هم دربارۀ مورّخی چون من مصداق دارد و هم دربارۀ روان‌شناسان کودک این جمع. نزدیک به بیست سال پیش اهمیّت نظری تاریخ علم و مطالعات ژان پیاژه در روان‌شناسی را هردو باهم دریافتم. از آن زمان تاکنون هم، هردوی آنها، چه در کارهایم و چه در فکرم، تأثیر بسیار بریکدیگر گذاشته است. بخشی از دانش خود در این باره هم، که چگونه می‌توان پرسشی بر دانشمندانی مطرح کرد که دیگر درمیان ما نیستند، من از پرسش و پاسخ‌هایی آموختم که پیاژه آنها را در مورد کودکانی که هنوز در میان ما هستند انجام داده است. به‌خوبی به یاد دارم که چه اهمیّتی این تأثیر بر اوّلین دیدارم با الکساندر کواره* داشت، که بیش از هر تاریخ‌دان دیگری استاد استادان من در این رشته بوده است. در آن دیدار به او گفتم که من از کودکان پیاژه فهم فیزیک ارسطو را آموختم. کواره هم چنین پاسخ داد که او هم کودکان پیاژه را با فیزیک ارسطو فهم کرده است – و همین هم مهر تأییدی بر این فکر بود که چیزی مهمّ آموخته‌ام. حتّی در حوزه‌ای مانند علیّت، که شاید دربارۀ آن امروز همگی هم کاملاً اتّفاق نظر نداشته باشیم، تأثیر پیاژه را، که هیچ‌گاه از خاطرم بیرون نخواهد رفت، با سربلندی به یاد می‌آورم.

 مورّخ فیزیک، امّا اگر بخواهد در تحلیل مفهوم علّت کامیاب شود، به‌گمان من نباید دو وجه خویشاوند باهم این مفهوم را بایکدیگر اشتباه کند. ذیل این دو وجه، این مفهوم از بیشتر دیگر مفاهیمی متمایز است که او به‌طور معمول به آنها می‌پردازد. مورّخ در این کار، به‌مانند تحلیل دیگر مفاهیم، باید کار خود را درابتدا با کاربرد‌هایی از واژه‌هایی مانند “علّت” و “به‌این علّت که”* شروع کند که در گفت‌و‌گوها و نوشته‌های عالم دیده می‌شود. امّا برخلاف واژه‌هایی که مفاهیمی مانند مکان، حرکت، وزن، زمان، و چیزهای دیگر را بیان می‌کند، این واژه‌ها به‌صورتی منظّم در اظهار نظرهای علمی پدیدار نمی‌شود، بلکه در برخی از آنها دیده می‌شود. امّا شاید هم چندان بی‌میل نباشیم، تا درپی بحثی از منظری دیگر هم، بگوییم که کلمۀ “علّت” اساساً در ماوراء‌علم پدیدار می‌شود، و نه در واژگان علمی فیزیک‌دان.

امّا این هم به این معنا نیست که مفهوم علّت به‌نسبت دیگر مفاهیم رایج، مانند مکان، نیرو، و حرکت، اهمیّت کمتری دارد. امّا همین نکته به این معنا هم هست که روش‌های تحلیل که در این کار بدانها نیازمندیم، در هردو کاملاً یکسان نیست. در تحلیل مفهوم علّت مورّخ یا فیلسوف باید بسیار دقیق‌تر از هر وقت دیگر به سایه‌روشن‌های ظریف میان کلمات و رفتار آنها در زبان توجّه کند. مورّخ نه‌تنها باید به بسامد کلماتی مانند “علّت” توجّه کند، بلکه به شرایط ویژه‌ای هم، که ذیل آنها چنین کلماتی به‌کار می‌رود، با دقّت بنگرد. امّا او باید به‌عکس هم، جنبه‌های اساسی تحلیل خود را بر کشف آن  روابطی استوار کند، که هرچند به‌ظاهر علّتی بر آنها فراهم آمده است، امّا در آنها کلماتی هم نمایان نمی‌شود تا دلالت بر آن کند که چه بخشی از آن گفته‌ها به علّت باز می‌گردد. و پیش از آنکه این تحلیلگر ما، که به این شیوۀ کار می‌پردازد، فراغت یابد، شاید به‌احتمال دریابد که مفهوم علّت در قیاس با مثلاً مفهوم مکان، اجزاء ماهوی دیگری دارد که مرتبط با زبان‌ و روان‌شناسی گروهی است.

این وجه از تحلیل مفاهیم علّی با وجه ثانوی دیگری از آن پیوند نزدیک دارد، که پیاژه از همان آغاز این همایش بر آن تأکید داشت. چنانچه او می‌گفت، ما باید به مفهوم علّت از دو منظر بنگریم؛ یکی از منظر محدود و دیگری از منظر وسیع. مفهوم محدود به گمانم از مفهومی نتیجه می‌شود که به مفهوم من اصلی عملگری فعّال باز می‌گردد که بر چیزی فشار وارد می‌کند، یا چیزی را به‌سوی خود می‌کشد، نیرویی یا اثری اعمال می‌کند. و این هم به‌درستی همان مفهوم ارسطویی علّت فاعلی است که اهمیّت اساسی آن درآغاز در سدۀ هفدهم در تحلیل مسائل برخورد پدیدار شد. مفهوم وسیع امّا در نگاه آغازین هم کاملاً چیز دیگری است. پیاژه این مفهوم را، مفهوم کلّی تبیین می‌داند. تشریح علّت یا علل یک رویداد، یعنی بیان اینکه چرا آن رویداد واقع می‌شود. علل در توضیح فیزیکی پدیدار می‌شود، و توضیح فیزیکی هم به‌طور عام به‌گونه‌ای علّی است. پس اگر تا اینجا را قبول داریم، دوباره هم خود را دربرابر ذهنیّت ماهوی آن معیارهایی می‌یابیم که شاخصی بر مفهوم علّت است. مورّخ و روان‌شناس هردو هم کاملاً آگاهند که سلسه‌ای از واژه‌ها که  در مرحله‌ای از تکامل فیزیک یا تکامل کودک، توضیحی به‌حساب می‌آید، در تشریح مرحلۀ دیگری، می‌تواند تنها سبب طرح پرسش‌های دیگری شود. آیا وقتی می‌گوییم که سیب از درخت به سبب جاذبۀ گرانشی زمین می‌افتد، همین‌قدر کافی است، یا آنکه باید همین جاذبۀ گرانشی را هم توضیح دهیم، پیش از آنکه پرسش خود را به آخر برسانیم؟ مسلّم است که یک ساختار قیاسی معیّن می‌تواند شرط لازم استفاده از توضیحی علّی باشد، امّا همین ساختار، شرطی کافی بر آن نیست. اگر بخواهیم علّیت را تحلیل کنیم، باید هم بتوانیم پس از برخی از پاسخ‌های خاصّ پرسشی مطرح کنیم– صرف نظر از مواردی که بدانها ناگزیریم-، تا آن سلسه از پرسش‌ها دربارۀ علیّت، که یکی در پس دیگری می‌آید، به سرانجامی برسد.

وجود هم‌زمان دو معنا از مفهوم علّت، مسئلۀ دیگری را هم باقوّت برمی‌انگیزد، که در بالا به‌اجمال بدان اشاره کردیم. مفهوم محدود را، دست‌کم جزئاً به دلایل تاریخی، بیشتر مفهوم اساسی می‌نامیم، و مفهوم وسیع را، مفهومی که غالباً قهراً با آن سازوار شده است. تبیین‌های علّی در معنای محدود همواره حالتی فاعلی و حالتی منفعل، علّتی را و معلولی را، همراه می‌آورد. امّا رویدادهای طبیعی را می‌توان طور دیگری هم توضیح داد – ما هم ذیلاً چند نمونه را بررسی می‌کنیم. در این رویدادها نمی‌توان هیچ رویداد پیشینی‌ای را، یا هیچ پدیده‌ای را، و هیچ عمل‌گر فعّالی را علّت نامید. این کار نفعی به بار نمی‌آورد (هرچند که تعرّضی به زبان هم هست) که این چنین تبییناتی را غیرعلّی بنامیم. چنین تبییناتی هیچ‌چیز کم ندارد تا بر آنها بیفزاییم و سپس هم آن افزودۀ خود را علّت مفقوده بنامیم. حتّی این پرسش‌ها را هم نمی‌توانیم غیرعلّی بنامیم: در شرایط دیگری شاید این پرسش‌ها، پاسخی علّی به معنای محدود را برمی‌انگیخت. و شاید اصلاً آنجایی هم که می‌توانیم مرزی میان تبیینات علّی و غیرعلّی رویدادهای طبیعی ترسیم کنیم، در آنجا هم آن مرز وابسته به ظرافت‌هایی باشد که برای ما در اینجا اهمیّتی ندارد. و افزون بر آن، این کار چندان هم معنایی ندارد تا این تبیینات را از نظر زبانی یا  ریاضی به صورتی بیاراییم، که ذیل آن صورت، وضع پیشین، علّتی را بر ما آشکار کند. و این هم محتمل است که روزی این تغییر صورت با روش‌هایی که برآمده از تیزبینی است، عملی شود. و همچنان که، در آنچه که بونگه* در سخنرانی خود ارائه کرد، دیدیم، چنین کاری عموماً به اینجا می‌انجامد که بیانی، که صورت آن را تغییر داده‌ایم، دیگر قدرت تبیین هیچ‌چیز را نداشته باشد.

۲

خلاصه‌ای از گرتۀ چهار مرحلۀ اصلی در تکامل مفهوم علّت در فیزیک، هم آنچه را که گفتیم باید بر مستنداتی استوار کند و هم درعین‌حال به آن ژرفای بیشتری ‌دهد. این خلاصه  راه را هم بر نتایج کلّی‌تری هموار می‌کند. آنچه در فیزیک تا حدود سال‌های ۱۶۰۰ حکم می‌راند، همان سنّت ارسطویی بود. این نکته دربارۀ تحلیل علّیت هم مصداق دارد. از این تحلیل ارسطویی مدّت‌ها بعد هم استفاده کردیم، درحالی‌که پیشتر فیزیک ارسطویی را کنار گذاشته بودیم. به‌همین سبب است که ما هم درآغاز جداگانه به بررسی آن می‌پردازیم. به نظر ارسطو، هر تغییری، و از آن‌جمله پیدایش، چهار علّت دارد: مادّی، فاعلی، صوری، و غایی. این چهار علّت به همۀ آن پرسش‌‌هایی به‌طور مبسوط پاسخ می‌داد که ممکن بود دربارۀ توضیح تغییر مطرح کنیم. برای مثال مجسّمه‌ای را درنظر می‌گیریم. علّت مادی وجودی آن مجسمّه همان سنگ مرمر است؛ علّت فاعلی آن نیرویی است که پیکرتراش با ابزارهای خود بر آن اعمال کرده است؛ علّت صوری آن، همان شکل آرمانی شیء پایان‌یافته است، که پیکرتراش ازآغاز در سر داشت؛ و علّت غایی آنهم همان افزایش شمار پیکره‌های زیبایی است که شهروندان جامعۀ یونانی پیش رو داشتند.

در اصول، هر تغییری هر چهار نوع علّت را درخود دارد. امّا در عمل می‌بینیم که در تبیین حوزه‌های مختلف، علّت‌های کاملاً متفاوتی را فرا می‌خوانیم. ارسطوییان عموماً در فیزیک از دو علّت بهره می‌گیرند، که یکی علّت صوری است و دیگری علّت غایی. این دو علّت امّا به‌طور منظّم هم درهم می‌آمیزد. تغییرات قهری که نظم طبیعی جهان را برهم می‌زد، مسلّماً از شمار علل فاعلی، مانند کشش و فشار، بود. امّا بر چنین تغییراتی دیگر توضیحی نداشتیم، و به‌همین سبب هم از چارچوب فیزیک بیرون بود. آنچه بدان می‌پرداختیم، حفظ و بازگردانی آن نظم طبیعی بود؛ و این کار هم تنها وابسته به علّت صوری بود. بنابراین، سنگ به سوی مرکز جهان می‌افتد، زیرا که ماهیّت سنگ و صورت سنگ تنها در این موقعیّت می‌توانست کاملاً محقّق شود.آتش هم به بالا و اطراف به همین سبب زبانه می‌کشد. و ماهیّت جرم سماوی هم اینگونه محقّق می‌شود که این جرم منظمّاً و بی‌وقفه در گردش در مدار خود باشد.

تبییناتی از این گونه، در سدۀ هفدهم، بیش‌ازپیش منطقاً معیوب به نظر می‌رسید، به لفّاظی صرف می‌مانست، به تکرارمعلوم می‌مانست. چنین نظری امروز هم هنوز به‌قوّت خود باقی است. آن پزشک نمایشنامۀ مولیر، که این خاصیّت تریاک در خواب‌کردن انسان را با “قدرت خواب‌کنندگی” آن توضیح می‌داد، امروز هم هنوز نمونه‌ای بارز بر مضحکه است. استهزاء دکتر مولیر تأثیر خود را برجای گذاشت، و در سدۀ هفدهم هم همیشه انگیزه‌ای بر استهزاء وجود داشت. امّا، علی‌رغم آنچه گفتیم، چنین تبییناتی از نظر منطقی به‌هیچ‌وجه نادرست نیست. ارسطوییان، مانند دیگران، می‌پنداشتند تا آنجاکه می‌توان حوزۀ نسبتاً بزرگی از پدیده‌های طبیعی را به کمک شمار کم‌وبیش اندکی از صورت توضیح داد، چنین توضیحاتی  کاملاً  رضایت‌بخش است. چنین توضیحاتی امّا زمانی تکرارمعلوم به نظر می‌آید که هر پدیدۀ معیّنی ما را ملزم به ابداع صورت خاصّ خود آن پدیده کند. هم‌امروز هم تبییناتی کاملاً یکسان در بسیاری از حوزه‌های علوم اجتماعی به‌آسانی دیده می‌شود. اگر اینها امروز توانی کمتر از آن دارند، که از آنها انتظار می‌رود، دشواری آنها در منطق آنها نیست، بلکه در صورت‌هایی است که به‌کار می‌گیرند. امّا اندکی بعد هم نشان خواهم داد که تبیین صوری،‌ امروزه در فیزیک کارایی بسیار خوبی دارد.

تبیین صوری امّا در سدۀ هفدهم و هجدهم اهمیّت چندانی نداشت. پس از گالیله و کپلر، که به قانونمندی‌های سادۀ ریاضی چون علّت‌های صوری‌ای می‌نگریستند، که دیگر نیازی به توضیح بیشتر ندارد، هر تبیینی، دیگر باید مکانیکی می‌بود. تنها صورت‌های پذیرفته‌شده، همان شکل و مکان نهایی ذرّات مادّه بود. هر تغییری در مادّه را، چه در مکان و چه در کیفیّتی از آن، مانند رنگ یا دما را، باید نتیجۀ کنش‌های فیزیکی گروهی از ذرّات بر دستۀ دیگر می‌دانستیم. برای مثال، دکارت وزن اجسام را به سبب کنش ذرّات اتر بر سطح بیرونی آنها می‌دانست. علّت‌های فاعلی ارسطو، مانند فشار و کشش، در توضیح تغییرات، اکنون دیگر در پیش‌زمینۀ تشریح می‌آمد. حتّی کار نیوتون، که هگمان چنین می‌انگاشتند که کنش‌های غیرمکانیکی میان ذرّات را مجاز می‌شمرد، نتوانست کمک چندانی به این کار کند تا علّت فاعلی را به‌پس براند. امّا کار نیوتون توانست به نظر صرفاً مکانیکی پایان دهد، و به همین سبب هم آن کسانی به نیوتون گاه یورش می‌بردند که واردکردن کنش‌ازدور* را چون حرکتی به‌‌عقب درپس اصول تبیینات پیشین می‌نگریستند. (حق هم با آنها بود؛ دانشمندان سدۀ هجدهم می‌خواستند بر هر رویداد منفردی، نیرویی نو وارد کنند، و برخی هم در عمل چنین کردند.) امّا به نیروهای نیوتون عموماً چون نیروی تماسی نگریسته می‌شد، و توضیح هم بیشتر مکانیکی بود. و به‌خصوص در بخش‌های تازه‌تر فیزیک، مانند الکتریسیته، مغناطیس و حرارت، آن توضیحات در سراسر سدۀ هجدهم یک‌سره بر علّت فاعلی استوار بود.

در سدۀ نوزدهم امّا، دگرگونی‌ای که پیشتر در مکانیک آغاز شده بود، اندک‌اندک هم سراسر فیزیک را فراگرفت. و چون مکانیک  به زبان ریاضی بود، تبیین هم بیش‌از‌پیش وابسته به ارائۀ صورت‌های مناسب و اشتقاق نتایج از آنها بود. تبیین دوباره درساختار، امّا نه در ماهیّت، همان تبیین فیزیک ارسطویی بود. و اگر هم از فیزیک‌دانی می‌خواستیم تا پدیدۀ طبیعی خاصّی را توضیح دهد، او به نوشتن معادلۀ دیفرانسیل خاصّی می‌پرداخت، و از آن، و شاید هم باتوجّه‌به شرایط مرزی خاصّ، به نتایجی دربارۀ آن پدیده می‌رسید. این نکته هم درست است که ممکن بود به انتخاب او از آن معادلۀ دیفرانسیل هم تشکیک کنیم. امّا آن تشکیک بیشتر به صورتبندی‌های خاصّ مربوط می‌شد و نه به نوع تبیین. اینکه انتخاب فیزیک‌دان ما از این‌یا‌آن معادله درست یا نادرست باشد، اهمیّتی نداشت، زیراکه او معادله‌ای را انتخاب کرده بود، صورتی که توضیحی بر آن چیزی ارائه می‌کرد که روی داده بود. و آن معادله هم، چون توضیحی بر پرسش ما می‌داد، دیگر نمی‌توانست تقسیم‌به‌جزء شود. و بی‌آنکه به تحریفی آشکار هم دست زنیم، نه عاملی فعّال و نه علّتی مجزّا را می‌توانستیم برشمریم که از نظر زمانی مقدّم بر آن معلول باشد.

برای مثال هم، فرض کنید که این پرسش را طرح می‌کنیم که چرا مریّخ در مداری بیضوی در گردش است. در پاسخ هم، قوانین نیوتون دربارۀ نظام‌های بسته را، به دو جسم با جرم بزرگ به کار می‌گیریم که بر یکدیگر به نسبت عکس مربّع فاصله ازهم نیروی جاذبه وارد می‌کند. هر یک از این عناصر بر توضیح ما ضروری است، امّا هیچ‌یک هم علّت آن پدیده نیست، و هیچ‌یک هم از نظر زمانی مقدّم بر آن پدیده نیست. امّا اکنون هم به این پرسش محدودتر می‌پردازیم که چرا مریّخ در زمانی خاصّ، در مکانی خاصّ در آسمان است. این پاسخ را هم، از همانچه پیشتر گفتیم به‌ دست می‌آوریم، امّا این‌بار در حلّ معادله، مکان و سرعت مریّخ را در زمان جلوتری در معادله وارد می‌کنیم. این شرایط مرزی، رویداد اوّلیّه‌ای را توضیح می‌دهد که رویدادی را که اکنون باید تشریح کنیم از آن قوانین نتیجه می‌شود. امّا این فکر هم اشتباه است تا آن رویداد اوّلیّه را، که به‌جای آن رویدادهای بسیار دیگری را به‌دلخواه می‌توانیم قرار دهیم، علّت موقعیّت مرّیخ در زمان معیّن دیگری بدانیم. اگر قرار باشد که شرایط مرزی را علّت بدانیم، دیگر علّت نمی‌تواند تبیین باشد.

این دو مثال امّا چیز دیگری را هم نشان می‌دهد. این مثال‌ها به پرسش‌هایی پاسخ می‌دهد که اصلاً نمی‌بایست مطرح می‌شد؛ و آنهم فیزیک‌دانی آنها را بر فیزیک‌دان دیگری مطرح کند. آنچه در بالا پاسخ نامیده شد، چون به واقعیّت نزدیک‌تر است، بهتر است راه‌حلّ مسئله نامیده شود، که یا فیزیک‌دان آنها را بر خود مطرح می‌کند، یا بر دانشجویان خود. اگر آنها را توضیح می‌نامیم، به این سبب است که اگر یک بار ارائه شود یا فهم شود، دیگر پرسشی نمی‌ماند تا بتوان مطرح کرد: فیزیک‌دان آنچه از توضیح در ید خود داشت به یک‌باره ارائه کرده بود. بااین‌حال روابط دیگری وجود دارد که در آنجا همین پرسش‌ها را می‌توان طرح کرد. دراین روابط ساختار پاسخ امّا شاید طور دیگری باشد. فرض کنیم که مدار مریّخ در رصد ما بیضوی نباشد و مکان آن در زمان خاصّی کاملاً آن چیزی نباشد که راه‌حلّ نیوتون از دوجسم در شرایط مرزی پیش‌بینی کرده است. در اینجا فیزیک‌دان دیگر از خود می‌پرسد (یا از خود پیش از آنکه این پدیده را کاملاً فهم کرده بودیم، می‌پرسید) که چه اشتباهی پیش آمده است که تجربه‌اش با انتظاراتش همخوانی ندارد. و در این مورد هم پاسخ، علّتی خاصّ را تمهید می‌کند- جاذبۀ گرانشی سیّارۀ دیگر. برخلاف قانونمندی‌، ناهنجاری‌ را با کلماتی توضیح می‌دهیم که به معنای محدود علّی است. امّا در همین‌جا، یک‌بار دیگر مشابهت با فیزیک ارسطویی آشکارا به‌چشم می‌آید. علل صوری، نظم طبیعت را بیان می‌کند، علل فاعلی هم انحراف از نظم را. پس اکنون چنین است که هم قانونمند‌بودن از آن فیزیک است و هم قانونمند‌نبودن.

بر این نمونه‌های مکانیک سماوی می‌توان نمونه‌های دیگری از بخش‌های دیگر مکانیک، از صوت‌شناسی، الکتریسیته، نورشناسی و ترمودینامیک را برشمرد که همگی در پایان سدۀ هجدهم و درآغاز سدۀ نوزدهم گسترش یافته است. امّا نکتۀ اساسی هم در همین‌جا روشن است. بر آنچه که شاید بازهم باید تأکید کرد این است که مشابهت تبیین ارسطویی با آنچه که در این حوزه‌ها تبیین کردیم، تنها مشابهتی ساختاری است. آن صورت‌هایی که در فیزیک سدۀ نوزدهم در تبیین به‌کار گرفتیم، به‌هیچ‌وجه به صورت‌های ارسطویی نمی‌ماند، بلکه بیشتر نسخه‌های ریاضی صورت‌های دکارتی و نیوتونی است، که در سده‌های هفدهم و هجدهم شیوع داشت. امّا محدود کردن خود به صورت‌های مکانیکی هم تا بیش از سال‌های پایانی سدۀ نوزدهم نپایید. امّا با پذیرش معادلات ماکسول در میدان‌های الکترومغناطیسی، و با قبول این نکته که این معادلات را نمی‌توان مشتق از ساختار اتری مکانیکی دانست، فهرست صورت‌هایی که فیزیک‌دان به‌کار تبیین می‌گرفت اندک‌اندک فزونی می‌یافت.

امّا آنچه که در سدۀ بیستم عاید ما شد، انقلابی دیگر در تبیین فیزیکی بود که این بار دیگر دگرگونی در ساختار نبود، بلکه در محتوا بود. سخنران پیش از من، هالب‌واکس هم به بسیاری از جزئیّات آن اشاره کرد. من هم به‌نوبۀ خود می‌کوشم تا چیزهایی دربارۀ کلّیات آن بگویم. میدان مغناطیسی، به‌عنوان کلّیت فیزیکی اساساً غیرمکانیکی، که خصلت‌های صوری  آن را تنها با معادلات ریاضی می‌توان تشریح کرد، اوّلین نقطۀ نفوذ مفهوم میدان در فیزیک بود. فیزیک‌دانان کنونی، امّا میدان‌های دیگری را هم می‌پذیرند؛ امری که بر شمار فهرست آنان می‌افزاید. بسیاری از این میدان‌ها به این کار می‌آید تا پدیده‌هایی را تشریح کند که حتّی در سدۀ نوزدهم شناخته‌شده هم نبود، و حتّی مفهوم نیرو را درجایی مانند نظریّۀ الکترومغناطیس وارد می‌کند که پیشتر بدان اختصاص نداشت. و درست مانند سدۀ هفدهم هم، بسیاری از تبیینات را اصلاً تبیین نمی‌دانیم. و این دگرگونی‌ها هم به میدان محدود نمی‌شود، بلکه با کلیّتی تازه سروکار داریم که دراین تغییرات دخیل است.مادّه هم به‌نوبۀ خود خصلت‌هایی صوری پیدا کرد که از نظر مکانیکی تصوّر آنها هم ممکن نبود، از آن میان: اسپین،برابری فضایی، شگفتی* و مانند آنها، که تنها از نظر ریاضی می‌توان آنها را تشریح کرد. و سرانجام ورود عنصر تصادف در فیزیک، که آنهم به‌ظاهر ازمیان‌نرفتنی است، دگرگونی‌ای بنیادی در اصول تبیین را سبب شد. امروزه پرسش‌های معناداری دربارۀ فرایندهایی که می‌توان آنها را مشاهده کرد مطرح است، برای مثال لحظه‌ای که یک ذرّۀ آلفا هستۀ اتم را ترک می‌کند، که فیزیک‌دانان آن را از نظر علمی اصولاً بی‌پاسخ می‌دانند. به‌عنوان یک رویداد منفرد، بر گسیل ذرّۀ آلفا و بر بسیاری دیگر از پدیده‌ها نمی‌توان علّتی را نامید. هر نظریّه‌ای که بخواهد آنها را توضیح دهد، نه‌تنها بر نظریّۀ کوانتومی چیزی نمی‌افزاید، بلکه آن را سرنگون خواهد کرد. شاید دگرگونی‌هایی که در آینده در نظریّۀ فیزیکی پدیدار خواهد شد، این نظر را تغییر دهد، یا دراصل طرح چنین پرسشی را محال کند. امّا در زمان ما تنها شمار اندکی از فیزیک‌دانان این نبود علّت را نقص می‌پندارند. همین واقعیّت هم می‌تواند به ما درسی دربارۀ تبیین علّی بیاموزد.

۳

از آنچه به‌اجمال ترسیم کردیم، چه نتیجه‌ای عاید ما می‌شود؟ به‌طور خلاصه می‌خواهم چنین بگویم: اگرچه مفهوم محدود علّت بخشی اساسی از فیزیک سدۀ هفدهم و هجدهم بود، از اهمیّت آن در سدۀ نوزدهم کاسته شد، و در سدۀ بیستم هم تقریباً از میان رفت. استثنائات مهمّ، تبیین آن فرایندهایی است که به‌ظاهر، امّا نه در واقعیّت، نظریّۀ فیزیکی موجود را نقض می‌کند. این فرایندها را باید با کار بر روی علّت‌های خاصّ ناهنجاری تشریح کرد، یعنی با یافتن این نکته که عنصری در راه‌حلّ اولیّۀ ما از آن مسئله از نظر دورمانده است. به‌جز همین موارد، ساختار تبیین فیزیکی تقریباً به آن چیزی بسیار شبیه است، که ارسطو از راه تحلیل علّت‌ صوری بدان رسیده بود. معلول از تعداد اندک خواص ذاتی‌ آن کلیّت‌هایی نتیجه می‌شود که تبیین ما بدانها مربوط می‌شود. وضع منطقی آن خواص و تبییناتی که از آنها نتیجه شده است، درست مانند صورت‌های ارسطویی است. علّت در فیزیک دوباره همان علّت در معنای وسیع‌تر است، یعنی تبیین است.

امّا، اگرچه فیزیک نو به فیزیک ارسطویی در ساختار علّی دلایل خود شبیه است، صورت‌های خاصّی که در تبیین فیزیکی پدیدار می‌شود، امروزه به‌طور بنیادی با آن صورت‌های که در فیزیک در دوران باستان و سده‌های میانه وجود داشت، کاملاً  فرق دارد. حتّی در آنچه که در بالا به‌اختصار بیان کردیم، دو دگرگونی اساسی در صورت به‌روشنی آشکار شد، که تبیینات فیزیکی رضایت‌بخشی ارائه می‌دهد: گذار از صورت‌های کیفی (سنگینی یا سبکی ذاتی) به صورت‌های مکانیکی و از صورت‌های مکانیکی به ریاضی. تحلیلی ژرف‌تر هم، گذار‌های ظریف بسیار دیگری را بر ما آشکار خواهد کرد. این گونه گذارها امّا رشته‌ای از پرسش‌ را برمی‌انگیزد که به‌نوبۀ خود به برخی از تفسیرها نیاز دارد، هرچند که آنها باید کوتاه و جزمی باشد. چه چیز سبب می‌شود تا این گونه دگرگونی‌هایی در اصول تبیین پدیدار شود؟ اهمیّت این دگرگونی‌ها در چه چیز است؟ و چه رابطه‌ای میان شیوه‌های تبیین قدیم و جدید وجود دارد؟

دربارۀ آنچه که به پرسش اوّل مربوط می‌شود، می‌خواهم بگویم که در فیزیک اصول تبیین نو همواره با نظریّه‌های نو زاییده شده است، به طوری‌که حیات این تبیینات نو به میزانی بسیار زیاد به آنها بستگی دارد. نظریّه‌های فیزیکی نو را، مانند نظریّۀ نیوتون را، بارها کسانی مردود دانسته‌اند، که هرچند می‌پذیرفتند که نظریّۀ نو برخی از مسائلی را می‌تواند حلّ کند که تاکنون راه‌حلّی بر آنها نداشتیم، امّا مدّعی این هم بودند که این نظریّه‌ها اصلاً چیزی را توضیح نمی‌دهد. نسل‌های بعدی که دیگر بهره‌گیری از توان نظریّه‌ها را آموخته بودند، به‌طور عموم نظریّه‌ها را آن چیزی می‌پنداشتند که توان تبیین دارد. کامیابی عملی یک نظریّه هم به گمان آنها تضمینی بر کامیابی نهایی آن در شیوۀ تبیین بود. امّا توان تبیین یک نظریّه ممکن بود که مدّت‌ها بعد بروز کند. تجربۀ بسیاری از دانشمندان زمان ما از مکانیک کوانتومی و نظریّۀ نسبیّت، نشان از آن دارد که شاید کسی به نظریّه‌ای عمیقاً یقین داشته باشد، امّا بازهم، به سبب ‌آنکه در آن کار نکرده است، یا بدان خو نگرفته است، آن را بدون قدرت تبیین بداند. امّا این هم با گذر زمان حاصل می‌شود، چنانچه همواره چنین بوده است.

امّا اینکه شیوه‌ای نو از تبیین هم وابسته به نظریّه‌ای نو باشد، چیزی از اهمیّت آن نمی‌کاهد. کوشش بر آنکه طبیعت را فهم و تبیین کنیم، شرط اساسی کار فیزیک‌دان است. اصول تبیینات شناخته‌شده بخشی از آن چیزی است که به او می‌گوید که چه مسائلی هنوز برای حلّ برجای مانده است، یا بر چه پدیده‌هایی هنوز توضیحی در دست نداریم. و افزون بر این، دانشمند ما به هر مسئله‌ای که بپردازد، اصول تبیینات کنونی بر این کار تأثیر زیادی دارد تا او بداند که به چه راه‌حلّی می‌تواند برسد. هیچ‌کس نمی‌تواند به فهم از علوم در دوره‌ای دلخواه دست یابد، بی‌آنکه اصول تبییناتی را شناخته باشد که دست‌اندرکاران همان دوره پذیرفته‌اند.

و سرانجام، پس از آنکه گرته‌ای از چهار مرحله در تکامل مفاهیم علّت در فیزیک را برشمردیم، پرسش من بازهم این است که آیا می‌توان در توالی این مراحل اصلاً ساختاری را یافت که در همۀ آنها بتوان آن را بازشناخت. و آیا اصول تبیینات فیزیک نو به معنایی پیشرفته‌تر از مثلاً فیزیک سدۀ هجدهم است، و فیزیک سدۀ هجدهم در قیاس با سده‌های میانه و دوران باستان پیشرفته‌تر بوده است؟ به یک معنا این پاسخ به‌روشنی آری است. نظریّۀ فیزیکی هر یک از این دوره‌ها بسیار توانمندتر و دقیق‌تر از دورۀ پیشین خود بود. و چون اصول تبیین هم در دل نظریّۀ فیزیکی تنیده است، پس اینها هم باید نشان از پیشرفت داشته باشد: پیشرفت علم همواره تبیین پدیده‌های پیچیده‌تری را ممکن کرده است. و این نکته هم باید آشکار باشد که این پدیده‌ها است که به‌طور آشکار همواره به معنایی پیچیده‌تر است و نه تبیینات. اگر پدیده‌ها را از درون نظریّه‌ها منتزع کنیم، گرانش اندکی متفاوت از آن نیروی ذاتی است که رو به سوی مرکز دارد، و مفهوم میدان هم با مفهوم نیرو اندکی تفاوت دارد. اگر به ابزار تبیین به تنهایی بنگریم، بی‌توّجه به اینکه نظریّه‌های متناظر چه چیز را بیان می‌کند، نقطۀ آغازین تبیینات مجاز فیزیکی امروز، نه به‌خودی‌خود و نه فی‌نفسه از تبیینات فیزیکی دیروز پیشرفته‌تر نیست. حتّی در یک معنا هم می‌توانیم بگوییم که دگرگونی‌ها در شیوه‌های تبیین فیزیکی، شاید حرکتی به‌پس باشد. و اگرچه از مصالحی که در اختیار داریم، نتیجه‌ای روشن عاید نمی‌شود، امّا همانها هم نشان از آن دارد که هر علمی در جریان پیشرفت خود، در تبیینات همواره صورت‌هایی متمایز از یکدیگر را به‌کار می‌بندد، که هم شمار آنها فزاینده است، و هم آنکه آنها را نمی‌توان به دیگری تقلیل داد. و تا آنجا هم که پرسش دربارۀ سادگی علم است، باید بگوییم که از سادگی علم در گذر زمان کاسته شده است. بررسی چنین نظری به‌یقین به نوشتۀ دیگری نیاز دارد. امّا همین‌قدر هم که در اینجا امکان یافتیم تا به آن توجّه کنیم، نتیجه‌ای است که بدان در اینجا بسنده می‌کنیم. مطالعۀ فکر تبیین و علّت هیچ دلیل آشکاری بر پیشرفت فکر به دست نمی‌دهد، هرچند که این پیشرفت، در علم، در جایی که از آن برون می‌تراود، آشکارا دیده می‌شود. پایان، صفحۀ ۸۴

———————————————————————————————

* اشاره  به دو واژۀ انگلیسی “cause” و “because ، ”bi cause ویا: by cause است؛ par cause هم همان است که در زبان فرانسوی وجود دارد. و چنانچه می‌بینیم ریشۀ “cause” در هردو واژه نمایان است.

*در متن به زبان انگلیسی: spin , parity, strangeness

* این مقاله تحریری ویراسته از سخنرانی‌ای  است که در یازدهمین هم‌نشست معرفت‌شناسی ژنتیک در ژنو ایراد شده است، که  از بیست‌و‌هفتم ژوئن ۱۹۶۶ تا اوّل ژوئیّۀ ۱۹۶۶در این شهر برگزار شده است. دو سخنران اصلی دیگر، ماریو بونگه و هالب‌واکس هستند. مقالات این دو، و همچنین اصل این  مقاله در این کتاب چاپ شده است: مطالعاتی در معرفت‌شناسی ژنتیک: Études d’épistémologie génétique، ویراستۀ ژان پیاژه، (۱۹۷۱) ۲۵ : Les théories de la causalité  (یادداشت ویراستار).

* Fernwirkung ، اصطلاح فیزیک، = action at a distance

* ناشر نسخۀ انگلیسی هم، این نام را برکتاب نهاده است؛ بنگرید به: توماس کوهن.تنش اساسی.انتشارات دانشگاه شیکاگو:

The Essential Tension – University of Chicago Press

* Alexandre Koyré [[kwaʁe]= الکساندر کواره

فهرست مطالب

 فهرست مطالب: پیدایی نو

پیشگفتار ناشر ۷

پیشگفتار ۳۱

بخش اوّل: مطالعات تاریخ‌نگاری ۴۷

۱- روابط میان تاریخ علم و فلسفۀ علم ۴۹

۲ مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک ۷۲

۳- سنّت ریاضی دربرابر سنّت تجربی در تکامل علم فیزیک ۸۴

۴- پایستگی انرژی، نمونه‌ای بر هم‌زمانی در اکتشاف ۱۲۵

۵- تاریخ علم ۱۶۹

۶- روابط میان تاریخ و تاریخ علم ۱۹۴

 

 بخش دوم: مطالعات ماوراءتاریخی*

۷- ساختار تاریخی اکتشافات علمی  ۲۳۹؛ توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی

۸- اهمیّت سنجش در علم فیزیک جدید ۲۵۴

۹- تنش اساسی: سنّت و بدعت در پژوهش علمی  ۳۰۸

۱۰- کارکردی از تجربۀ فکر ۳۲۷

۱۱- منطق اکتشاف یا روان‌شناسی پژوهش ۳۵۷

۱۲- تأملّاتی دوباره بر پارادایم ۳۸۹

۱۳- عینیّت، داوری ارزش، و گزینش نظریّه ۴۲۱

۱۴- نکاتی دربارۀ رابطۀ علم و هنر ۴۴۶

نمایۀ اشخاص ۴۶۱

نمایۀ موضوعی ۴۶۸

—————————————————

 By definition, metahistory* looks beyond history. Its ultimate aim is twofold: to surpass the limits of historical perspective and to introduce new views of human potential, represented in new versions of our story

Inhaltsverzeichnis

Die Beziehungen zwischen Wissenschaftsgeschichte und Wissenschaftstheorie. Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik. Mathematische versus experimentelle Traditionen in der Entwicklung der physikalischen Wissenschaften. Die Erhaltung der Energie als Beispiel gleichzeitiger Entdeckung. Die Wissenschaftsgeschichte. Die Beziehungen zwischen Geschichte und Wissenschaftsgeschichte. Die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen. Die Funktion des Messens in der Entwicklung der physikalischen Wissenschaften. Die grundlegende Spannung: Tradition und Neuerung in der wissenschaftlichen Forschung. Eine Funktion für das Gedankenexperiment. Logik oder Psychologie der Forschung?. Neue Überlegungen zum Begriff des Paradigma. Objektivität, Werturteil und Theoriewahl. Bemerkungen zum Verhältnis von Wissenschaft und Kunst

* * * * * * * *

توماس کوهن: تنش اساسی (نسخۀ انگلیسی)

 Thomas Kuhn: The Essential Tension: Contents

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، فروردین‌ماه ۱۳۹۳

—————————————————————————————————-

related links: پیوندهای مرتبط

توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی؛ ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ مانفرد آیگن: تصادف و ضرورت؛ فون وایتسکر: اهمیّت علم؛ فیزیک اتمی و فلسفه؛ توماس کوهن. تنش اساسی. The Essential Tension – University of Chicago Press

—————————————————–

Kurztitelaufnahme

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik

توماس کوهن: پیدایی نو: توماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک

———————————————————————————————

© انتشار برگردان فارسی Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik ، توماس کوهن: پیدایی نو، مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir ممنوع است.

       Copyright 2014 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved ©

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags:

توماس کوهن: پیدایی نو

۸ فروردین ۱۳۹۳ بدون دیدگاه

توماس کوهن: پیدایی نو

مطالعاتی در ساختار تاریخ علم

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der Wissenschaftsgeschichte: herausgegeben von Lorenz Krüger, Suhrkamp, 1978

توماس کوهن: پیدایی نو. مطالعاتی در ساختار تاریخ علم. ویراستۀ لورنتس کروگر. زورکامپ، ۱۹۷۸، (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

Thomas Kuhn: Die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der – Suhrkamp

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

توماس کوهن: پیدایی نو: بخش اوّل، فصل دوم، صفحۀ ۷۲

توماس کوهن: پیدایی نو (مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک)

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen

Thomas Kuhn: Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik

توماس کوهن: مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک

چرا از مورّخ علم دعوت می‌کنیم تا دربرابر جمع روان‌شناسان کودک دربارۀ تکامل مفاهیم علّیت در فیزیک سخنرانی کند؟ این پاسخ بر هر کسی که با پژوهش‌های ژان پیاژه آشناست، از همان آغاز روشن است.مطالعات دقیق او از تصوّر کودک از فضا، زمان، حرکت یا جهان به‌طور عامّ، بارها برابری‌های چشمگیری را با تصوّرات دانشمندان زمان‌های پیشین، که آنها را دیگر بالغ می‌انگاریم، آشکار کرده است. و اگر چنین برابری‌هایی هم با مفهوم علّت وجود داشته باشد، در آن صورت پژوهش‌های آنها، هم برای روان‌شناسان اهمّیت دارد و هم برای تاریخ‌نویسان.

امّا شاید پاسخ دیگری هم باشد که بیشتر جنبۀ شخصی داشته باشد که هم دربارۀ مورّخی چون من مصداق دارد و هم دربارۀ روان‌شناسان کودک این جمع. نزدیک به بیست سال پیش اهمیّت نظری تاریخ علم و مطالعات ژان پیاژه در روان‌شناسی را هردو باهم دریافتم. از آن زمان تاکنون هم، هردوی آنها، چه در کارهایم و چه در فکرم، تأثیر بسیار بریکدیگر گذاشته است. بخشی از دانش خود در این باره هم، که چگونه می‌توان پرسشی بر دانشمندانی مطرح کرد که دیگر درمیان ما نیستند، من از پرسش و پاسخ‌هایی آموختم که پیاژه آنها را در مورد کودکانی که هنوز در میان ما هستند انجام داده است. به‌خوبی به یاد دارم که چه اهمیّتی این تأثیر بر اوّلین دیدارم با الکساندر کواره * داشت، که بیش از هر تاریخ‌دان دیگری استاد استادان من در این رشته بوده است. در آن دیدار به او گفتم که من از کودکان پیاژه فهم فیزیک ارسطو را آموختم. کواره هم چنین پاسخ داد که او هم کودکان پیاژه را با فیزیک ارسطو فهم کرده است – و همین هم مهر تأییدی بر این فکر بود که چیزی مهمّ آموخته‌ام. حتّی در حوزه‌ای مانند علیّت، که شاید دربارۀ آن امروز همگی هم کاملاً اتّفاق نظر نداشته باشیم، تأثیر پیاژه را، که هیچ‌گاه از خاطرم بیرون نخواهد رفت، با سربلندی به یاد می‌آورم.

 مورّخ فیزیک، امّا اگر بخواهد در تحلیل مفهوم علّت کامیاب شود، به‌گمان من نباید دو وجه خویشاوند باهم این مفهوم را بایکدیگر اشتباه کند. ذیل این دو وجه، این مفهوم از بیشتر دیگر مفاهیمی متمایز است که او به‌طور معمول به آنها می‌پردازد. مورّخ در این کار، به‌مانند تحلیل دیگر مفاهیم، باید کار خود را درابتدا با کاربرد‌هایی از واژه‌هایی مانند “علّت” و “به‌این علّت که”* شروع کند که در گفت‌و‌گوها و نوشته‌های عالم دیده می‌شود. امّا برخلاف واژه‌هایی که مفاهیمی مانند مکان، حرکت، وزن، زمان، و چیزهای دیگر را بیان می‌کند، این واژه‌ها به‌صورتی منظّم در اظهار نظرهای علمی پدیدار نمی‌شود، بلکه در برخی از آنها دیده می‌شود. امّا شاید هم چندان بی‌میل نباشیم، تا درپی بحثی از منظری دیگر هم، بگوییم که کلمۀ “علّت” اساساً در ماوراء‌علم پدیدار می‌شود، و نه در واژگان علمی فیزیک‌دان.

امّا این هم به این معنا نیست که مفهوم علّت به‌نسبت دیگر مفاهیم رایج، مانند مکان، نیرو، و حرکت، اهمیّت کمتری دارد. امّا همین نکته به این معنا هم هست که روش‌های تحلیل که در این کار بدانها نیازمندیم، در هردو کاملاً یکسان نیست. در تحلیل مفهوم علّت مورّخ یا فیلسوف باید بسیار دقیق‌تر از هر وقت دیگر به سایه‌روشن‌های ظریف میان کلمات و رفتار آنها در زبان توجّه کند. مورّخ نه‌تنها باید به بسامد کلماتی مانند “علّت” توجّه کند، بلکه به شرایط ویژه‌ای هم، که ذیل آنها چنین کلماتی به‌کار می‌رود، با دقّت بنگرد. امّا او باید به‌عکس هم، جنبه‌های اساسی تحلیل خود را بر کشف آن  روابطی استوار کند، که هرچند به‌ظاهر علّتی بر آنها فراهم آمده است، امّا در آنها کلماتی هم نمایان نمی‌شود تا دلالت بر آن کند که چه بخشی از آن گفته‌ها به علّت باز می‌گردد. و پیش از آنکه این تحلیلگر ما، که به این شیوۀ کار می‌پردازد، فراغت یابد، شاید به‌احتمال دریابد که مفهوم علّت در قیاس با مثلاً مفهوم مکان، اجزاء ماهوی دیگری دارد که مرتبط با زبان‌ و روان‌شناسی گروهی است.

این وجه از تحلیل مفاهیم علّی با وجه ثانوی دیگری از آن پیوند نزدیک دارد، که پیاژه از همان آغاز این همایش بر آن تأکید داشت. چنانچه او می‌گفت، ما باید به مفهوم علّت از دو منظر بنگریم؛ یکی از منظر محدود و دیگری از منظر وسیع. مفهوم محدود به گمانم از مفهومی نتیجه می‌شود که به مفهوم من اصلی عملگری فعّال باز می‌گردد که بر چیزی فشار وارد می‌کند، یا چیزی را به‌سوی خود می‌کشد، نیرویی یا اثری اعمال می‌کند. و این هم به‌درستی همان مفهوم ارسطویی علّت فاعلی است که اهمیّت اساسی آن درآغاز در سدۀ هفدهم در تحلیل مسائل برخورد پدیدار شد. مفهوم وسیع امّا در نگاه آغازین هم کاملاً چیز دیگری است. پیاژه این مفهوم را، مفهوم کلّی تبیین می‌داند. تشریح علّت یا علل یک رویداد، یعنی بیان اینکه چرا آن رویداد واقع می‌شود. علل در توضیح فیزیکی پدیدار می‌شود، و توضیح فیزیکی هم به‌طور عام به‌گونه‌ای علّی است. پس اگر تا اینجا را قبول داریم، دوباره هم خود را دربرابر ذهنیّت ماهوی آن معیارهایی می‌یابیم که شاخصی بر مفهوم علّت است. مورّخ و روان‌شناس هردو هم کاملاً آگاهند که سلسه‌ای از واژه‌ها که  در مرحله‌ای از تکامل فیزیک یا تکامل کودک، توضیحی به‌حساب می‌آید، در تشریح مرحلۀ دیگری، می‌تواند تنها سبب طرح پرسش‌های دیگری شود. آیا وقتی می‌گوییم که سیب از درخت به سبب جاذبۀ گرانشی زمین می‌افتد، همین‌قدر کافی است، یا آنکه باید همین جاذبۀ گرانشی را هم توضیح دهیم، پیش از آنکه پرسش خود را به آخر برسانیم؟ مسلّم است که یک ساختار قیاسی معیّن می‌تواند شرط لازم استفاده از توضیحی علّی باشد، امّا همین ساختار، شرطی کافی بر آن نیست. اگر بخواهیم علّیت را تحلیل کنیم، باید هم بتوانیم پس از برخی از پاسخ‌های خاصّ پرسشی مطرح کنیم– صرف نظر از مواردی که بدانها ناگزیریم-، تا آن سلسه از پرسش‌ها دربارۀ علیّت، که یکی در پس دیگری می‌آید، به سرانجامی برسد.

وجود هم‌زمان دو معنا از مفهوم علّت، مسئلۀ دیگری را هم باقوّت برمی‌انگیزد، که در بالا به‌اجمال بدان اشاره کردیم. مفهوم محدود را، دست‌کم جزئاً به دلایل تاریخی، بیشتر مفهوم اساسی می‌نامیم، و مفهوم وسیع را، مفهومی که غالباً قهراً با آن سازوار شده است. تبیین‌های علّی در معنای محدود همواره حالتی فاعلی و حالتی منفعل، علّتی را و معلولی را، همراه می‌آورد. امّا رویدادهای طبیعی را می‌توان طور دیگری هم توضیح داد – ما هم ذیلاً چند نمونه را بررسی می‌کنیم. در این رویدادها نمی‌توان هیچ رویداد پیشینی‌ای را، یا هیچ پدیده‌ای را، و هیچ عمل‌گر فعّالی را علّت نامید. این کار نفعی به بار نمی‌آورد (هرچند که تعرّضی به زبان هم هست) که این چنین تبییناتی را غیرعلّی بنامیم. چنین تبییناتی هیچ‌چیز کم ندارد تا بر آنها بیفزاییم و سپس هم آن افزودۀ خود را علّت مفقوده بنامیم. حتّی این پرسش‌ها را هم نمی‌توانیم غیرعلّی بنامیم: در شرایط دیگری شاید این پرسش‌ها، پاسخی علّی به معنای محدود را برمی‌انگیخت. و شاید اصلاً آنجایی هم که می‌توانیم مرزی میان تبیینات علّی و غیرعلّی رویدادهای طبیعی ترسیم کنیم، در آنجا هم آن مرز وابسته به ظرافت‌هایی باشد که برای ما در اینجا اهمیّتی ندارد. و افزون بر آن، این کار چندان هم معنایی ندارد تا این تبیینات را از نظر زبانی یا  ریاضی به صورتی بیاراییم، که ذیل آن صورت، وضع پیشین، علّتی را بر ما آشکار کند. و این هم محتمل است که روزی این تغییر صورت با روش‌هایی که برآمده از تیزبینی است، عملی شود. و همچنان که، در آنچه که بونگه* در سخنرانی خود ارائه کرد، دیدیم، چنین کاری عموماً به اینجا می‌انجامد که بیانی، که صورت آن را تغییر داده‌ایم، دیگر قدرت تبیین هیچ‌چیز را نداشته باشد.

۲

خلاصه‌ای از گرتۀ چهار مرحلۀ اصلی در تکامل مفهوم علّت در فیزیک، هم آنچه را که گفتیم باید بر مستنداتی استوار کند و هم درعین‌حال به آن ژرفای بیشتری ‌دهد. این خلاصه  راه را هم بر نتایج کلّی‌تری هموار می‌کند. آنچه در فیزیک تا حدود سال‌های ۱۶۰۰ حکم می‌راند، همان سنّت ارسطویی بود. این نکته دربارۀ تحلیل علّیت هم مصداق دارد. از این تحلیل ارسطویی مدّت‌ها بعد هم استفاده کردیم، درحالی‌که پیشتر فیزیک ارسطویی را کنار گذاشته بودیم. به‌همین سبب است که ما هم درآغاز جداگانه به بررسی آن می‌پردازیم. به نظر ارسطو، هر تغییری، و از آن‌جمله پیدایش، چهار علّت دارد: مادّی، فاعلی، صوری، و غایی. این چهار علّت به همۀ آن پرسش‌‌هایی به‌طور مبسوط پاسخ می‌داد که ممکن بود دربارۀ توضیح تغییر مطرح کنیم. برای مثال مجسّمه‌ای را درنظر می‌گیریم. علّت مادی وجودی آن مجسمّه همان سنگ مرمر است؛ علّت فاعلی آن نیرویی است که پیکرتراش با ابزارهای خود بر آن اعمال کرده است؛ علّت صوری آن، همان شکل آرمانی شیء پایان‌یافته است، که پیکرتراش ازآغاز در سر داشت؛ و علّت غایی آنهم همان افزایش شمار پیکره‌های زیبایی است که شهروندان جامعۀ یونانی پیش رو داشتند.

در اصول، هر تغییری هر چهار نوع علّت را درخود دارد. امّا در عمل می‌بینیم که در تبیین حوزه‌های مختلف، علّت‌های کاملاً متفاوتی را فرا می‌خوانیم. ارسطوییان عموماً در فیزیک از دو علّت بهره می‌گیرند، که یکی علّت صوری است و دیگری علّت غایی. این دو علّت امّا به‌طور منظّم هم درهم می‌آمیزد. تغییرات قهری که نظم طبیعی جهان را برهم می‌زد، مسلّماً از شمار علل فاعلی، مانند کشش و فشار، بود. امّا بر چنین تغییراتی دیگر توضیحی نداشتیم، و به‌همین سبب هم از چارچوب فیزیک بیرون بود. آنچه بدان می‌پرداختیم، حفظ و بازگردانی آن نظم طبیعی بود؛ و این کار هم تنها وابسته به علّت صوری بود. بنابراین، سنگ به سوی مرکز جهان می‌افتد، زیرا که ماهیّت سنگ و صورت سنگ تنها در این موقعیّت می‌توانست کاملاً محقّق شود.آتش هم به بالا و اطراف به همین سبب زبانه می‌کشد. و ماهیّت جرم سماوی هم اینگونه محقّق می‌شود که این جرم منظمّاً و بی‌وقفه در گردش در مدار خود باشد.

تبییناتی از این گونه، در سدۀ هفدهم، بیش‌ازپیش منطقاً معیوب به نظر می‌رسید، به لفّاظی صرف می‌مانست، به تکرارمعلوم می‌مانست. چنین نظری امروز هم هنوز به‌قوّت خود باقی است. آن پزشک نمایشنامۀ مولیر، که این خاصیّت تریاک در خواب‌کردن انسان را با “قدرت خواب‌کنندگی” آن توضیح می‌داد، امروز هم هنوز نمونه‌ای بارز بر مضحکه است. استهزاء دکتر مولیر تأثیر خود را برجای گذاشت، و در سدۀ هفدهم هم همیشه انگیزه‌ای بر استهزاء وجود داشت. امّا، علی‌رغم آنچه گفتیم، چنین تبییناتی از نظر منطقی به‌هیچ‌وجه نادرست نیست. ارسطوییان، مانند دیگران، می‌پنداشتند تا آنجاکه می‌توان حوزۀ نسبتاً بزرگی از پدیده‌های طبیعی را به کمک شمار کم‌وبیش اندکی از صورت توضیح داد، چنین توضیحاتی  کاملاً  رضایت‌بخش است. چنین توضیحاتی امّا زمانی تکرارمعلوم به نظر می‌آید که هر پدیدۀ معیّنی ما را ملزم به ابداع صورت خاصّ خود آن پدیده کند. هم‌امروز هم تبییناتی کاملاً یکسان در بسیاری از حوزه‌های علوم اجتماعی به‌آسانی دیده می‌شود. اگر اینها امروز توانی کمتر از آن دارند، که از آنها انتظار می‌رود، دشواری آنها در منطق آنها نیست، بلکه در صورت‌هایی است که به‌کار می‌گیرند. امّا اندکی بعد هم نشان خواهم داد که تبیین صوری،‌ امروزه در فیزیک کارایی بسیار خوبی دارد.

تبیین صوری امّا در سدۀ هفدهم و هجدهم اهمیّت چندانی نداشت. پس از گالیله و کپلر، که به قانونمندی‌های سادۀ ریاضی چون علّت‌های صوری‌ای می‌نگریستند، که دیگر نیازی به توضیح بیشتر ندارد، هر تبیینی، دیگر باید مکانیکی می‌بود. تنها صورت‌های پذیرفته‌شده، همان شکل و مکان نهایی ذرّات مادّه بود. هر تغییری در مادّه را، چه در مکان و چه در کیفیّتی از آن، مانند رنگ یا دما را، باید نتیجۀ کنش‌های فیزیکی گروهی از ذرّات بر دستۀ دیگر می‌دانستیم. برای مثال، دکارت وزن اجسام را به سبب کنش ذرّات اتر بر سطح بیرونی آنها می‌دانست. علّت‌های فاعلی ارسطو، مانند فشار و کشش، در توضیح تغییرات، اکنون دیگر در پیش‌زمینۀ تشریح می‌آمد. حتّی کار نیوتون، که هگمان چنین می‌انگاشتند که کنش‌های غیرمکانیکی میان ذرّات را مجاز می‌شمرد، نتوانست کمک چندانی به این کار کند تا علّت فاعلی را به‌پس براند. امّا کار نیوتون توانست به نظر صرفاً مکانیکی پایان دهد، و به همین سبب هم آن کسانی به نیوتون گاه یورش می‌بردند که واردکردن کنش‌ازدور* را چون حرکتی به‌‌عقب درپس اصول تبیینات پیشین می‌نگریستند. (حق هم با آنها بود؛ دانشمندان سدۀ هجدهم می‌خواستند بر هر رویداد منفردی، نیرویی نو وارد کنند، و برخی هم در عمل چنین کردند.) امّا به نیروهای نیوتون عموماً چون نیروی تماسی نگریسته می‌شد، و توضیح هم بیشتر مکانیکی بود. و به‌خصوص در بخش‌های تازه‌تر فیزیک، مانند الکتریسیته، مغناطیس و حرارت، آن توضیحات در سراسر سدۀ هجدهم یک‌سره بر علّت فاعلی استوار بود.

در سدۀ نوزدهم امّا، دگرگونی‌ای که پیشتر در مکانیک آغاز شده بود، اندک‌اندک هم سراسر فیزیک را فراگرفت. و چون مکانیک  به زبان ریاضی بود، تبیین هم بیش‌از‌پیش وابسته به ارائۀ صورت‌های مناسب و اشتقاق نتایج از آنها بود. تبیین دوباره درساختار، امّا نه در ماهیّت، همان تبیین فیزیک ارسطویی بود. و اگر هم از فیزیک‌دانی می‌خواستیم تا پدیدۀ طبیعی خاصّی را توضیح دهد، او به نوشتن معادلۀ دیفرانسیل خاصّی می‌پرداخت، و از آن، و شاید هم باتوجّه‌به شرایط مرزی خاصّ، به نتایجی دربارۀ آن پدیده می‌رسید. این نکته هم درست است که ممکن بود به انتخاب او از آن معادلۀ دیفرانسیل هم تشکیک کنیم. امّا آن تشکیک بیشتر به صورتبندی‌های خاصّ مربوط می‌شد و نه به نوع تبیین. اینکه انتخاب فیزیک‌دان ما از این‌یا‌آن معادله درست یا نادرست باشد، اهمیّتی نداشت، زیراکه او معادله‌ای را انتخاب کرده بود، صورتی که توضیحی بر آن چیزی ارائه می‌کرد که روی داده بود. و آن معادله هم، چون توضیحی بر پرسش ما می‌داد، دیگر نمی‌توانست تقسیم‌به‌جزء شود. و بی‌آنکه به تحریفی آشکار هم دست زنیم، نه عاملی فعّال و نه علّتی مجزّا را می‌توانستیم برشمریم که از نظر زمانی مقدّم بر آن معلول باشد.

برای مثال هم، فرض کنید که این پرسش را طرح می‌کنیم که چرا مریّخ در مداری بیضوی در گردش است. در پاسخ هم، قوانین نیوتون دربارۀ نظام‌های بسته را، به دو جسم با جرم بزرگ به کار می‌گیریم که بر یکدیگر به نسبت عکس مربّع فاصله ازهم نیروی جاذبه وارد می‌کند. هر یک از این عناصر بر توضیح ما ضروری است، امّا هیچ‌یک هم علّت آن پدیده نیست، و هیچ‌یک هم از نظر زمانی مقدّم بر آن پدیده نیست. امّا اکنون هم به این پرسش محدودتر می‌پردازیم که چرا مریّخ در زمانی خاصّ، در مکانی خاصّ در آسمان است. این پاسخ را هم، از همانچه پیشتر گفتیم به‌ دست می‌آوریم، امّا این‌بار در حلّ معادله، مکان و سرعت مریّخ را در زمان جلوتری در معادله وارد می‌کنیم. این شرایط مرزی، رویداد اوّلیّه‌ای را توضیح می‌دهد که رویدادی را که اکنون باید تشریح کنیم از آن قوانین نتیجه می‌شود. امّا این فکر هم اشتباه است تا آن رویداد اوّلیّه را، که به‌جای آن رویدادهای بسیار دیگری را به‌دلخواه می‌توانیم قرار دهیم، علّت موقعیّت مرّیخ در زمان معیّن دیگری بدانیم. اگر قرار باشد که شرایط مرزی را علّت بدانیم، دیگر علّت نمی‌تواند تبیین باشد.

این دو مثال امّا چیز دیگری را هم نشان می‌دهد. این مثال‌ها به پرسش‌هایی پاسخ می‌دهد که اصلاً نمی‌بایست مطرح می‌شد؛ و آنهم فیزیک‌دانی آنها را بر فیزیک‌دان دیگری مطرح کند. آنچه در بالا پاسخ نامیده شد، چون به واقعیّت نزدیک‌تر است، بهتر است راه‌حلّ مسئله نامیده شود، که یا فیزیک‌دان آنها را بر خود مطرح می‌کند، یا بر دانشجویان خود. اگر آنها را توضیح می‌نامیم، به این سبب است که اگر یک بار ارائه شود یا فهم شود، دیگر پرسشی نمی‌ماند تا بتوان مطرح کرد: فیزیک‌دان آنچه از توضیح در ید خود داشت به یک‌باره ارائه کرده بود. بااین‌حال روابط دیگری وجود دارد که در آنجا همین پرسش‌ها را می‌توان طرح کرد. دراین روابط ساختار پاسخ امّا شاید طور دیگری باشد. فرض کنیم که مدار مریّخ در رصد ما بیضوی نباشد و مکان آن در زمان خاصّی کاملاً آن چیزی نباشد که راه‌حلّ نیوتون از دوجسم در شرایط مرزی پیش‌بینی کرده است. در اینجا فیزیک‌دان دیگر از خود می‌پرسد (یا از خود پیش از آنکه این پدیده را کاملاً فهم کرده بودیم، می‌پرسید) که چه اشتباهی پیش آمده است که تجربه‌اش با انتظاراتش همخوانی ندارد. و در این مورد هم پاسخ، علّتی خاصّ را تمهید می‌کند- جاذبۀ گرانشی سیّارۀ دیگر. برخلاف قانونمندی‌، ناهنجاری‌ را با کلماتی توضیح می‌دهیم که به معنای محدود علّی است. امّا در همین‌جا، یک‌بار دیگر مشابهت با فیزیک ارسطویی آشکارا به‌چشم می‌آید. علل صوری، نظم طبیعت را بیان می‌کند، علل فاعلی هم انحراف از نظم را. پس اکنون چنین است که هم قانونمند‌بودن از آن فیزیک است و هم قانونمند‌نبودن.

بر این نمونه‌های مکانیک سماوی می‌توان نمونه‌های دیگری از بخش‌های دیگر مکانیک، از صوت‌شناسی، الکتریسیته، نورشناسی و ترمودینامیک را برشمرد که همگی در پایان سدۀ هجدهم و درآغاز سدۀ نوزدهم گسترش یافته است. امّا نکتۀ اساسی هم در همین‌جا روشن است. بر آنچه که شاید بازهم باید تأکید کرد این است که مشابهت تبیین ارسطویی با آنچه که در این حوزه‌ها تبیین کردیم، تنها مشابهتی ساختاری است. آن صورت‌هایی که در فیزیک سدۀ نوزدهم در تبیین به‌کار گرفتیم، به‌هیچ‌وجه به صورت‌های ارسطویی نمی‌ماند، بلکه بیشتر نسخه‌های ریاضی صورت‌های دکارتی و نیوتونی است، که در سده‌های هفدهم و هجدهم شیوع داشت. امّا محدود کردن خود به صورت‌های مکانیکی هم تا بیش از سال‌های پایانی سدۀ نوزدهم نپایید. امّا با پذیرش معادلات ماکسول در میدان‌های الکترومغناطیسی، و با قبول این نکته که این معادلات را نمی‌توان مشتق از ساختار اتری مکانیکی دانست، فهرست صورت‌هایی که فیزیک‌دان به‌کار تبیین می‌گرفت اندک‌اندک فزونی می‌یافت.

امّا آنچه که در سدۀ بیستم عاید ما شد، انقلابی دیگر در تبیین فیزیکی بود که این بار دیگر دگرگونی در ساختار نبود، بلکه در محتوا بود. سخنران پیش از من، هالب‌واکس هم به بسیاری از جزئیّات آن اشاره کرد. من هم به‌نوبۀ خود می‌کوشم تا چیزهایی دربارۀ کلّیات آن بگویم. میدان مغناطیسی، به‌عنوان کلّیت فیزیکی اساساً غیرمکانیکی، که خصلت‌های صوری  آن را تنها با معادلات ریاضی می‌توان تشریح کرد، اوّلین نقطۀ نفوذ مفهوم میدان در فیزیک بود. فیزیک‌دانان کنونی، امّا میدان‌های دیگری را هم می‌پذیرند؛ امری که بر شمار فهرست آنان می‌افزاید. بسیاری از این میدان‌ها به این کار می‌آید تا پدیده‌هایی را تشریح کند که حتّی در سدۀ نوزدهم شناخته‌شده هم نبود، و حتّی مفهوم نیرو را درجایی مانند نظریّۀ الکترومغناطیس وارد می‌کند که پیشتر بدان اختصاص نداشت. و درست مانند سدۀ هفدهم هم، بسیاری از تبیینات را اصلاً تبیین نمی‌دانیم. و این دگرگونی‌ها هم به میدان محدود نمی‌شود، بلکه با کلیّتی تازه سروکار داریم که دراین تغییرات دخیل است.مادّه هم به‌نوبۀ خود خصلت‌هایی صوری پیدا کرد که از نظر مکانیکی تصوّر آنها هم ممکن نبود، از آن میان: اسپین،برابری فضایی، شگفتی* و مانند آنها، که تنها از نظر ریاضی می‌توان آنها را تشریح کرد. و سرانجام ورود عنصر تصادف در فیزیک، که آنهم به‌ظاهر ازمیان‌نرفتنی است، دگرگونی‌ای بنیادی در اصول تبیین را سبب شد. امروزه پرسش‌های معناداری دربارۀ فرایندهایی که می‌توان آنها را مشاهده کرد مطرح است، برای مثال لحظه‌ای که یک ذرّۀ آلفا هستۀ اتم را ترک می‌کند، که فیزیک‌دانان آن را از نظر علمی اصولاً بی‌پاسخ می‌دانند. به‌عنوان یک رویداد منفرد، بر گسیل ذرّۀ آلفا و بر بسیاری دیگر از پدیده‌ها نمی‌توان علّتی را نامید. هر نظریّه‌ای که بخواهد آنها را توضیح دهد، نه‌تنها بر نظریّۀ کوانتومی چیزی نمی‌افزاید، بلکه آن را سرنگون خواهد کرد. شاید دگرگونی‌هایی که در آینده در نظریّۀ فیزیکی پدیدار خواهد شد، این نظر را تغییر دهد، یا دراصل طرح چنین پرسشی را محال کند. امّا در زمان ما تنها شمار اندکی از فیزیک‌دانان این نبود علّت را نقص می‌پندارند. همین واقعیّت هم می‌تواند به ما درسی دربارۀ تبیین علّی بیاموزد.

۳

از آنچه به‌اجمال ترسیم کردیم، چه نتیجه‌ای عاید ما می‌شود؟ به‌طور خلاصه می‌خواهم چنین بگویم: اگرچه مفهوم محدود علّت بخشی اساسی از فیزیک سدۀ هفدهم و هجدهم بود، از اهمیّت آن در سدۀ نوزدهم کاسته شد، و در سدۀ بیستم هم تقریباً از میان رفت. استثنائات مهمّ، تبیین آن فرایندهایی است که به‌ظاهر، امّا نه در واقعیّت، نظریّۀ فیزیکی موجود را نقض می‌کند. این فرایندها را باید با کار بر روی علّت‌های خاصّ ناهنجاری تشریح کرد، یعنی با یافتن این نکته که عنصری در راه‌حلّ اولیّۀ ما از آن مسئله از نظر دورمانده است. به‌جز همین موارد، ساختار تبیین فیزیکی تقریباً به آن چیزی بسیار شبیه است، که ارسطو از راه تحلیل علّت‌ صوری بدان رسیده بود. معلول از تعداد اندک خواص ذاتی‌ آن کلیّت‌هایی نتیجه می‌شود که تبیین ما بدانها مربوط می‌شود. وضع منطقی آن خواص و تبییناتی که از آنها نتیجه شده است، درست مانند صورت‌های ارسطویی است. علّت در فیزیک دوباره همان علّت در معنای وسیع‌تر است، یعنی تبیین است.

امّا، اگرچه فیزیک نو به فیزیک ارسطویی در ساختار علّی دلایل خود شبیه است، صورت‌های خاصّی که در تبیین فیزیکی پدیدار می‌شود، امروزه به‌طور بنیادی با آن صورت‌های که در فیزیک در دوران باستان و سده‌های میانه وجود داشت، کاملاً  فرق دارد. حتّی در آنچه که در بالا به‌اختصار بیان کردیم، دو دگرگونی اساسی در صورت به‌روشنی آشکار شد، که تبیینات فیزیکی رضایت‌بخشی ارائه می‌دهد: گذار از صورت‌های کیفی (سنگینی یا سبکی ذاتی) به صورت‌های مکانیکی و از صورت‌های مکانیکی به ریاضی. تحلیلی ژرف‌تر هم، گذار‌های ظریف بسیار دیگری را بر ما آشکار خواهد کرد. این گونه گذارها امّا رشته‌ای از پرسش‌ را برمی‌انگیزد که به‌نوبۀ خود به برخی از تفسیرها نیاز دارد، هرچند که آنها باید کوتاه و جزمی باشد. چه چیز سبب می‌شود تا این گونه دگرگونی‌هایی در اصول تبیین پدیدار شود؟ اهمیّت این دگرگونی‌ها در چه چیز است؟ و چه رابطه‌ای میان شیوه‌های تبیین قدیم و جدید وجود دارد؟

دربارۀ آنچه که به پرسش اوّل مربوط می‌شود، می‌خواهم بگویم که در فیزیک اصول تبیین نو همواره با نظریّه‌های نو زاییده شده است، به طوری‌که حیات این تبیینات نو به میزانی بسیار زیاد به آنها بستگی دارد. نظریّه‌های فیزیکی نو را، مانند نظریّۀ نیوتون را، بارها کسانی مردود دانسته‌اند، که هرچند می‌پذیرفتند که نظریّۀ نو برخی از مسائلی را می‌تواند حلّ کند که تاکنون راه‌حلّی بر آنها نداشتیم، امّا مدّعی این هم بودند که این نظریّه‌ها اصلاً چیزی را توضیح نمی‌دهد. نسل‌های بعدی که دیگر بهره‌گیری از توان نظریّه‌ها را آموخته بودند، به‌طور عموم نظریّه‌ها را آن چیزی می‌پنداشتند که توان تبیین دارد. کامیابی عملی یک نظریّه هم به گمان آنها تضمینی بر کامیابی نهایی آن در شیوۀ تبیین بود. امّا توان تبیین یک نظریّه ممکن بود که مدّت‌ها بعد بروز کند. تجربۀ بسیاری از دانشمندان زمان ما از مکانیک کوانتومی و نظریّۀ نسبیّت، نشان از آن دارد که شاید کسی به نظریّه‌ای عمیقاً یقین داشته باشد، امّا بازهم، به سبب ‌آنکه در آن کار نکرده است، یا بدان خو نگرفته است، آن را بدون قدرت تبیین بداند. امّا این هم با گذر زمان حاصل می‌شود، چنانچه همواره چنین بوده است.

امّا اینکه شیوه‌ای نو از تبیین هم وابسته به نظریّه‌ای نو باشد، چیزی از اهمیّت آن نمی‌کاهد. کوشش بر آنکه طبیعت را فهم و تبیین کنیم، شرط اساسی کار فیزیک‌دان است. اصول تبیینات شناخته‌شده بخشی از آن چیزی است که به او می‌گوید که چه مسائلی هنوز برای حلّ برجای مانده است، یا بر چه پدیده‌هایی هنوز توضیحی در دست نداریم. و افزون بر این، دانشمند ما به هر مسئله‌ای که بپردازد، اصول تبیینات کنونی بر این کار تأثیر زیادی دارد تا او بداند که به چه راه‌حلّی می‌تواند برسد. هیچ‌کس نمی‌تواند به فهم از علوم در دوره‌ای دلخواه دست یابد، بی‌آنکه اصول تبییناتی را شناخته باشد که دست‌اندرکاران همان دوره پذیرفته‌اند.

و سرانجام، پس از آنکه گرته‌ای از چهار مرحله در تکامل مفاهیم علّت در فیزیک را برشمردیم، پرسش من بازهم این است که آیا می‌توان در توالی این مراحل اصلاً ساختاری را یافت که در همۀ آنها بتوان آن را بازشناخت. و آیا اصول تبیینات فیزیک نو به معنایی پیشرفته‌تر از مثلاً فیزیک سدۀ هجدهم است، و فیزیک سدۀ هجدهم در قیاس با سده‌های میانه و دوران باستان پیشرفته‌تر بوده است؟ به یک معنا این پاسخ به‌روشنی آری است. نظریّۀ فیزیکی هر یک از این دوره‌ها بسیار توانمندتر و دقیق‌تر از دورۀ پیشین خود بود. و چون اصول تبیین هم در دل نظریّۀ فیزیکی تنیده است، پس اینها هم باید نشان از پیشرفت داشته باشد: پیشرفت علم همواره تبیین پدیده‌های پیچیده‌تری را ممکن کرده است. و این نکته هم باید آشکار باشد که این پدیده‌ها است که به‌طور آشکار همواره به معنایی پیچیده‌تر است و نه تبیینات. اگر پدیده‌ها را از درون نظریّه‌ها منتزع کنیم، گرانش اندکی متفاوت از آن نیروی ذاتی است که رو به سوی مرکز دارد، و مفهوم میدان هم با مفهوم نیرو اندکی تفاوت دارد. اگر به ابزار تبیین به تنهایی بنگریم، بی‌توّجه به اینکه نظریّه‌های متناظر چه چیز را بیان می‌کند، نقطۀ آغازین تبیینات مجاز فیزیکی امروز، نه به‌خودی‌خود و نه فی‌نفسه از تبیینات فیزیکی دیروز پیشرفته‌تر نیست. حتّی در یک معنا هم می‌توانیم بگوییم که دگرگونی‌ها در شیوه‌های تبیین فیزیکی، شاید حرکتی به‌پس باشد. و اگرچه از مصالحی که در اختیار داریم، نتیجه‌ای روشن عاید نمی‌شود، امّا همانها هم نشان از آن دارد که هر علمی در جریان پیشرفت خود، در تبیینات همواره صورت‌هایی متمایز از یکدیگر را به‌کار می‌بندد، که هم شمار آنها فزاینده است، و هم آنکه آنها را نمی‌توان به دیگری تقلیل داد. و تا آنجا هم که پرسش دربارۀ سادگی علم است، باید بگوییم که از سادگی علم در گذر زمان کاسته شده است. بررسی چنین نظری به‌یقین به نوشتۀ دیگری نیاز دارد. امّا همین‌قدر هم که در اینجا امکان یافتیم تا به آن توجّه کنیم، نتیجه‌ای است که بدان در اینجا بسنده می‌کنیم. مطالعۀ فکر تبیین و علّت هیچ دلیل آشکاری بر پیشرفت فکر به دست نمی‌دهد، هرچند که این پیشرفت، در علم، در جایی که از آن برون می‌تراود، آشکارا دیده می‌شود. پایان، صفحۀ ۸۴

———————————————————————————————

* اشاره  به دو واژۀ انگلیسی “cause” و “because ، ”bi cause ویا: by cause است؛ par cause هم همان است که در زبان فرانسوی وجود دارد. و چنانچه می‌بینیم ریشۀ “cause” در هردو واژه نمایان است.

*در متن به زبان انگلیسی: spin , parity, strangeness

* این مقاله تحریری ویراسته از سخنرانی‌ای  است که در یازدهمین هم‌نشست معرفت‌شناسی ژنتیک در ژنو ایراد شده است، که  از بیست‌و‌هفتم ژوئن ۱۹۶۶ تا اوّل ژوئیّۀ ۱۹۶۶در این شهر برگزار شده است. دو سخنران اصلی دیگر، ماریو بونگه و هالب‌واکس هستند. مقالات این دو، و همچنین اصل این  مقاله در این کتاب چاپ شده است: مطالعاتی در معرفت‌شناسی ژنتیک: Études d’épistémologie génétique، ویراستۀ ژان پیاژه، (۱۹۷۱) ۲۵ : Les théories de la causalité  (یادداشت ویراستار).

* Fernwirkung ، اصطلاح فیزیک، = action at a distance

* ناشر نسخۀ انگلیسی هم، این نام را برکتاب نهاده است؛ بنگرید به: توماس کوهن.تنش اساسی.انتشارات دانشگاه شیکاگو:

The Essential Tension – University of Chicago Press

* Alexandre Koyré [[kwaʁe]= الکساندر کواره

توماس کوهن: پیدایی نو: بخش دوم، فصل هفتم، صفحۀ ۲۳۹

توماس کوهن: پیدایی نو (ساختار تاریخی اکتشافات علمی)

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen

Thomas Kuhn: die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen

توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی

برای تاریخ‌نویس اکتشاف ندرتاً رویدادی واحد است، تا بتوان آن را به شخصی خاصّ، زمان و مکان معیّنی نسبت داد.

توماس کوهن

در این نوشته می‌خواهم بخش کوچکی از آن چیزی را مجزّا و روشن کنم، که من آن را انقلابی می‌دانم که در نگارش تاریخ علم جریان دارد۱. موضوع خاصّ من ساختار اکتشافات علمی است، و بهترین راه‌یابی به آنهم شاید این تذکار باشد،که این موضوع خود می‌تواند بسیار شگفت ‌بنماید. دانشمندان، و تاریخ‌نویسان هم تا همین سال‌های اخیر، به اکتشاف عموماً چون رویدادی می‌نگریستند که شاید پیش‌شرط‌هایی دارد و به‌یقین هم پیامدهایی، امّا خود آن بدون ساختار درونی بود. به اکتشاف چون تکاملی پیچیده نمی‌نگریستند که در زمان و مکان امتداد دارد، بلکه آن را عمدتاً رویدادی واحد می‌دانستند که بر شخصی خاصّ در زمانی معیّن و در مکانی معیّن حادث می‌شود، آن‌چنان‌که گویی آن شخص چیزی را می‌بیند.

این تصوِّر از ماهیّت اکتشاف به نظرم می‌رسد که در ذات جامعۀ علمی ریشه‌های عمیق داشته باشد. در کتاب‌های درسی که دانشمند آیندۀ ما رشتۀ خود را از آنها می‌آموزد، یکی از نادر مطالبی که به صورتی نظام‌مند تکرار می شود این است که برخی از پدیده‌های طبیعی به آن شخصیّت‌های تاریخی‌ای منتسب است که آنها را پیش از دیگران درآغاز کشف کرده‌اند. اکتشاف علمی هم، چه به این سبب و چه به سبب‌های دیگر آموزشی، یکی از مهمّ‌ترین هدف‌های اهل‌علم به‌شمار می‌آید. اکتشاف برای عالم در اینجا یعنی نزدیک‌ترین راه بر آنکه او در زندگی کاری خود بر حق مالکیّتی دست یابد؛ و عموماً هم اعتبار حرفه‌ای به چنین دستاوردهایی مرتبط است۲. و به‌همین‌سبب هم جای شگفتی نیست که کش‌مکش‌های داغی بر سر تقدّم در اکتشاف یا وابسته‌نبودن یکی با دیگری در بگیرد که مخلّ زیان علمی است که به‌طور معمول سرد است. امّا آنچه که از این هم کمتر جای شگفتی ندارد این است که بسیاری از تاریخ‌نویسان علم اکتشافی منفرد را مقیاسی مناسب بر سنجش پیشرفت علمی می‌بینند و بر پاسخ به این پرسش که چه کسی در چه زمانی اکتشافی کرده است، وقت و نیروی زیادی به‌کار می‌گیرند. و اگر در راه مطالعۀ اکتشافی هم با شگفتی‌ای رودررو شوند، آن شگفتی چیزی جز آن نیست که بگویند، با صرف نیرو و تلاش زیاد، و با اهتمام به انجام کار دقیق، و با بحث میان دانشمندان، آنها نتوانستند مشخّص کنند که در چه زمانی و در چه مکانی چنین اکتشافی “انجام” شده است.

برخی اکتشافات را می‌توان پیش‌بینی کرد و برخی دیگر را نمی‌توان

این اشتباه، چه در پژوهش و چه در ارائۀ دلیل، همان نظری است که من دراینجا به بسط آن می‌پردازم. بسیاری از اکتشافات علمی، و از قضا مهمّ‌ترین و دلپذیرترین آنها، از آن رویدادهایی نیست تا بتوان پرسش در بارۀ چه جایی و چه زمانی را دربارۀ آنها به‌صورتی معنادار مطرح کنیم. و اگر هم، همۀ داده‌های لازم در اختیار ما باشد، بازهم بر این پرسش‌ها عموماً پاسخ‌های درستی نمی‌توان داد. امّا اینکه این پرسش‌ها را مکرّراً طرح می‌کنیم، نشان از آن است که تصوّر ما از اکتشاف بر اشتباهی بنیادین استوار است. من هم می‌خواهم از همان آغاز به این کار یپردازم، امّا برای انجام آن اولّین گام من این است تا دسته‌ای از مهمّ‌ترین اکتشافات اساسی را از جهت مسئلۀ تاریخی تعیین زمان و تعیین مکان بکاوم.

این دستۀ دشوار آن اکتشافاتی را دربر می‌گیرد- از آن میان کشف اکسیژن، جریان برق، پرتو رونتگن و الکترون- که آنها را نمی‌توانستیم با نظریّه‌‌های شناخته‌شده پیش‌بینی کنیم و به‌همین‌سبب هم اکتشاف آنها سبب شگفتی همۀ مجامع علمی شد. من در اینجا منحصراً به این دسته می‌پردازم. تذکار این نکته هم سودمند است که دستۀ دیگری از اکتشافات وجود دارد که با این دسته در اندکی از مسائل اشتراک دارد. از این دستۀ اخیر برای نمونه می‌توان از نوترون، امواج رادیویی و از عناصری نام برد، که در جدول تناوبی عناصر جاهای خالی را پر ‌می‌کرد. وجود همۀ این اشیاء پیش از اکتشاف، به‌طور نظری پیش‌بینی شده بود، و به‌همین‌سبب هم کاشفین آنها از همان آغاز می‌دانستند که درپی چه چیزی باید باشند. این دانش، نه سبب آن می‌شد که از توقّع آنها بکاهد و نه از جذابیّت کار، بلکه معیار سنجشی به آنها می‌داد تا بدانند که چه زمانی به هدف رسیده‌اند۳. به‌همین‌سبب هم کش‌مکش‌های اندکی بر سر تقدّم این دسته از اکتشافات دستۀ دوم وجود دارد. و آنچه تنها می‌تواند مورّخ را از این کار باز دارد تا اکتشافی را به زمان معیّنی و مکان معیّنی نسبت دهد، تنها نبود داده‌های لازم است. این واقعیّات به ما کمک می‌کند تا دشواری‌هایی را بهتر بشناسیم که بر سر راه مطالعۀ اکتشافات دستۀ اوّل قرار دارد. آن مواردی که بیش از هر چیز دیگر بدان دلبسته‌ایم، آنجایی است که برای دانشمند و یا مورّخ شاخصی وجود ندارد تا بگوید که چه وقت اکتشافی روی داده است.

نمونه: کشف اکسیژن

برای آنکه نمونه‌ای بر این مسئلۀ اصولی و نتایجی که از آن به‌بار می‌آید به دست دهیم، درآغاز به کشف اکسیژن می‌نگریم. این مسئله بارها مطالعه شده، و غالباً هم با دقّتی و مهارتی مثال‌زدنی، به‌طوری‌که مطالعۀ آن دیگر نمی‌تواند با این‌یا‌آن واقعیّتی رودررو شود که سبب شگفتی می‌شود. به همین جهت است که کشف اکسیژن به‌ویژه به کار تبیین این پرسش‌های اصولی می‌آید۴. دست‌کم سه دانشمند – کارل شیله، جوزف پریستلی و آنتوان لاووازیه- دعوی به‌حق بر این اکتشاف دارند، امّا مشاجره‌جویان هم گاه برای پیر باین حقّی قائل‌اند۵. کارهای شیله به‌یقین پیش از پریستلی و لاووازیه تمام شده بود، امّا همین کارها زمانی نزد عموم مردم شناخته شد، که کارهای پریستلی و لاووازیه پیشتر بر عموم آشکار شده بود۶. و چون این امر تأثیر علّی آشکار بر دیگری ندارد، من هم برای آنکه کار خود را ساده کنم، از ذکر آن چشم‌پوشی می‌کنم۷. و به‌جای این کار به آن مسیر اصلی خود، یعنی به سراغ کارهای باین می‌روم که پیش از ماه مارس ۱۷۷۴ او را به کشف اکسیژن کشاند. او دریافت که با گرم‌کردن رسوب قرمز جیوه (HgO) گازی به‌دست می‌آید. باین این محصول را که به‌صورت هوا بود، هوای غیرفرّار نامید (CO2) ؛ مادّه‌ای که بر بسیاری از شیمی‌دانان، که فشار هوا را مطالعه می‌کردند، به دلیل کارهای پیشین جوزف بلک شناخته‌شده بود۸. این نکته را هم می‌دانستیم که بسیاری دیگر از موادّ هم چنین گازی را پس می‌دهد.

درآغاز ماه اوت ۱۷۷۴، چند ماهی پس از آنکه باین کارهایش را منتشر کرده بود، جوزف پریستلی هم، شاید بی‌خبر از کارهای باین، آزمایش‌ خود را تکرار کرد. بر پریستلی هم این نکته آشکار شد که گاز به‌دست‌آمده از راه این آزمایش، به سوختن کمک می‌کند؛ به‌همین سبب هم او نام دیگری بر آن نهاد. برای پریستلی گازی که از گرم‌کردن رسوب قرمز به دست می‌آمد، هوای نیتریته بود (N2O)، یعنی مادّه‌ای که خود بیش‌ از دو سال پیشتر کشف کرده بود۹. او در همان ماه هم به پاریس سفر کرد و لاووازیه را از واکنش شیمیایی تازه خیردار کرد. لاووازیه خود آزمایش را در نوامبر ۱۷۷۴ و در فوریه ۱۷۷۵ تکرار کرد. امّا از آنجاکه او روش‌هایی بهتر از پریستلی را به کار گرفته بود، نام آن را دوباره تغییر داد. امّا او در ماه مه ۱۷۷۵ اعلام کرد که آنچه از رسوب قرمز‌ به دست می‌آید نه هوای غیرفرّار است و نه هوای نیتریته، بلکه خود “هوای کامل (اتمسفری) است، بدون آنکه تغییری در آن پدیدارشده باشد….. یا بهتر است بگوییم….هوا به‌صورتی خالص‌تر۱۰.” امّا در همین مدّت هم پریستلی بیکار ننشسته بود، تا سرانجام او هم تا آغاز ماه مارس ۱۷۷۵ به این نتیجه رسیده بود که آنچه را که گاز می‌نامیم همان “هوای معمولی” است. تا اینجا هر کس دیگر هم که به‌صورتی از رسوب قرمز جیوه این گاز را به دست آورده بود، آن را با نامی آشنا می‌نامید۱۱.

بقیّۀ این داستان اکتشاف را به‌‌اختصار نقل می‌کنم. در مارس ۱۷۷۵ پریستلی این نکنه را دریافت که گاز اکتشافی او از بسیاری از جهات از هوای معمولی “بسیار بهتر” است و به‌همین‌سبب هم او این بار این گاز را “هوای بدون مایۀ آتش” نامید، یعنی هوای جوّی که از آن مکملّ متعارف مایۀ آتش را بیرون کشیده‌ایم. پریستلی این نتیجه را در مجلّۀ بحث‌های فلسفی منتشر کرد. شاید این کار سبب شده باشد تا لاووازیه نتایج خود را دوباره بررسی کند۱۲. او در فوریۀ ۱۷۷۶ دست به این کار زد و طیّ یک سال به این نتیجه رسید که گاز مورد نظر ما جزئی جداشدنی از هوای جوّی است، که او هم، مانند پریستلی، آن را چیزی همگن می‌داند. در این نقطه، یعنی جایی که گاز را مادّه‌ای اصلی می‌دانیم، که دیگر نمی‌توان آن را تجزیه کرد، می‌توان ادّعا کرد که کشف اکسیژن پایان یافته است.

امّا دوباره به پرسش آغازین خود باز می‌گردم: چه وقت می‌توان گفت که اکسیژن کشف شده است، و چه معیارهایی را می‌توانیم بر آن به کار گیریم؟ اگر کشف اکسیژن تنها این است که مستوره‌ای ناخالص را در دست داریم، باید بگوییم که این گاز را در دوران باستان درآغاز آن کسی “کشف” کرده است، که شیشه‌ای را با هوای جوّ پر کرده است. ممکن است مادّه‌ای نسبتاً خالص‌تر را معیار آزمایش قرار دهیم، چنانچه خود پریسیلی هم در اوت ۱۷۷۴ چنین کاری کرد. امّا خود پریستلی هم در ۱۷۷۴ هنوز این نکته را درنیافته بود که چیزی را کشف کرده است؛ شاید هم باید روش نوی او را در تهیّۀ مادّه‌ای نسبتاً شناخته‌شده مستثنی کنیم. طیّ همین سال اندکی می‌توان میان “اکتشاف” او و باین، که مقدّم بر او بوده، فرقی نهاد. امّا مورد همین دو را هم نمی‌توان به‌درستی از مورد جناب کشیش استیون هیلس، که چهل سال پیشتر همین گاز را به‌دست آورده بود، تمیز داد۱۳. چنین به‌نظر می‌رسد که چیز دیگری هم از آنِ اکتشاف است، یعنی آگاهی شخص به اینکه چیزی را کشف کرده است، و اینکه اصلاً بداند چه چیز را کشف کرده است.

امّا اگر کار به این صورت است، پس شخص چقدر باید بداند؟ آیا پریستلی، که گاز خود را هوای نیتریته می‌نامید، به‌تفصیل در این باره می‌دانست؟ و اگر پاسخ منفی است، آیا زمانی که او و لاووازیه هر دو اعلام کردند که مادّۀ آنها همان هوای معمولی است، مسئله را به‌تفصیل می‌دانستند؟ از آن گذشته، دربارۀ آنچه که پریستلی در مارس ۱۷۷۵ از گاز خود می‌گوید، چه باید گفت؟ هوایی که مایۀ آتش* نداشته باشد، هنوز هم اکسیژن نیست، و یا شاید حتّی برای شیمی‌دانانی که کارشان بر مایۀ آتش بود این گاز کاملاً دورازانتظار بود.امّا همین گاز به‌خصوص هم هوای جوّی خالص بود. پس باید منتظر کارهای لاووازیه از سال‌های ۱۷۷۶ و ۱۷۷۷ می‌ماندیم، که او در آن کارها نه تنها گاز را جدا کرد، بلکه این را هم دریافت که اصلاً موضوع از چه قرار است. امّا به همین تصمیم هم می‌توانیم تشکیک کنیم، زیرا که او از همان سال ۱۷۷۷ تا پایان عمر بر این نظر استوار برجای ماند که اکسیژن پایۀ اتمی “اصل اسیدی” است، و اکسیژن در شکل گازی، تنها زمانی تشکیل می‌شود که این “اصل” با مادّۀ حرارت توأم باشد۱۴. پس آیا اکنون باید گفت که اکسیژن حتّی در ۱۷۷۷ هم کشف نشده است؟ برخی ممکن است به چنین فکری متمایل باشند. اصل اسیدی امّا تازه پس از سال ۱۸۱۰ از میدان بیرون رانده شد، و مادۀ حرارت هم تا سال‌های ۱۸۶۰دوام داشت. امّا اکسیژن، چنانچه می‌دانیم، مدّت‌ها پیش از ۱۸۱۰ مادّۀ شیمیایی شناخته‌شده‌ای بود. و افزون بر این- و شاید این هم نکتۀ اصلی حرف ما باشد- که اکسیژن شاید اصلاً تنها بر اساس کارهای پریستلی ممکن بود جایگاه اکسیژن را بیابد، بی‌آنکه نیازی به تفسیر ناقص لاووازیه داشته باشد.

من به این نتیجه می‌رسم که برای تحلیل برخی رویدادها، مانند تحلیل کشف اکسیژن، هم به واژگانی نو نیازمندیم و هم به مفاهیمی نو. این جمله که بگوییم “اکسیژن کشف شد” به‌یقین کاملاً درست است، امّا همین هم می‌تواند ما را به اشتباه بیاندازد، زیراکه این تصوّر را نزد ما بیدار می‌کند، گویی که کشف عمل سادۀ منفردی است، که آن را، اگر اطلاّعات تفصیلی دربارۀ آن داشته باشیم، می‌توان به شخصی یا به زمانی معیّن نسبت داد. امّا اگر کشف ما هم به‌ناگاه روی دهد، دیگر تعیین زمان درست همواره ممکن نیست، و تعیین شخص کاشف هم گاه ممکن نیست. اگر همین جا از شیله صرف نظر کنیم، می‌توانیم بی‌چون‌وچرا بگوییم که برای مثال اکسیژن پیش از ۱۷۷۴ کشف نشده است. شاید هم بتوان مدّعی شد که اکسیژن در ۱۷۷۷ و شاید اندکی پس از آن کشف شده است. امّا در میان همین دو مرز، بر اینکه بکوشیم تا تاریخ آن اکتشاف را معّین کنیم، یا آنکه آن اکتشاف را منتسب به کسی کنیم، ناگزیر به امری به‌دلخواه دست زده‌ایم. و این هم درست به این دلیل که اکتشاف پدیده‌ای نو، ضرورتاً فرایندی پیچیده است که در آن هم باید روشن شود که چیزی هست، و هم آنکه آن چه چیز است.

مشاهده و درک نظری، واقعیّت، و جایگزینی آن در نظریّه، با اکتشاف تازۀ علمی پیوندی جدانشدنی دارد. این فرایند ضرورتاً به زمان نیاز دارد و عموماً هم اشخاص زیادی در آن سهمی دارند. تنها در اکتشافات دستۀ دوم، که ویژگی‌های آنها ازپش شناخته‌ شده است، می‌تواند این کشف که (چیزی هست) و این کشف که آن (چه چیز) است، باهم مصادف باشد.

کشف اورانوس و پرتو رونتگن

این دو نمونۀ دیگر، که هم ساده‌تر است و هم بسیار مختصر، باید نشان دهد که مورد اکسیژن به چه میزان شاخص است و درعین‌حال هم راه را بر نتیجه‌گیری‌های دقیق‌تر بگشاید. در شب سیزدهم مارس ۱۷۸۱، ویلیام هرشل اختر‌شناس در دفتر یادداشت روزانۀ خود چنین می‌نویسد: “در منطقۀ نزدیک به زتای ثور …. چیز غریبی به‌مانند یک سحابی یا شاید یک دنباله‌دار وجود دارد۱۵“. این ثبت در دفتر را عموماً صورت‌جلسۀ کشف سیّارۀ اورانوس می‌نامند، که چندان هم درست نیست. در فاصلۀ زمانی ۱۶۹۰ تا مشاهدۀ هرشل در سال ۱۷۸۱، همین جرم آسمانی دست‌کم هفده‌بار مشاهده شده است، و از آن مشاهدات هم صورت‌جلسه‌هایی وجود دارد، که در آنها حرف از ثابته‌ای  است. فرق اینها با مشاهدات هرشل در این است که او گمان می‌کرد که با یک ستارۀ دنباله‌دار سروکار دارد، زیراکه آن جرم آسمانی در تلسکوپ او به‌طرز خاصی بزرگ به نظر می‌آمد. دو مشاهدۀ دیگر هم در هفدهم و نوزدهم مارس همان سال این گمان را تأیید می‌کرد: آن شیء در میان  ثوابت دیگر حرکت کرده بود. نتیجۀ آن کار این شد که همۀ اختر‌شناسان در سرتاسر اروپا از این کشف خبر دار شدند، و ریاضی‌دانان هم در این بین به این کار دست زدند تا مدار دنباله‌دار تازه کشف‌شده را محاسبه کنند. چند ماهی پس از آنکه همۀ این کوشش‌ها به مطابقت با مشاهده نیانجامید، لکسل اخترشناس این فرض را مطرح کرد که شاید دراینجا، شیئی که هرشل آن را مشاهده کرده است، سیّاره‌ای باشد. امّا همین‌که محاسبات بعدی – که این بار به‌جای مدار یک دنباله‌دار مدار یک سیاّره را درنظر گرفته بود- با مشاهده مطابقت پیدا کرد، همگان این امر را پذیرفتند. اکنون پرسش این است که در چه زمانی در سال ۱۷۸۱ سیارۀ اورانوس کشف شد؟ و آیا این نکته هم کاملاً آشکار است که هرشل اورانوس را کشف کرده است و نه لکسل؟

و یک بار دیگر هم، امّا به‌اختصار، به تاریخچۀ کشف پرتو رونتگن می‌نگریم. این کشف در آن روز در سال ۱۸۹۵ روی داد، و آن هم درست وقتی که رونتگن فیزیک‌دان مطالعۀ خود از پرتوهای کاتودی را متوقّف کرد، – آنهم نه به دلیلی تازه- تا دریابد که چرا صفحۀ آغشته به پلاتینوسیانید باریوم، که کاملاً هم دور از دستگاهش بود، که آن را هم با حفاظ پوشانده بود، در زمان تخلیه از خود روشنایی می‌داد۱۶. مطالعات بعدی طی هفت هفته کار مداوم، درحالی‌که رونتگن هم آزمایشگاه خود را به‌ندرت ترک می‌کند، نشان داد که علّت آن نوری بود که مستقیم از لامپ پرتو کاتودی تابیده شده بود، یعنی آنکه این تابش سایه‌ای برجای گذاشته بود، که مغناطیس نتوانسته بود آن را منحرف کند، چه رسد به چیزهای دیگر. امّا رونتگن هنوز کشفش را علنی نکرده بود، که خود دریافت که این اثر به سبب پرتوهای کاتودی نبوده است، بلکه به سبب تابشی از نوعی تازه بوده است که برخی مشابهت‌ها هم با نور دارد. دوباره این پرسش مطرح می‌شود که کشف پرتو رونتگن را باید مربوط به چه زمانی دانست؟ مسلّم این است که نمی‌توانیم بگوییم مربوط به لحظه‌ای است که صفحه‌ای را مشاهده کرده است که نور می‌داده. دست‌کم پژوهشگر دیگری هم این نور را دیده بود، امّا از اقبال بدش هم چیزی کشف نکرده بود. و این نکته هم آشکار است که زمان این کشف را نمی‌توان در آخرین هفتۀ مطالعات رونتگن قرار داد، زیراکه رونتگن در آن زمان خوّاص پرتوی تازه را مطالعه می‌کرد، یعنی آنچه را که پیشتر کشف کرده بود. پس باید به این خبر رضایت دهیم که پرتو رونتگن در ورتسبورگ بین هشتم نوامبر و بیست‌وهشتم دسامبر ۱۸۹۵ کشف شده است.

آگاهی یافتن از ناهنجاری

به نظر می‌رسد که ویژگی‌های مشترک این نمونه‌ها در همۀ فرایندهایی مصداق داشته باشد، که در آنها تازگی‌هایی دورازانتظار توّجه دانشمند را برمی‌انگیزد. به‌همین‌سبب هم من به این نکات کوتاه با بحث دربارۀ این سه ویژگی مشترک پایان می‌دهم. این سه ویژگی شاید این امکان را بدهد تا چارچوبی فراهم آوریم تا رویدادهای دیگری را مطالعه کنیم که آنها را به‌طور معمول “اکتشاف” می‌نامیم.

درآغاز به این نکته توجّه می‌کنیم که هر سه اکتشاف، یعنی اکتشاف اکسیژن، اورانوس، و پرتو رونتگن، با مجّزاکردن ناهنجاری‌ای در آزمایش یا در مشاهده شروع می‌شود، یعنی با مطابقت ناقص میان طبیعت و انتظارات ما. و سپس این نکته نمایان می‌شود که رویدادی که ناهنجاری‌ای از خود نشان می‌دهد، درعین‌حال هم به‌ظاهر خصلت‌هایی از خود بروز می‌دهد که با‌آنچه که آن را می‌توان تصادفی یا ناگزیر دانست سازگاری ندارد. درمورد پرتو رونتگن این ناهنجاری همان نوردادن بود، که رونتگن به آن توجّه کرد، که به‌طور روشن خاصیّتی تصادفی از قرارگرفتن دستگاه‌های او بود. امّا این نکته را هم می‌دانیم که در سال‌های ۱۸۹۵ در همۀ اروپا پرتو کاتودی موضوع پژوهش معمول بود. در این مطالعات به‌طور منظّم صفحه‌های حسّاس و فیلم عکّاسی را در برابر لامپ‌های تابش کاتودی قرار می‌دادیم. به‌همین‌سبب هم آنچه که برای رونتگن تصادفی پیش آمد، می‌توانست به‌یقین جای دیگری هم روی دهد؛ و درعمل هم درواقع چنین بود. پس از این جهت اکتشاف رونتگن به اکتشاف پریستلی و هرشل بسیار شبیه بود. هرشل به کشف خود از ثابتۀ بسیار بزرگ و درنتیجه ناهنجار خود طی زمانی طولانی از رصد آسمان نیمکرۀ شمالی رسیده بود. این رصد، – صرف‌نظر از بزرگ‌نمایی که ناشی از دستگاه هرشل بود- با رصدهای بسیار دیگری مطابقه دارد که پیشتر برای مشاهدۀ اورانوس انجام شده بود. و پریستلی هم با جداسازی آن گاز، که رفتاری تقریباً شبیه به هوای نیتریته، امّا نه کاملاً شبیه به آن، و نه مانند هوای معمولی داشت، چیزی دوراز‌انتظار و نادرست در نتیجۀ آزمایش خود می‌دید، که آنهم در اروپا به‌دفعات انجام شده بود و پیشتر هم بیش از یک بار به گازی جدید انجامیده بود.

همۀ آنچه را که برشمردیم به دو شرط متعارف بر آغاز واقعۀ یک اکتشاف اشاره دارد. یکی از آن دو را که من در این کار بدون مشکل پیش‌شرط قرار می‌دهم، همان دانش است، همان تیزبینی یا نبوغ فرد در شتاخت آن چیزی است که به‌دلیلی درست درنمی‌آید، و خود را عقبه‌دار می‌نمایاند. و هر دانشمندی هم متوجّه این نکته نمی‌شود که ثابته‌ای هم که هنوز ثبت نشده است، نمی‌تواند اینقدر بزرگ باشد، یا آنکه صفحه نباید از خود نور می‌داد، یا آنکه هوای نیتریته نمی‌تواند حیات را پایدار نگاه دارد. پس معلوم می‌شود که این امر پیش‌شرط دیگری دارد،که چندان هم به‌خودی‌خود مسلّم نیست. باوچود همۀ تیزهوشی‌ای که هر مشاهده‌گری می‌تواند داشته باشد، این ناهنجاری‌ها در جریان معمول پژوهش علمی تنها زمانی پدیدار می‌شود که هم ابزارها و هم مفاهیم به‌حدّی پیشرفته باشد که این ناهنجاری هم محتمل باشد و هم آن را آن‌چنان‌که هست بتوان شناخت۱۷. به‌همین‌سبب یک اکتشاف دورازانتظار زمانی آغاز می‌شود که چیزی درست درنیاید، یعنی زمانی آغاز می‌شود که دانشمند هم دستگاه‌های خود را و هم رفتاری را که از طبیعت به‌طور نظری انتظار دارد به‌خوبی بشناسد. فرق پریستلی که ناهنجاری‌ای را شناخته بود، با هیلس، که آن را نشناخته بود،در اصل به سبب سطح پیشرفتۀ روش‌ها و انتظارات نظری است، که فنون فشرده‌سازی هوا طی چهل سال فاصله میان دو جداسازی اکسیژن بدان رسیده بود۱۸. شمار کسانی که مدّعی این اکتشاف بودند، نشان می‌دهد که این اکتشاف دیگر نمی‌توانست پس از سال ۱۷۷۰ زمانی دراز به‌تعویق افتد.

نظام‌مند کردن‌ ناهنجاری

 ناهنجاری اولین ویژگی مشترک سه نمونۀ ماست. به دومیّن ویژگی می‌توانیم با اجمال بیشتری بنگریم، زیراکه موضوع اصلی بحث من بود. درک یک ناهنجاری نشان‌دهندۀ آغاز یک اکتشاف است، امّا تنها آغاز یک اکتشاف. وقتی باید چیزی کشف شود، لازم است که دوره‌ای کوتاه یا طولانی سپری شود، تا فردی یا شماری از افراد یک گروه به نظام‌مند‌کردن نظری آن بپردازند. در این دوره هم به مطالعات بیشتری نیاز است، یا به آزمایش‌های بیشتری و هم به تفکّر بیشتری. در این دوره است که دانشمندان چندین بار انتظارات خود را تغییر می‌دهند، عموماً هم درخواست‌های خود از دستگاه‌ها را، و گاهی هم نظریّه‌های بنیادین خود را. به این معنا می‌توان گفت که اکتشافات به‌تمامی تاریخچۀ درونی خود را دارد، و هم پیشنۀ تاریخی خود و هم تاریخ خود پس از آن را. و افزون بر آن، در درون این فاصلۀ مجزا‌شدۀ ناروشن در تاریخچۀ درونی خود، نه لحظۀ معیّنی و نه روز مشخصّی وجود دارد که تاریخ‌نویس بتواند به‌طور کامل هم داده‌ها و هم لحظۀ یک اکتشاف را معیّن کند. و چون بیش از یک نفر، گاه در این کار سهیم است، نمی‌توان به‌روشنی آن یک نفر را کاشف دانست.

تعدیل، انطباق، و گنجانیدن

و سرانجام به سومین ویژگی از آن ویژگی‌های که برگزیدیم باز می‌گردیم، و به‌اختصار به آن چیزی می‌پردازیم که در پایان فاصلۀ زمانی اکتشاف روی می‌دهد. بحث مفصّل در بارۀ این پرسش به مصالح بیشتری و کاری جداگانه نیاز دارد، زیراکه من در کار اصلی خود اندکی در بارۀ تأثیرات اکتشافات حرف زدم. امّا از این کار هم نباید یک‌سره غفلت کنیم، زیراکه از آن چیزی که پیشتر گفتیم جزئاً نتیجه‌ می‌شود.

به اکتشافات عموماً چون تکمله‌هایی یا گسترش‌هایی از موجودی دانش علمی روبه‌رشد نگریسته می‌شود، و این هم کمک می‌کند تا اکتشافات منفرد هم معیاری سودمند بر پیشرفت به‌نظر آید. امّا به نظرم می‌رسد که این نکته تنها در کلّیتش در مورد اکتشافاتی درست باشد که در آنجا، مانند مورد عناصری که جاهای خالی را در جدول تناوبی پر می‌کرد، آنها را پیش‌بینی کرده بودیم و به‌طرزی نظام‌مند هم درپی آنها بودیم؛ به‌همین سبب هم این اکتشافات دیگر نیازمند آن نبود که مجامع علمی آنها را تعدیل کنند، انطباق دهند و بگنجانند.مسلّم است که اکتشافاتی که ما در اینجا مطالعه می‌کنیم، هرچندکه به‌یقین تکمله‌هایی بر دانش علمی باشد، امّا چیز دیگری هم هست. به یک معنا، که من می‌کوشم آن را در اینجا تاحدودی روشن کنم، این است که آنها بر دانش کنونی ما تأثیری برجای می‌گذارد، بسیاری از چیزها را که بر ما شناخته‌شده بود دوباره مطرح می‌کند، و حتّی بسیاری از فعّالیّت‌های علمی متعارف ما را دگرگون می‌کند. مدافعین رشتۀ علمی خاصّ، که آن رویداد تازه باید در آن رشته جای بگیرد، عموماً هم دنیا را، به‌مانند کار خود، آنگاه که پیکار طولانی‌اشان با آن ناهنجاری‌ای به پایان ‌می‌رسد، که به آن اکتشاف می‌انجامد، طور دیگری می‌بینند.

آن‌گاه ‌که، برای مثال، ویلیام هرشل بر شمار گران‌سنگ سیّارات عدد یک را افزود، به اخترشناسان هم این درس را آموخت تا به هنگام نظارۀ آسمان آشنای خود چیزهای نوی را ببینند، هرچند که هنوز هم همان ابزارهای پیشین را چون او دراختیار دارند. این دگرگونی در مشاهدۀ آسمان باید هم دلیلی اساسی بر این باشد که طی پنجاه سال پس از کشف اورانوس بیست جرم دیگر درحال‌گردش به دور خورشید به شمار متعارف آن هفت جرم افزوده شد۱۹. همین دگرگونی را درپی کار رونتگن به‌روشنی بیشتری می‌بینینم. درآغاز، کار به اینجا رسید که ناگزیر شدیم روش‌های متعارف مطالعۀ پرتوهای کاتودی را دگرگون کنیم، زیراکه دانشمندان دریافتند که متغیّری اساسی را در اینجا مهار نکرده‌اند. پس ناگزیر شدیم تا دستگاه‌های قدیمی را تغییر دهیم و پرسش‌های پیشین را هم با صورتی نو مطرح کنیم. و افزون بر آن همین دگرگونی در مشاهده بر بسیاری از د یگر دانشمندان هم چنین تأثیری برجای گذاشت، آن‌چنان‌که درپی کشف اورانوس هم همان را دیدیم. پرتوهای رونتگن پس از اکتشاف فروسرخ و فرابنفش در آغاز سدۀ نوزدهم اوّلین پرتوهایی بود که تازه کشف شده بود. امّا در زمانی کمتر از یک دهه پس از کارهای رونتگن، چهار پرتو دیگر را به دلیل توجّه تازۀ علمی ( برای مثال به دلیل صفحه‌های عکّاسی لایه‌دار) و به کمک برخی از روش‌های تازه در دستگاه‌ها کشف کردیم که همگی برآمده از کارهای رونتگن و گنجانیدن آنها در این دستگاه‌ها بود۲۰.

این دگرگونی‌ها در روش‌های متعارف علمی غالباً هم اهمیّتی بیشتر از آن دارد که به سبب خود کشف بر دانش ما می‌افزاید. در مورد اورانوس و پرتو رونتگن می‌توان دست‌کم مدّعی چنین حرفی بود. در مورد نمونۀ سوم، یعنی اکسیژن، این نکته کاملاً عیان است.کارهای هرشل و رونتگن، درست مانند کارهای پریستلی و لاووازیه، به دانشمندان ‌آموخت تا به وضع پیشین با چشمی نو بنگرند. به‌همین‌سبب اکسیژن هم تنها عنصرشیمیایی نوی نبود که در پی کارهای آنها انتظار می‌رفت تا در آیندۀ نزدیک کشف شود. امّا در اینجا هم آن تعدیلات ضروری به‌حدّی بنیادین است که در شکوفایی بسیار شیمی نظری و عملی، که از آن به انقلاب در “شیمی” یاد می‌کنیم، سهمی اساسی دارد (بی‌آنکه خود سبب این کار باشد). منظور من هم از این حرف این نیست که بگویم هر اکتشاف غیرمنتظره‌ای برای علم تبعاتی این چنین گسترده و عمیق به‌مانند کشف اکسیژن دارد. به‌عکس می‌خواهم بگویم که هر کشفی برای کسانی که مستقیماً با آن مرتبط‌اند، آن تعدیلاتی را مطالبه می‌کند که هنگامی که آشکارتر می‌شود، آنها را هم‌سنگ با انقلابی علمی می‌دانیم. و از آنجاکه فرایندهای کشف به چنین تعدیلاتی نیاز دارد، به نظرم می‌رسد که لزوماً ساختاری دارد و به این سبب هم در زمان امتداد می‌یابد. پایان صفحۀ ۲۵۳

* * * *

یادداشت‌ها

————————————————————————

 

 *این نوشته بر سخنرانی نویسنده مبتنی است که در نشست مشترک جامعۀ تاریخ‌نویسان و انجمن تاریخ علم در بیست‌ونهم دسامبر ۱۹۶۱ در واشینگتن در ایالت کلمبیا ایراد کرده است (در متن).

* هرچندکه تلفّظ انگلیسی و آلمانی نام نوبسنده چیز دیگر است (تامس کُون در انگلیسی، ویا توماس کوون در آلمانی)، امّا ما هم برای پرهیز از هم‌آوایی با واژه‌های فارسی، ناگزیر به ثبت آن به‌صورت: توماس کوهن، شدیم، هرچند‌که آن را نادرست می‌دانیم.

* به‌یاد می‌آوریم که نیلس بور در هجدهم نوامبر ۱۹۶۲ درگذشته است، و آخرین گفتگوی او با توماس کوهن در هفدهم نوامبر ۱۹۶۲ بوده است: ائه بور: پیشگفتار بر نیلس بور: مجموعۀ آثار . این نکته از این سبب اهمیّت دارد که نیلس بور در آخرین روزهای زندگی خود به ویرایش : نور و حیات – یک‌بار دیگر می‌پرداخته است (بنگرید به: ف‍ی‍زی‍ک‌ ات‍م‍ی‌ و ش‍ن‍اخ‍ت‌ ب‍ش‍ری‌ ). ما هم به این سبب توماس کوهن را ذکر کردیم تا میل بر یافتن وجوه افتراق و اشتراک  معرفت‌شناختی میان این دو را  برانگیزیم . برای فهم بهتر بنگرید به این گفتگو، که همۀ کسانی که پیشتر در نوشته‌های نیلس بور ذکر شده‌اند (بنگرید به: نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲))،  در آن مشارکت دارند: لئون روزنفلد، ائه پیترسون، و دیگران (گفت‌وگوی توماس کوهن و نیلس بور):

http://www.aip.org/history/ohilist/4517_5.html

Last  interview with Niels Bohr
by Thomas S. Kuhn, Leon Rosenfeld, Aage Petersen, and Erik Rudinger at Professor Bohr’s Office, Carlsberg, Copenhagen, Denmark
Saturday morning, November 17, 1962

* مایۀ آتش و مادّۀ حرارت = Wärmestoff را، به‌جایPhlogiston= φλογιστός phlogistós ,verbrannt‘ به‌کار گرفتیم.

* ما از برگرداندن “مراجع و یادداشت‌ها“- در اصل به آلمانی- به زبان فارسی پرهیز کردیم، و به‌جای آن به ذکر آنها به انگلیسی پرداختیم، زیرا گمان کردیم که شاید برخی از آن منابع به زبان انگلیسی برای خوانندۀ فارسی زبان بیشتر آشنا باشد. و چون ناشر اثر، لورنتس کروگر، استاد فلسفه در دانشگاه بیلفلد، در پیشگفتار خود بر کتاب، در بیش از سی صفحه، خود را از دوستان کوهن می‌داند، و ازقضا کوهن هم، خود مقدّمه‌ای در پانزده صفحه بر کتاب کنونی نوشته است، ما هم نسخه‌های دیگر این مقاله را الزاماً برابر با آن ندانستیم، حتّی اگر درعمل هم چنین باشد؛ و این هم سرانجام به‌این معنا است که خبرگان و کارشناسان نامی فارسی‌زبان، که متابعت از فهم و درک آنها از زبان انگلیسی، گاه امری است ناگزیر، اعوجاجات و انحرافات ظاهری برگردان فارسی ما از دیگر نسخه‌ها را، به‌سبب مطابقت با نسخۀ آلمانی بدانند، که در نشانی همیشگی: http://sdrv.ms/Yz8tM ماست.

* “نو” را هم در معنای اسمی آن، چیزنو، چیز تازه، به کار گرفتیم، مانند: نوها همی خلق شود و هرگز- نشنید کس که نو شد خلقانی (ناصرخسرو)

* در بخش دوم، ذیل ۹ هم، در نسخۀ ما آمده است: Grundlegende Spannung، ویا: The Essential Tension، تنش اساسی،که ناشر نسخۀ انگلیسی هم، همین نام را برکتاب نهاده است؛ بنگرید به: توماس کوهن. تنش اساسی. انتشارات دانشگاه شیکاگو:

The Essential Tension – University of Chicago Press

فهرست مطالب

 فهرست مطالب: پیدایی نو

پیشگفتار ناشر ۷

پیشگفتار ۳۱

بخش اوّل: مطالعات تاریخ‌نگاری ۴۷

۱- روابط میان تاریخ علم و فلسفۀ علم ۴۹

۲ مفاهیم مختلف علّت در تکامل فیزیک ۷۲

۳- سنّت ریاضی دربرابر سنّت تجربی در تکامل علم فیزیک ۸۴

۴- پایستگی انرژی، نمونه‌ای بر هم‌زمانی در اکتشاف ۱۲۵

۵- تاریخ علم ۱۶۹

۶- روابط میان تاریخ و تاریخ علم ۱۹۴

 

 بخش دوم: مطالعات ماوراءتاریخی*

۷- ساختار تاریخی اکتشافات علمی ۲۳۹

۸- اهمیّت سنجش در علم فیزیک جدید ۲۵۴

۹- تنش اساسی: سنّت و بدعت در پژوهش علمی  ۳۰۸

۱۰- کارکردی از تجربۀ فکر ۳۲۷

۱۱- منطق اکتشاف یا روانشتاسی پژوهش ۳۵۷

۱۲- تأملّاتی دوباره بر پارادایم ۳۸۹

۱۳- عینیّت، داوری ارزش، و گزینش نظریّه ۴۲۱

۱۴- نکاتی دربارۀ رابطۀ علم و هنر ۴۴۶

نمایۀ اشخاص ۴۶۱

نمایۀ موضوعی ۴۶۸

—————————————————

 By definition, metahistory* looks beyond history. Its ultimate aim is twofold: to surpass the limits of historical perspective and to introduce new views of human potential, represented in new versions of our story

Inhaltsverzeichnis

Die Beziehungen zwischen Wissenschaftsgeschichte und Wissenschaftstheorie. Verschiedene Begriffe der Ursache in der Entwicklung der Physik. Mathematische versus experimentelle Traditionen in der Entwicklung der physikalischen Wissenschaften. Die Erhaltung der Energie als Beispiel gleichzeitiger Entdeckung. Die Wissenschaftsgeschichte. Die Beziehungen zwischen Geschichte und Wissenschaftsgeschichte. Die historische Struktur wissenschaftlicher Entdeckungen. Die Funktion des Messens in der Entwicklung der physikalischen Wissenschaften. Die grundlegende Spannung: Tradition und Neuerung in der wissenschaftlichen Forschung. Eine Funktion für das Gedankenexperiment. Logik oder Psychologie der Forschung?. Neue Überlegungen zum Begriff des Paradigma. Objektivität, Werturteil und Theoriewahl. Bemerkungen zum Verhältnis von Wissenschaft und Kunst

 

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، فروردین‌ماه ۱۳۹۳

—————————————————————————————————-

related links: پیوندهای مرتبط

ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ مانفرد آیگن: تصادف و ضرورت؛ فون وایتسکر: اهمیّت علم؛ فیزیک اتمی و فلسفه؛ توماس کوهن. تنش اساسی. The Essential Tension – University of Chicago Press

—————————————————–

Kurztitelaufnahme

Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen: Studien zur Struktur der Wissenschaftsgeschichte

توماس کوهن: پیدایی نو: مطالعاتی در ساختار تاریخ علم

———————————————————————————————

© انتشار برگردان فارسی Thomas Kuhn: die Entstehung des Neuen ، توماس کوهن: پیدایی نو ، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir ممنوع است.

       Copyright 2014 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved ©

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags: