نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری II: درس یادبود رادرفورد ۱۹۵۸(بخش اوّل)

۲۳ دی ۱۳۹۳ Comments off

نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری II: درس یادبود رادرفورد ۱۹۵۸(بخش اوّل)

Niels Bohr: Atomphysik und Menschliche Erkenntnis: Band II

Rutherford-Gedenkvorlesung 1958

mit einem Vorwort von: Aage Bohr

Aufsätze und Vorträge aus den Jahren 1958-1962/Friedrich Vieweg und Sohn/Wiesbaden/Braunschweig, 1966

نوشته‌ها و گفتارها از سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲، فریدریش فی‌وگ و پسر/ براونشوایگ/۱۹۶۶

پیشگفتار از: ائه بور

Atomphysik und menschliche Erkenntnis II: Aufsätze und Vorträge aus den Jahren 1958-1962

برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به: http://sdrv.ms/Yz8tM

Niels Bohr Collected Works – ScienceDirect.com

نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری (جلد دوم)

Niels Bohr: Atomphysik und Menschliche Erkenntnis II

Rutherford-Gedenkvorlesung 1958

درس یادبود رادرفورد (۱۹۵۸)*

خاطراتی از بنیان‌گذار فیزیک هسته­ای و از سیر کارهایش

بسیار شادمانم که توانستم دعوت انجمن فیزیک را بپذیرم و به‌نوبۀ خود در آن سلسله درس‌های یادبود رادرفورد سهیم باشم که طیّ سال­ها نزدیک‌ترین همکاران رادرفورد از آثار بنیادین علمی او و از خاطرات شخصی خود از آن شخصیّت بزرگ،  ما را آگاه کردند. من هم چون یکی از کسانی که در نوجوانی این خوش‌‌اقبالی بزرگ را داشتند تا یکی از آن گروه فیزیک‌دانانی باشم که زیر نظر او، و با بهره‌بردن از الهامات او، کار می­کردند و سال­ها وامدار دوستی صمیمانۀ او بودند، از این فرصت استفاده ‌می‌کنم تا برخی از بهترین خاطراتم را دوباره یادآوری کنم. امّا چون ممکن نیست تا بتوانم تنها در یک جلسه، نگاهی به دستاوردهای چندگانۀ بزرگ و بی‌مانند زندگی او، و نتایج پراهمیّت کارهای او بیافکنم، خود را به آن بازۀ زمانی­ای محدود می‌کنم که خود شخصاً آن را به‌یاد دارم و از آن مراحلی از سیر کارهایش می‌گویم که خود توانستم از نزدیک آن‌ها را دنبال کنم.

I

نخستین خاطرۀ بزرگ من به ماه اوت ۱۹۱۱ باز می‌گردد که هم توانستم او را ببینم و هم پای سخنان او بنشینم. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی­ام در کپنهاگ، به کمبریج رفتم تا با جی.جی تامسون کار کنم. رادرفورد از منچستر نزد ما آمد تا در مراسم شام سالیانۀ کاوندیش سخنرانی کند. هرچندکه در این فرصت نتوانستم با او از نزدیک دیدار کنم، گیرایی و نیروی شخصیّت او، که هرکجا کار می‌کرد، برایش هر غیزممکنی را تقریباً ممکن می‌کرد، بر من اثری عمیق گذاشت. بر سر میز شام، شوخ‌طبعی بیش از هرچیز حاکم بود، به‌طوری‌که بسیاری از همـکاران او از فرصت استفاده کردند تا بسیاری از آن خاطراتی را بازگو کنند، که پیشتر با نام او مرتبط بود. برای مثال، چون او خیلی در کار غرق می‌شد، در این میان هم کسی که در آزمایشگاه کاوندیش کار می‌کرد، متوجّه شده بود که درمیان فیزیک‌دانان جوانی که در آن آزمایشگاه صاحب‌نام کار می‌کردند، رادرفورد بیش از همه به دستگاه‌ها لعن‌ونفرین می‌کند.

از سخنرانی رادرفورد آنچه به‌خصوص به‌یادم مانده است این است که چگونه او با حرارت تازه‌ترین کامیابی‌های دوست دیرینه­اش سی. تی. آر. ویلسون را تبریک می‌گفت. ویلسون به‌کمک روش داهیانۀ اتـاقک ابر، در آن زمان، نخستـین عکس­های ردّ ذرّات-α را به‌دست آورده بود که به‌طور واضح خمیدگی‌های روشنی را در مسیرهایی که درغیرآن کاملاً مستقیم بود، از خود نشان می‌داد. رادرفورد مسلّماً با این پدیده آشنا بود، زیراکه این پدیده چند ماه پیش‌تر او را به کشف به‌یادماندنی هستۀ اتم رسانده بود. امّا درعین‌حال هم اعتراف کرد که این واقعیّت که اکنون می‌تواند جزئیّات تاریخچۀ زندگی ذرّات-α را با چشمان خود ببیند، برایش شگفتی‌ای بود که او را بسیار خوشحال کرده بود. و در همین مورد هم با تحسین از آن پشتکاری حرف زد که ویلـسون مدّت­ها صرف کرد تا به هنگام همکاری­اش با او در آزمایشگاه کاوندیش، آزمایش­های خود در تشکیل ابر را، با دستگاه­هایی که هر روز باید کامل‌تر می‌شد، اجرا کند. ویلسون بعدها برایم تعریف کرد، که دلبستگی او به این پدیده­های زیبا وقتی برانگیخته شده بود که در جوانی تشکیل و انحلال ابرها را دیده بود، که جریان­های هوا در رشته کوه‌های اسکاتلند با بالارفتن و دوباره فرود‌آمدن در درّه درست می‌کرد.

 چند هفته‌ای پس از مهمانی شام کاوندیش به منچستر رفتم تا به دیدار یکی از همکارانم بروم که پدرش به‌تازگی درگذشته بود، که ازقضا او هم از دوستان خوب رادرفورد بود. در اینجا هم دوباره فرصتی برای من پیش آمد تا رادرفورد را ببینم، که در این زمان در نشست تأسیس شورای سولوی در بروکسل شرکت کرده بود، و برای نخستین‌بار هم با پلانک و اینشتین دیدار کرده بود. درحین حرف‌هایمان با یکدیگر، که در آن‌ها رادرفورد با خوشحالی مخصوص به‌خود از بسیاری از چشم‌اندازهایش از فیزیک حرف می‌زد، با تمایل من مبنی بر پیوستن به گروه آزمایشگاهی­اش هم ازسر دوستی موافقت کرد، آن هم مشروط به اینکه تا آغاز بهار ۱۹۱۲، درسم در کمبریج را تمام کرده باشم. من در این زمان با علاقۀ زیادی فکر خلّاق جی.جی تامسون دربارۀ ساختار الکترونی ­اتم­ را دنبال می‌کردم.

بسیاری از فیزیک‌دانان جوان، که در آن روزها از کشورهای مختلف دور رادرفورد جمع شده بودند، مجذوب نبوغ او به‌عنوان فیزیک‌دان و لیاقت منحصربه‌فرد او در سرپرستی همکاری­های علمی بودند. و هرچند رادرفورد همیشه به پیشبرد کارهای خود سخت مشغول بود، همیشه ازسر صبر هم به حرف‌های هر مرد جوانی گوش می­کرد، حتّی وقتی هم که چنین گمان می‌کرد که شاید در حرف‌هایش اندک فکری باشد. او درعین‌حال هم در دیدگاهش، که فارغ از هر پیش‌داوری­ای بود، چندان هم احترامی برای مرجعیّت علمی قائل نبود، و همۀ چیزهایی را که خود “حرف‌های پرآب‌وتاب” می‌نامید، برایش ملا‌ل‌آور بود. به این سبب هم­، گاه در چنین مناسبت‌هایی حتّی ازسر جوانی دربارۀ همکار­ان محترمش حرف می‌زد، امّا هیچوقت هم به جدل­های شخصی ورود پیدا نمی‌کرد. او همیشه می‌کوشید تا بگوید: “فقط یک نفر وجود دارد که می‌تواند نام نیک دیگری را ضایع کند، آن کس هم خود اوست.”

 هدف اصلی گروه منچستر البتّه این بود که نتایج گوناگون کشف هستۀ اتم­ را از همه جهت پی بگیرد. در هفتۀ اول ورودم به آزمایشگاه، به توصیۀ رادرفورد، در دوره‌ای مقدّماتی دربارۀ روش­های تجربی پرتوزایی شرکت کردم که زیرنظر اشخاص مجرّبی مانند گایگر، ماکاور و مارس‌دن برای دانشجویان و مهمانان تازه‌وارد، برگزار می­شد. امّا خیلی زود، گرفتار علاقه‌ام به نتایج نظری کلّی‌ای شدم که از مدل اتمی تازه برآمده بود، که به‌خصوص وابسته به امکاناتی بود که این مدل تازه به‌وجود آورده­ بود تا میان ویژگی­های شیمیایی و فیزیکی مادّه به‌روشنی فرق بگذاریم، یعنی میان آنهایی که به‌طور مستقیم در هستۀ اتم ریشه دارد، و آنهایی که در درجۀ اوّل تابع توزیع الکترون­ها می­باشد. اینها هم  به‌نوبۀ خود به هسته با فاصله وابسته است، که این فاصله در مقایسه با ابعاد هستۀ اتم بسیار بزرگ است.

هنگامی که در پی توضیح واپاشی موادّ پرتوزا در ساختار درونی هستۀ اتم بودیم، این نکته روشن شد که مشخّصات فیزیکی و شیمیایی معمول عناصر، ویژگی‌های خاص نظام الکترونی اطراف آن را آشکار می‌کند. و حتّی این هم روشن شد که به‌سبب جرم زیاد هستۀ اتم و کشیدگی کم­ آن درمقایسه با تمام اتم، ساختار نظام الکترون­ها به‌تقریبی منحصراً به بار الکتریکی هستۀ اتم وابسته است. چنین مشاهداتی درعین‌حال این امکان را در دسترس ما می‌گذاشت تا تشریح خصوصیّات فیزیکی و شیمیایی هر عنصری را تنها بر یک عدد درست بنا کنیم، که امروزه آن را به‌طور کلّی عدد اتمی می‌دانیم و بار هسته را با مضربی از واحد بار الکتریکی اوِلّیه بیان می‌کند.

 در پیشبرد چنین دیدگاهی، تنها بحث­هایم با گئورگ هِوِشی، که در گروه منچستر به‌خاطر دانش وسیع غیرمعمولش در شیمی فردی ممتاز شمرده می‌شد، مشوّقی برایم در این راه نبود. خود او در سال ۱۹۱۱ روش هوشمندانۀ  ردیابی‌ای را یافته بود که از آن زمان تاکنون وسیلۀ کمکی مهمّی در پژوهش‌های شیمیایی و زیست‌شناختی به‌حساب می‌آید. همان‌طورکه هِوِشی خود با شوخ‌طبعی از آن خبر می‌داد، او به این روش به‌دلیل نتایج منفی کاری پرزحمت رسیده بود که به‌سبب کشمکشی با رادرفورد آن را پذیرفته بود. رادرفورد مقدار زیادی اورانیت به‌عنوان هدیه از دولت اتریش دریافت کرده بود و حالا  هم به هِوِشی جوان می­گفت که “ای‌کاش او اصلاٌ به‌درد  کاری بخورد”، انشاءاللّه که او بتواند در جداکردن رادیوم ارزشمند D از کلورید سرب که از این مقدار زیاد اورانیت به‌دست می‌آید، کمک‌حال باشد.

افکار من طی گفتگو با هِوِشی دربارۀ سال­های پرماجرایش در مونترال و منچستر، شکل استوارتری به خود گرفت. در آنجا رادرفورد و همکارانش پس از کشفیّات بکرل و خانم کوری علم  پرتوزایی  را پایه­گذاری کرده بودند، یعنی اندک‌اندک ترتیب و روابط فروپاشی پرتوزا را روشن کرده بودند. امّا همین‌که فهمیدم که تعداد عناصر تاکنون شناخته‌شدۀ پایدار و فروپاشنده بیش از خانه­هایی است که جدول تناوبی مشهور مندلیف دراختیار ما می‌گذارد، این فکر ناگهان به ذهنم رسید کرد که این مواد شیمیایی که آن‌ها را هم نمی‌توان از یکدیگر جدا کرد، که سودی هم پیشتر به وجود آن‌ها پی برده بود، و بعدها هم آن‌ها را «ایزوتوپ» نامیده بود، همان بار هسته را داراست و تنها از نظر جرم و ساختار داخلی هسته بایکدیگر فرق دارد. نتیجۀ مستقیم آن این بود که یک عنصر- صرف نظز از هر تغییری در وزن اتمی‌اش  – به‌دلیل فروپاشی پرتوزا، جایش در جدول تناوبی عناصر، دو خانه به‌طرف پایین می­رفت یا یک خانه به‌طرف بالا؛ و این هم بستگی به این داشت که کاهش یا افزایش بار هسته با انتشار پرتو­های α یا β همراه باشد.

همین‌که یش رادرفورد رفتم تا نظرش دربارۀ چنین افکاری را بشنوم، مثل همیشه دلبستگی زیادش به هر شکلی از ساده‌سازی را به‌زبان آورد، امّا با احتیاط معمولش هم به من هشدار داد تا تاب تحملّ مدل اتمی را بیش‌از‌اندازه دست‌بالا نگیرم، و از مصالح تجربی نسبتاً اندک نتیجه‌گیری نکنم. در این میان هم بحث دربارۀ این نظرات که از هر سو به‌آن‌ها نزدیک شده بودیم، در گروه منچستر غوغا می‌کرد؛ و دلیلی هم که این فکر را تأیید می‌کرد همان بود که به‌خصوص هوشی و راسل خیلی زود با آزمایش‌های شیمیایی خود ارائه کردند.

این فکر که عدد اتمی خصوصیّات کلّی فیزیکی عناصر را تعیین می­کند، با بررسی‌های طیف‌نمایی راسل و روسی از مخلوطی از یونیوم و توریوم تأیید شد، که طیف­های نوری آنها یکسان بود، هرچندکه هردوی این مواد، خصوصیّات پرتوزا و وزن اتمی متفاوتی داشت. راسل در اواخر پاییز ۱۹۱۲، براساس تحلیلی از همۀ مصالحی که در آن زمان در اختیار ما بود، رابطۀ کلّی میان تک‌تک فرایندهای پرتوزا و تغییراتی که در پی عدد اتمی عنصری می‌آمد، در سخنرانی‌ای در انجمن شیمی به این مسئله پرداخت.

آنچه اینجا اهمیّت دارد ذکر این نکته است که پس از بررسی‌های گسترده‌تر که به‌خصوص فِلِک انجام داد، قانون جابه‌جایی پرتوزا را چند ماهی بعد سودی، در همۀ جوانبش، در گلاسکو، و فایانز در کارلس‌روهه منتشر کردند، امّا همین مؤلّفین از رابطۀ تنگاتنگ میان ویژگی‌های بنیادین مدل اتمی رادرفورد بی‌خبر بودند. فایانز تغییر خصوصیّات شیمیایی را، که آشکارا با ساختار الکترونی اتم در ارتباط است، دلیلی استوار برضدّ مدلی دانست که بنابرآن هم پرتو α و هم β از هسته سرچشمه می­گیرد. و به‌تقریبی در همان زمان، مفهوم عدد اتمی، مستقلّ از فان­‌دِن‌بروک در آمستردام، ارائه شد، امّا در طبقه‌بندی عناصر بازهم به هر مادّۀ پایدار یا پرتوزایی بار هسته‌ای متفاوتی نسبت داده می‌شد.

تا آن زمان، بحث­های گروه منچستر اصولاً دربارۀ نتایج مستقیم کشف هستۀ اتم بود. امّا آن برنامۀ کلّی دربارۀ تفسیر مصالح انباشته‌شده درمورد خواصّ شیمیایی و فیزیکی عامّ ماده براساس مدل اتمی رادرفورد بازهم مسائل دشواری‌ را پدید آورد که تازه طی سال­های بعد اندک‌اندک می­بایست حلّ شود، به‌‌طوری‌که در سال ۱۹۱۲ تنها حرف از چشم­اندازی موقّت دربارۀ این وضعیّت به‌طورکلّی بود.

از همان ابتدا روشن بود که براساس مـدل اتمی رادرفورد، پایداری خاصّ نظام‌های اتمی را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان با اصول مکانیک کلاسیک و الکترودینامیک سازگار کرد. براساس مکانیک نیوتونی، هیچ نظامی از بارهای نقطه­ای ترازمندی ایستای پایدار ندارد؛ هر حرکت الکترون­ به‌دور هستۀ اتم باید طبق نظریّه الکترودینامیک ماکسول، سبب اتلاف انرژیی از راه تابش شود که همواره با انقباض نظام همراه است، و نتیجۀ آن هم، اتّحاد هستۀ اتم با الکترون­ها در داخل حوزه­ای است که بسیار کوچک‌تر از انبساط واقعی اتم­هاست.

امِّا این وضع چندان هم عجیب نبود، زیراکه کشف پلانک از کوانتوم عامّ کنش، در سال ۱۹۰۰ مرز قطعی دربارۀ نظریّه­های فیزیکی کلاسیک را نشان داده بود، به‌طوری‌که همین کوانتوم کنش به‌خصوص در دست اینشتین کاربرد مهمّی در تشریح گرمای ویژه و واکنش­های فوتوشیمیایی پیدا کرده بود. کاملاً مستقلّ از داده­های جدید تجربی دربارۀ ساختار اتم­، این گمان هم به‌این دلیل بسیار برسر زبان‌ها افتاده بود که مفهوم کوانتوم می­تواند در کلّ مسئلۀ ساختار اتمی مادّه  اهمیّتی بسیاز زیاد داشته باشد.

آن­طورکه بعداً اطلاع پیدا کردم، ای.هاس در سال ۱۹۱۰ کوشیده بود تا براساس مدل اتمی تامسون، ابعاد و تناوب حرکات الکترون­ را به‌کمک رابطۀ پلانک میان انرژی و بسامد اسیلاتوری هماهنگ تعیین کند. و پس از آن، جی.نیکولسون در سال ۱۹۱۲، هنگامی که در جستجوی منشاء برخی از خطوط در طیف­ ابرهای ستاره‌ای و هالۀ خورشیدی بوده است از تکانه‌ها‌ی چرخشی کوانتیده‌شده استفاده کرده است. باوجوداین باید به‌خصوص ذکر کرد که نیلس بی‌آوو به‌سراغ برخی از تصوّرات پیشین نرنست دربارۀ انرژی مولکول درحال‌چرخش رفته بود به‌طوری‌که در سال ۱۹۱۲ ساختار نواری خطوط جذب فراقرمز در گازهای دو اتمی را پیش­بینی کرده بود و با این کار اوّلین گام در راه تحلیل مشروح طیف­های مولکولی را برداشته بود،تا اینکه سرانجام با توضیح بعدی مبتنی بر نظریّۀ کوانتومی از اصل ترکیب عمومی طیف­ها به آن دست یافتیم.

درآغاز اقامتم در منچستر در اوایل سال ۱۹۱۲ به این یقین رسیدم که ساختار الکترونی اتم رادرفورد کاملاً در سلطۀ کنش کوانتومی است. این دیدگاه تنها بر این واقعیّت استوار نبود که به‌نظر می‌رسید که رابطۀ پلانک به‌تقریبی بر الکترون­های سست متصل به‌هم کاربرد دارد، که دست‌اندرکار خصوصیّات شیمیایی و نوری عناصر دارد، بلکه به‌خصوص بر کشف روابط مشابهی استوار بود که در الکترون‌های اتمی دیده می‌شد که با قدرت هرچه‌تمام‌تر به‌هم متّصل بود که کشف بارکلا از تابش‌ ویژۀ آن‌‌ها، آن را بر ما آشکار کرده بود. به‌این‌ترتیب به‌ هنـگام اقامتم در کمبریج، آن اندازه‌گیزی‌های ویدینگ‌تون که بر تولید تابش بارکلا از راه پرتاب الکترون­های عناصر مختلف لازم بود، به قانونمندی‌های ساده‌ای رسید که همان‌طورکه انتظارش را داشتیم براساس برآوردی از بستگی محکم یک الکترون بود، که در مسیری پلانکی به دور هسته با بار معلومی، که عدد اتمی آن را مشخّص می‌کرد، می­چرخید. آنچه بیشتر علاقۀ من را برانگیخت این بود که در درس- رادرفورد، که به‌تازگی لاورنس براگ منتشر کرده است، دریافتم که ویلیام براگ که در آن زمان در لیدز بود، در نخستین مطالعۀ خود از طیف‌های رونتگن، که مبتنی بر کشف لاوئه در سال ۱۹۱۲ بود، به اهمیّت نتایج ویدینگ‌تون دربارۀ رابطۀ میان تابش بارکلا و ترتیب عناصر در نظام تناوبی مندلیف پی برده بود؛ و این مسئله­ای بود که موزلی با کارش در منچستر خیلی زود باید آن را کاملاً روشن می‌کرد.

در ماه آخر اقامتم در منچستر بیشتر به بررسی نظری قدرت بازدارندگی ماده دربرابر پرتوهای α و β می‌پرداختم. این مسئله، که ابتدا جی. جی.تامسون آن را از نظر مدل اتمی­ خودش بررسی کرده بود، از طرف داروین هم براساس مدل اتمی رادرفورد دوباره دربارۀ آن پژوهش می‌شد. باتوجّه به آنچه در بالا دربارۀ بسامدهایی گفتیم که از بستگی الکترون­ها در اتم به وجود می‌آید، این فکر به ذهنم رسید که به انـتقال انرژی ذرّات به الکتـرون­ها می‌توان به‌طور ساده از راهی مشابه با پراکندگی و جذب تابش نگریست. به‌این‌ترتیب این امکان به‌وجود آمد تا نتایج اندازه‌گیری­های  بازدارندگی را دلیلی افزون بر این تفسیر بدانیم که که به هیدروژن و هلیوم اعداد اتمی ۱ و ۲ داده می‌شود، به‌طوری‌که این امر با تجربیّات کلّی در شیمی و به‌خصوص با دلایل رادرفورد و رویدز دربارۀ تشکیل گاز هلیوم از راه گرفتن ذرّات آلفایی که در حال فرار از لوله‌هایی با دیوارۀ نازک است، موافقت دارد. حتّی درمورد دشوار مواد سنگین، مطابقتی تقریبی میان اعداد اتمی‌ای که انتظارش را داشتیم و مقادیر برآوردشده برای انرژی بستگی الکترون­ها احراز شد، هرچند که روش­های نظری بسیار ابتدایی‌تر از آن بود که بتواند به نتایج درست‌تری بیانجامد. به حلّ مناسب این مسئله به‌کمک روش­های نوین مکانیک کوانتومی، اچ. بِته برای اوِلین بار درسال ۱۹۳۰ دست یافت.

 بااینکه رادرفورد در آن زمان باپشتکار سرگرم آماده کردن کتاب بزرگ خود، “مواد پرتوزا و تابش آن‌ها” بود، کار من را با علاقه‌ای که دست‌خوش تغییر هم نبود، دنبال می‌کرد، به‌طوری‌که من فهمیدم که او با چه دقتّی همیشه به رساله­های شاگردانش می­پردازد. پس از بازگشت به دانمارک در گرماگرم تابستان ۱۹۱۲ ازدواج کردم و به‌همراه همسرم برای ماه‌عسل به انگلستان و اسکاتلند، و در ماه اوت همان سال هم به دیدار رادرفورد در منچستر رفتیم تا دست‌نویس آمادۀ مقاله­ام دربارۀ مسائل  بازدارندگی را به او بسپارم. رادرفورد و همسرش از ما به‌گرمی پذیرایی کردند، به‌طوری‌که این پذیرایی، آغاز دوستی نزدیکی میان ما شد، که سال­های زیادی ما را به‌یکدیگر پیوند داد.

پس از آنکه ساکن کپنهاگ شدم، بازهم رابطۀ نزدیکی با رادرفورد داشتم و به‌طور منظّم هم دربارۀ پیشرفت کارم در مسایل کلّی اتمی‌ای که در منچستر آغاز کرده بودم، به او گزارش می­دادم. جواب­های رادرفورد، که همیشه برایم دلگرم‌گننده بود، همگی سرشار از خوشحالی و صراحتی بود که او از کارش در آزمایشگاه خود برایم تعریف می‌کرد. به‌این‌ترتیب نامه‌نگاری‌ای طولانی میان ما شروع شد که بیست‌و‌پنج سال تمام ادامه پیدا کرد و هر وقت به آن نامه­ها دوباره نگاه می‌کنم، خاطراتی از او بازهم در من، هم از شوروشوق او در پیشرفت در حوزۀ کاریش، بیدار می‌شود، و هم از مشارکت صمیمانه‌اش در کاری که هر کس دیگری انجام می‌داد تا کار او را به‌پیش برد.

 نامه­های من به رادرفورد در پاییز ۱۹۱۲ از پیشرفت­ها و کوشش­های من حرف می‌زد تا اهمیّت کوانتوم کنش در ساختار الکترونی مدل اتمی رادرفورد رابا درنظرگرفتن مسائل بستگی مولکولی و همچنین اثرات تابش مغناطیسی روشن کنم. مسئلۀ پایداری در همۀ چنین ملاحظاتی، مشکلات بزرگی را به وجود می‌آورد و من را به یافتن تکیه­گاه استوارتری بیشتر ترغیب می‌کرد. پس از آنکه به آزمایش­های مختلفی دست زدم تا تصوّرات کوانتومی خود را به‌طور منطقی به‌کار گیرم، ناگهان در اوایل سال ۱۹۱۳ این فکر به ذهنم رسید که کلیدی بر حلّ مسئلۀ پایداری اتمی، که به‌طور مستقیم در مدل اتمی رادرفورد کاربرد داشته باشد، با قوانین بسیار ساده‌ای، که دربارۀ طیف‌های نوری عناصر درست باشد، در دستان ماست.

براساس اندازه­گیری­های بسیار دقیق رولند و دیگران از طول موج خطوط طیفی و نوشته‌های بالمر و شوستر، که پیشتر کرسی علمی رادرفورد را در منچستر دراختیار داشتند، ریدبرگ قانونمندی­های کلّی طیف­ را به‌طرز هوشمندانه­ای روشن کرد. نتیجۀ اصلی این تحلیل بنیادی از سری­های خاصّ در طیف­های خطی و رابطۀ آنها بایکدیگر، این شناخت بود که بسامد γ-ی هر کدام از خطوط در طیف عنصری داده‌شده را می‌توان با دقّت بی­مانندی با فرمول γ = T′ – T نشان داد، به‌طوری‌که  T و  T دو جمله از رشته‌ای از جمله‌های طیفی T است، که مشخّصۀ آن عنصر است.

این اصل ترکیب بنیادین، آشکارا  تن به هیچ توضیح معمول مکانیکی‌ نمی‌داد؛ و این مسئله آموزنده است تا به یاد بیاوریم که چگونه لرد ری‌لای در این باره به‌درستی تأکید کرده است که هر رابطۀ کلّی میان بسامد­های ارتعاشات خاصّ هر نمونۀ مکانیکی در این بسامدها از مرتبۀ دوم است و نه خطّی. در مورد مدل اتمی رادرفورد، نباید اصلاً منتظر طیف خطّی باشیم، زیرا براساس قوانین الکترودینامیک عمومی، بسامد تابش که همواره درپی حرکت الکترون می‌آید، به‌طور پیوسته با انرژی تابیده‌شده تغییر می­کند. به‌این سبب هم نزدیک بود تا توضیح طیف­ها را به‌طور مستقیم براساس اصل ترکیب بنا نهیم.

درعمل همین‌که تصوّر اینشتین از کوانتوم­های نور یا فوتون­ها را با انرژی پذیرفتیم، که در آن  h تابث پلانک است، به این فرض رسیدیم که هر انتشار یا جذب تابش اتم، پدیده­ای فردی است که با انتقال انرژی  (“h (‌T′- Tهمراه است و hT را هم باید به‌عنوان انرژی بستگی الکترون در حالت مانا یا پایدار اتم دانست. این فرض به‌خصوص به‌طور مستقیم به روشن‌شدن پیـدایی خطوط انتشار و جذب در طیـف‌های پی‌درپی می‌انجامد، که به‌ظاهر نمی‌توانستیم پیش‌بینی کنیم. به‌این‌ترتیب در پدیده­های تابش اتم، انتقال­هایی از اتم از سطح بالای انرژی به سطح پایین‌تر انرژی را می­بینیم، در‌حالی‌که در پدیده­های جذب به‌طور عموم با انتقال اتم از حالت اصلی با بیش‌ترین انرژی به یکی از حالت­های دیگر برانگیخته سر و کار داریم.

در ساده‌‌ترین مورد، یعنی درمورد طیف هیدروژن، این جملات با دقّت زیاد با فرمول Tn= R/n 2بیان می­شود، که در آن n یک عدد صحیح و ثابت ریدبرگ است. به‌این‌ترتیب نتیجۀ آنچه ذکر کردیم این است که رشته‌ای از مقادیر کاهش‌یابنده برای انرژی بستگی الکترون­ در اتم هیدروژن وجود دارد که به پدیده‌ای پلّکانی اشاره دارد، که در آن، الکترونی که درابتدا دور از هستۀ اتم قرار داشت، با گسیل تابشی از حالات مانا همواره به مقادیر کم‌تر n گذر می‌کند؛ در این هنگام، بستگی محکم‌ و محکم‌تر می­شود تا به حالت اصلی با مشخّصۀ n=1 برسد. برابر دانستن انرژی بستگی در این حالت، با انرژی بستگی یک الکترون، که در مسیری کپلری به دور هسته می­چرخد، به ابعادی از مسیر  با همان مرتبۀ بزرگی می‌انجامد که بزرگی خود اتم، که آن را از راه خواص گازها می‌توان محاسبه کرد.

این دیدگاه به‌همراه مدل اتمی رادرفورد، توضیحی هم بر پیدایی ثابت­ ریدبرگ در طیف‌های پیچیدۀ دیگر عناصر ارائه می­دهد. از اینجا می­توان چنین نتیجه گرفت که ما با فرایندهای گذار میان حالات برانگیخته‌شدۀ اتم سروکار داریم که در آن‌ها یکی از الکترون­هایی که از دیگری که به‌هسته متّصل است و آن حوزه را اشغال کرده است، دور می‌شود، و به‌همین سبب هم در معرض آن نیروی میدانی قرار می‌گیرد که شبیه آن است که بار واحدی احاطه می‌کند.

پیگیری رابطۀ نزدیک میان مدل اتمی رادرفورد و مصالح تجربی به‌دست‌آمده از طیف­،به‌طور آشکار سبب بروز مسائل دشواری شد. از سویی تعریف بار و جرم الکترون­ و هستۀ اتم منحصراً بر تحلیل پدیده‌های فیزیکی بر اساس اصول مکانیک کلاسیک و الکترودینامیک استوار بود؛ امّا از سوی دیگر اصل موضوعۀ کوانتوم، که بر اساس آن هر تغییری در انرژی درونی اتم گذاری کامل میان دو حالت مانای اتم است، این امکان را منتفی می‌دانست تا بتوانیم به‌کمک اصول فیزیک کلاسیک به حساب دربارۀ فرایندهای تابش، با هر واکنش دیگری که به پایداری اتم مربوط می‌شود، رسیدگی کنیم.

آن‌چنان‌که امروز می­دانیم، حلّ چنین مسائلی پیشرفت فرمالیسمی ریاضی‌ را طلب می‌کند که تفسیر درست آن، بازبینی‌ای بنیادین در اصول استفادۀ روشن از مفاهیم اوِلیّۀ فیزیکی و شناخت روابط مکملّی میان شرایط تجربی‌ گوناگون را، که پدیده‌ها ذیل آن‌ها مشاهده می‌شود، باخود به‌همراه داشت. هرچند در آن زمان چند گامی پیش آمدیم، بااین کار که – با آغازکردن از فرض‌های اوّلیّۀ پلانک دربارۀ حالات انرژی یک اسیلاتور هماهنگ- برای طبقه‌بندی حالات مانا، تصورّات کاسیک در فیزیک را مطرح کردیم. نقطۀ آغازین چنین کاری به‌خصوص مقایسۀ دقیق میان اسیلاتوری با بسامد معیّن،با حرکت کپلری الکترون به دور هستۀ اتم با بسامد چرخشی بود که تابعی از انرژی بستگی بود.

محاسبه‌ای ساده، درست مانند مورد اسیلاتوری هماهنگ، نشان داد که کنش را، که در یک دورۀ زمانی حرکت الکترون در درون آن است، می‌توان برای هریک از حالات مانای اتم هیدروژن برابر با nhقرار داد، شرطی که در مورد مسیرهای دایروی به‌معنای کوانتش تکانۀ چرخشی در واحدهایی به اندازۀ h/2‌π است. چنین اتّحادی به معنی­ تعیین ثابت ریدبرگ است، که با بار e و جرم mالکترون و همچنین با ثابت پلانک طبق فرمول

  R=

، بیان می‌شود که با مقدار تجربی در درون دقّت اندازه­گیری کمیّت e، mو hمطابقت می­کند.

اگرچه این مطابقت، به حوزۀ استفادۀ مدل­های مکانیکی بر تشریح حالات مانا اشاره می‌کند، امّا مسلّماً این دشورای‌ها، در هر رابطه‌ای که میان مفاهیم کوانتـومی با اصول مکانیک عمومی باشد، بازهم پابرجاست. به‌این دلیل هم این نکته خیال ما را آسوده کرد که راه تازه به مسائل طیفی، آن خواستۀ مسلّمی را برآورده می‌کند تا تشریح فیزیکی کلاسیک را در حدود مرزی دربر بگیرد، یعنی آنکه کنش آنقدر بزرگ باشد، که بتوان از یک کوانتوم منفرد صرف‌نظر کرد. چنین تأمّلاتی نخستین نشانه‌های اصل تناظر بود که هدفش این است تا تشریح آماری بنیادین مکانیک کوانتومی را تعمیمی منطقی از تشریح فیزیکی کلاسیک بداند.

 به‌این ترتیب براساس الکترودینامیک متعارف، ترکیب طیفی تابشی که از نظامی الکترونی انتشار پیدا کرده است، از راه بسامد و دامنۀ ارتعاشات هماهنگ معیّن می‌شود، به‌طوری‌که در این وضع حرکت نظام را می‌توان حلّ کرد . مسلّم است که هیچ رابطۀ ساده­ای میان حرکت کپلری الکترونی به دور هسته­‌ای سنگین، و تابش منتشر‌شده به‌دلیل گذار میان حالات مانای نظام وجود ندارد. در حدّ مرزی گذار میان حالات، که مقادیر عدد کوانتومی آن‌ها n در مقایسه با اختلافش بزرگ است، می‌توان نشان داد که بسامد­های مؤلّفه‌های­ تابش، که به‌عنوان نتیجۀ فرایندهای گذار تصادفی فردی پدیدار می‌شود، به‌تقریبی با بسامد­های مؤلّفه­های هماهنگ حرکت الکترونی یکی است. این واقعیّت که در مسیری کپلری، به‌عکس ارتعاش هماهنگ ساده‌ای، نه تنها بسامدهای چرخشی، بلکه بسامد­های سطحی هم پدیدار می­شود، این امکان را به وجود آورد تا مشابهی کلاسیک با ترکیب نامحدود جمله‌ها در طیف هیدروژن را بیابیم.

این دلیل روشن بر رابطۀ نزدیک میان مدل اتمی رادرفورد و مصالح تجربی موجود در مورد طیف­، تا مدّت‌ها به‌سبب بروز وضعی عجیب معطّل ماند. حتّی بیست‌سال پیش‌تر، پیکرینگدر طیف­ ستاره­های دوردست سری خطوطی را مشاهده کرده بود که طول موج آن‌ها از نظر عددی با طیف معمولی هیدروژن خویشاوندی زیادی نشان می­داد. به‌این سبب این خطوط را عموماً به هیدروژن نسبت می‌دهند، به‌طوری‌که حتّی ریدبرگ گمان کرده بود که این خطوط ممکن است تناقض آشکار میان سادگی طیف هیدروژن و پیچیدگی طیف­ عناصر دیگر را، از آن جمله فلزّات قلیایی را، بپوشاند، که ساختار آن‌ها پس از طیف هیدروژن قرار دارد. این نظر، حتّی نظر ای. فاولر، طیف­شناس مشهور بود، که درست در آن زمان در پژوهش‌های آزمایشگاهی­ خود با تخلیۀ مخلوطی از هیدروژن و هلیوم، خطوط پیکرینگ و سری­های طیفی خویشاوند تازه‌ای را مشاهده کرده بود.

امّا خطوط پیکرینگ و فاولر هم نتوانست با فرمول ریدبرگ دربارۀ طیف هیدروژن سازگاری داشته باشد، زیراکه عدد nدر مورد جمله‌های طیفی نمی‌تواند هم شمار درست مقداری عددی داشته باشد و هم نیمی از آن شمار را. امّا این چنین فرضی شاید آشکارا تقریب مجانبی به رابطۀ کلاسیک میان انرژی و بسامد طیفی را تخریب کند. از طرف دیگر این چنین تناظری در مورد طیف نظامی، که از الکترونی تشکیل شده است که با بار Ze به هسته بستگی دارد، درست است که حالات مانایش از راه همان مقدار nh انتگرال کنش معیّن می‌شود.جمله‌های طیفی­ برای چنین نظامی درعمل از راه Z2R/i2 به‌دست می‌آید، که برای Z=2 همان نتیجه به‌دست می‌آید که با واردکردن نیمۀ همان مقدار n در فرمول ریدبرگ. از اینجا به‌آسانی این نتیجه به‌دست آمد که به خطوط پیکرینگ و فاولر همان چیزی را باید نسبت داد ­که به حرکت گرمایی بالا در ستارگان، و همچنین آن چیزی را که فاولر با تخلیه­های قوی هلیوم یونیزه‌شده به‌دست آورد. اگر این نتیجه درعمل تأیید شود، این نخستین گام در راه پایه­گذاری روابط کیفی میان خصوصیّات عناصر مختلف بر اساس مدل اتمی رادرفورد خواهد بود. پایان بخش اوّل

* * * *

* متن حاضر ویرایش کامل آن درسی است که در یکی از نشست­های انجمن فیزیک لندن در کالج سلطنتی علم و فنّاوری در بیست‌و‌هشتم نوامبر ۱۹۵۸ بدون نوشته ارائه شده است.

——————————————————————————

        فهرست مطالب: نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری (جلد دوم):  

  •    فیزیک اتمی و فلسفه: علیّت و مکملیّت: نوشته‌ای برای “فلسفه در میانۀ سده”، فلورانس، ۱۹۵۸؛ بنگرید به: نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه
  •    یکپارچگی  شناخت بشری: سخنرانی در همایش “بنیاد اروپایی فرهنگ”، در کپنهاگ ، اکتبر ۱۹۶۰، اروپا، ماهنامه سیاسی، علمی، فرهنگی، اوت ۱۹۶۱؛ بنگرید به: نیلس بور: یکپارچگی شناخت بشری
  •      وابستگی علوم به یکدیگر: سخنرانی در همایش بین‌المللی علوم داروسازی در کپنهاگ، اوت ۱۹۶۰؛ نیلس بور: وابستگی علوم به یکدیگر
  •      نور و حیات – یک‌بار دیگر: سخنرانی نیلس بور در آیین گشایش مؤسّسۀ ژنتیک دانشگاه کلن، ژوئن ۱۹۶۲؛ نیلس بور: نور و حیات – یک‌بار دیگر
  •    درس یادبود رادرفورد، ۱۹۵۸: یادبود بنیان‌گذار فیزیک هسته‌ای، ۱۹۶۱

فهرست مطالب جلد دوم به زبان آلمانی:

Niels Bohr: Atomphysik und Menschliche Erkenntnis: Inhaltsverzeichnis (Band II)

 Atomphysik und Philosophie — Kausalität und Komplementarität 1

Beitrag zu „Philosophy in the Mid-Century”, herausgegeben von R. Klibansky. La Nuova Italia Editrice, Florenz 1958. Max Planck Festschrift, VEB Verlag der Wissenschaften, Berlin 1958.

Die Einheit menschlicher Erkenntnis 8

Vortrag auf dem Kongress der „Fondation Européenne de la Culture” in Kopenhagen, Oktober 1960. Europa, Monatszeitschrift für Politik, Wirtschaft, Kultur, August 1961.

Die Verbindung zwischen den Wissenschaften 17

Vortrag auf dem Internationalen Kongress der Pharmazeutischen Wissenschaften in Kopenhagen, August 1960.

Licht und Leben — noch einmal 23

Vortrag anlässlich der Einweihung des Instituts für Genetik der Universität Köln, Juni 1962. Unvollendetes Manuskript. Die Naturwissenschaften 50, 725, 1963.

Rutherford-Gedenkvorlesung 1958: Erinnerungen an den Begründer der Kernphysik und an die von seinem Werk ausgehende Entwicklung 30

1961 vollendete Ausarbeitung einer auf der Sitzung der „Physical Society” in London im Imperial College of Science and Technology am 28. November 1958 ohne Manuskript gehaltenen Vorlesung.. Proceedings of the Physical Society, London, 78, 1083, 1961.

Die Entstehung der Quantenmechanik 75

Beitrag zu „Werner Heisenberg und die Physik unserer Zeit”. Verlag Friedr. Vieweg & Sohn, Braunschweig 1961.

Die Solvay-Konferenzen und die Entwicklung der Atomphysik 80

Vortrag auf der 12. Solvay-Konferenz in Brüssel, Oktober 1961. In „La Théorie Quantique des Champs”, Interscience Publishers, New York 1962.

فهرست مطالب:  نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری (جلد اوّل): Atomphysik und menschliche ErkenntnisALEPH/NBA library، ف‍ی‍زی‍ک‌ ات‍م‍ی‌ و ش‍ن‍اخ‍ت‌ ب‍ش‍ری‌ ، http://www.worldcat.org/oclc/488876558

مقدّمۀ مترجم: ص ۹؛ دربارۀ مؤلّف: ص ۱۱؛ پیشگفتار: ص ۱۳؛ درآمد: ص ۱۵؛ نور و حیات (اوت ۱۹۳۲): ص ۱۹؛ زیستشناسی و فیزیک اتمی (اکتبر ۱۹۳۷): ص ۳۳؛ فلسفۀ طبیعی و فرهنکهای بشری (اوت ۱۹۳۸) ص  ۴۹؛ بحث با اینشتین در بارۀ مسائل معرفتشناختی فیزیک اتمی (۱۹۴۹) ص ۶۱؛ وحدت معرفت (اکتبر ۱۹۵۴) ص ۱۰۵؛ اتم و شناخت بشری (اکتبر ۱۹۵۵) ص ۱۲۵؛ فیزیک و مسئلۀ حیات (فوریۀ ۱۹۴۹) ص ۱۳۹؛ واژهنامۀ آلمانی-فارسی: ص ۱۴۹؛ فهرست راهنما: ص ۱۵۹

فهرست مطالب فیزیک اتمی و شناخت بشری (۱) به زبان آلمانی:

Inhaltsverzeichnis

Einleitung

Licht und Leben………………………… ۳

Vortrag bei der Eröffnungssitzung des II. Internationalen Kongresses für Lichttherapie, Kopenhagen, August 1932. Nature 131, 421 und 457, 1933. Die Naturwiss. 21, 245, 1933.

Biologie und Atomphysik………. .. ..۱۳

Vortrag auf dem Internationalen Kongress für Physik und Biologie um Gedächtnis von Luigi Galvani, Bologna, Oktober 1937 Kongress Berichte, Bologna 1938.

Erkenntnistheoretische Fragen in der Physik und die menschlichen Kulturen. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. 23

Ansprache beim Internationalen Kongress für Anthropologie und Ethnologie, Kopenhagen 1938, gehalten anlässlich eines Kongressausfluges nach Schloss Kronborg, Helsingor. Nature 143, 268, 19.39.

Diskussion mit Einstein über erkenntnistheoretische Probleme in der Atomphysik………………………. ۳۲

Beitrag zu  “Albert  Einstein als Philosoph und Naturforscher”. ۷٫ Band der  “library of Living Philosophers”, herausg von P. A., Sclipp, Evanston 1949. Deutsche Ausgabe im Verlag W. Kohlhammer, Stuttgart  ۱۹۵۵

Einheit des Wissens……………………….۶۸

Beitrag zum Symposium über „The Unity of Knowledge” in Verbindung mit dem  ۲۰۰jährigen Jubiläum der Columbia Universität, York, Oktober 1954. In „The Unity of Knowledge”, herausg von L ewis Leary.Doubleday and Co., New ‘ York 1955.

Die Atome und die  menschliche Erkenntnis . _ , _ , , , , , , _ _ , 84

Vortrag auf einer Sitzung Dänischen Akademie der Wissenschaften, Kopenhagen, Oktober 1955. Akademie-Übersicht für 1955/56, S. 112

Die Physik und das Problem des Lebens

1957 vorgenommene Ausarbeitung einer Vorlesung in der  Dänischen Medizinischen Gesellschaft, Kopenhagen, Februar 1949

————————————————–

Related links:

ورنر  هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی؛  نیلس بور: نور و حیات  یک‌بار دیگر؛ نیلس بور: وابستگی علوم به یکدیگر؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و  فلسفه؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه؛ فون وایتسکر: جهان از نگاه فیزیک؛ نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲)؛ ورنر هایزنبرگ: آن سوی مرزها؛ ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ؛ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)؛ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)؛ ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)؛  ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)

Kurztitelaufnahme

Niels Bohr: Atomphysik und Menschliche Erkenntnis II, Friedrich Vieweg und Sohn, Braunschweig 1966

نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری (۲)، فریدریش فی‌وگ و پسر، براونشوایگ، ۱۹۶۶

* * * *

    حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، دی‌ماه ۱۳۹۳

——————————————————————————————————

© انتشار برگردان فارسی: Niels Bohr: Atomphysik und Menschliche Erkenntnis II، نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری ( جلد دوم)، سخنرانی یادبود رادرفورد، حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir ممنوع است.

      Copyright 2015 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved    ©  

 

 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags:

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)

۱۰ دی ۱۳۹۳ Comments off

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)

جزء و کلّ: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل پنجم(۱۹۲۵-۱۹۲۶))، پی‌پر، ۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926), Piper, 1972

Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل پنجم). پی‌پر، ۱۹۷۲ (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

جزء و کلّ: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵-۱۹۲۶)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926)

جزء و کلّ: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین

مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵-۱۹۲۶)

 سیر فیزیک اتمی در آن سال‌های حسّاس آن چنان بود، که نیلس بور هنگام گردش با من در تپّه‌های هاین‌برگ پیشبینی کرده بود. دشواری‌ها و تناقضات درونی‌ای که بر سر راه فهم از اتم و پایداری آن قرار داشت، نتوانست اندکی کاهش یابد، یا برطرف شود. به‌عکس این دشواری‌ها هر روز با شدّت بیشتری نمودار می‌شد. هر کوششی تا بر این دشواری‌ها با ابزارهای مفهومی‌ای که پیشتر در فیزیک وجود داشت، چیره شویم، چنین می‌نمود که از همان آغاز به شکست حتمی می‌انجامد.

 از آن نمونه بود کشف دانشمند آمریکایی کمپتون، که بر اساس آن نور (یا درست‌تر بگوییم: پرتو رونتگن) به‌هنگام پراکندگی الکترونی عدد ارتعاشش تغییر می‌کند. اگر چنین فرض می‌کردیم که نور، آن‌چنان‌که اینشتین پیشنهاد کرده بود، از ذرّات کوچکی یا از بسته‌های انرژی درست شده است، که با سرعت زیاد در فضا حرکت می‌کند و گاهی، حتّی به سبب فرایند پراکندگی، با الکترونی برخورد می‌کند، این نتیجه را می‌توانستیم توضیح دهیم. امّا از‌سوی دیگر آزمایش‌های زیادی هم نشان می‌دهد که نور با امواج رادیویی اساساً فرقی ندارد، مگر به‌سبب طول موج کوتاه‌تر؛ یعنی آنکه پرتو نوری درعین‌حال فرایندی موجی است و نه جریانی از ذرّات. و شگفت‌تر از این آن نتایج اندازه‌گیری‌هایی بود که فیزیک‌دان هلندی اورن‌اشتاین به‌دست آورده بود. در اینجا حرف از این بود تا نسبت شدّت خطوط طیفی را معّین کنیم که در آن به‌اصطلاح  گروه خطوط طیفی جمع شده است. این نسبت‌ها را می‌توانستیم با نظریّۀ بور پیش‌بینی کنیم. آنچه عاید شد این بود که هرچند صورتبندی‌هایی که از نظرِّیۀ بور به‌دست آمده است، درآغاز نادرست است، امّا بااندکی تغییر در این روابط به فرمول‌هایی می‌توانستیم برسیم که به‌طور آشکار با تجربه درست‌تر مطابقت داشت. و این چنین شد که آموختیم تا با دشواری‌ها اندک‌اندک کنار بیاییم. و به‌این کار هم عادت کردیم تا مفاهیم و تصوّراتی را که از فیزیک پیش‌تردر حوزۀ اتم وارد کرده بودیم، هم نیمه‌درست بدانیم و هم نیمه‌نادرست؛ و بر کاربرد آن‌ها هم معیارهای سفت‌وسختی نباید قرار دهیم. و از طرفی هم با استفاده ازسر تیزهوشی از این آزادی هم توانستیم گاه صورتبندی‌های درست این جزئیّات را به‌سادگی به‌گمان دریابیم.

 در درس‌های گروهی‌ای که زیر نظر ماکس بورن در  نیمسال تابستانی ۱۹۲۴ در گوتینگن برقرار شد، دیگر حرف از مکانیک کوانتومی‌ تازه‌ای بود که روزی باید به‌جای مکانیک نیوتونی دیرین بنشیند که در آن زمان تنها در جاهایی جزئیّات منفردی از آن چارچوب را می‌توانستیم دریابیم. و حتّی در نیمسال زمستانی بعد، که من دوباره موقتّاً در کپنهاگ کار می‌کردم و می‌کوشیدم تا نظریّه‌ای را گسترش دهم که کرامرز دربارۀ پدیدههایی، که آن‌ها را پدیده‌های پاشیدگی می‌نامیدیم،مطرح کرده بود، همۀ فکر ما بر این کار متمرکز بود تا نه اینکه همۀ روابط ریاضی درست را به‌دست آوریم، بلکه آن‌ها را به‌سبب شباهت‌هایی که با فرمول‌های نظریّۀ کلاسیک داشت، به‌گمان دریابیم.

 هنگامی که به وضع نظریّۀ اتمی در آن ماهها فکر می‌کنم، همواره هم به یاد گردشی میافتم که شاید در اواخر پاییز سال ۱۹۲۴با برخی از دوستانم در جنبش جوانان، در کوه‌های میان کرویت و دریاچۀ آخن رفته بودیم. هوای درّه در آن روز گرفته بود و ابرها هم کوهها را در پردۀ خود کاملاً پوشانده بود. با بالارفتن از کوه هم ابرها راه را هرچه بیشتر بر ما تنگ‌تر می‌کرد، به‌طوری‌که پس از ساعتی خود را هرچه بیشتر در میان کلاف سردرگمی از صخره‌ها و رستنی‌ها یافتیم، که در آن دیگر یافتن راه از چاه، هرچند هم که می‌کوشیدیم، ممکن نبود. امّا ما هم به بالارفتن ادامه می‌دادیم، شاید هم با این دلهره که آیا اصلاً می‌توانیم در صورتی که حادثه‌ای بروز کند راه برگشت را بازهم پیدا کنیم. امّا همچنان‌که بالا می‌رفتیم، تغییری شگفت پدیدار شد. مه در جاهایی آن چنان غلیظ بود که ما دیگر یکدیگر را نمی‌دیدیم و تنها با جارزدن می‌توانستیم چیزی به همدیگر بگوییم. امّا ناگهان بالای سرمان روشن‌تر شد. روشنایی هم به‌یک‌باره تغییر کرد. پیدا بود که ما در میدانی از مه وارد شده بودیم که از بالای سرمان رد می‌شد، و یک‌دفعه هم توانستیم از میان دو تودۀ غلیظ لبۀ روشن دیوارۀ صخره‌ای بلند را ببینیم که در میان نور خورشید پدیدار شده بود که از روی نقشۀ راه در پی‌اش بودیم. چند نگاهی به این‌ورو‌آن‌ور کافی بود تا به تصویری روشن از آن چشم‌انداز کوهستانی برسیم، که شاید پیش روی ما و بالای سرما بود. و پس از آنکه ده دقیقۀ دیگر بازهم از سربالایی تندی بالا رفتیم به گردنه‌ای رسیدیم که بر فراز آن دریای مه بود و خورشید در آن پیدا. در جنوب، ستیغ کوه‌های زون‌وند و در پشت آن قلّه‌های پوشیده از برف آلپ مرکزی با وضوح هرچه تمام‌تر دیده می‌شد، به‌طوری‌که دیگر جایی برای دودلی بر بالارفتن باقی نمی‌گذاشت.

 در فیزیک اتمی هم در زمستان ۱۹۲۴/۱۹۲۵ شاید در آن حوزه‌ای وارد شده بودیم که در آن مه هم، گاه چشم چشم را نمی‌دید، امّا شاید بتوان گفت که بالای سرمان هوا روشن‌تر می‌نمود. آن گرگ‌و‌میش هوا، نوید از چشم‌اندازی تازه می‌داد که برایمان بسیار اهمیّت داشت.

 همین‌که در  نیمسال تابستانی ۱۹۲۵ کار پژوهشیام را در گوتینگن از سر گرفتم- از ماه ژوئیّۀ ۱۹۲۴ در آن دانشگاه مربّی بودم- کار علمی‌ام را با این آغاز کردم تا فرمولهایی دربارۀ شدّت خطوط در طیف هیدروژن بیابم، و آن هم به همان روش مشابهی که در کارم با کرامرز در کپنهاگ با آن به کامیابی رسیده بودم. امّا این کوشش به نتیجه‌ای نیانجامید. من خود را در میان توده‌ای از معادلات پیچیدۀ ریاضی یافتم که در آن چشم جایی را نمی‌دید، و راه گریزی هم پیدا نبود. امّا با این کار این تصوّر در من قوّت گرفت که دیگر نباید از خود دربارۀ مسیر الکترون در داخل اتم چیزی پرسید، بلکه باید به جای آن کلّ بسامدهای ارتعاشی و شدّت آن کمیّت‌هایی را یافت که تعیین‌کنندۀ آن خطوط است (یعنی آنچه را که دامنه می‌نامیم) و جایگزین باارزشی بر آن مسیر الکترونی است، زیراکه درهمه‌حال می‌توان این کمیّت‌ها را مستقیماً مشاهده کرد. و این درست به همان معنایی در فلسفه‌ای بود که هم دوست ما اوتو داشت و هم نظر اینشتین بود که اتو به‌هنگام دوچرخهسواری در کنار دریاچۀ والشن آن را بیان کرده بود، یعنی آنکه تنها به این مقادیر اتم که تعیین‌کننده است باید نگریست.امّا کوشش من در این راه تا چنین طرحی را دربارۀ اتم هیدروژن اجرا کنم، به سبب پیچیدگی مسئله به شکست انجامید. به‌همین سبب درپی راه ریاضی ساده‌ای از نظام مکانیکی‌ای برآمدم که با آن شاید می‌توانستم از پس محاسباتم برآیم. آن نظامی که خود را دراینجا بر من عرضه کرد، همان آونگ درحال ارتعاش بود، یا به‌طور عمومی‌تر همان اسیلاتور ناهماهنگی بود که در فیزیک اتمی چون نمونه‌ای از ارتعاشات در مولکول‌هاست. کارهای من به‌سبب گرفتاری‌ای که از بیرون دچارش شده بودم نه تنها مختلّ نشد، بلکه به‌عکس بیشتر به ‌پیش رفت.

 در اواخر ماه مه ۱۹۲۵ آن‌چنان به تب‌یونجه مبتلا شدم که ناچار شدم از بورن درخواست کنم تا من را برای مدّت چهارده روز از کارهایم معاف کند. می‌خواستم به جزیرۀ هل‌گولند بروم، تا در هوای دریا، دور از بوته‌های به‌گل‌نشسته و چمنزارها بیماریم را مداوا کنم. وقتی به هل‌گولند رسیدم با صورتی رنگ‌پریده چهره‌ای اسف‌بار داشتم، به‌طوری‌که صاحب‌خانه‌ام، که باید نزد او اتاقی اجاره می‌کردم، گمان می‌کرد که شاید روز پیش با کسی کتک‌کاری کرده باشم، ولی بازهم قصدش این بود تا من را روبه‌راه کند. اتاقم در طبقۀ دوم خانۀ او بود، و آنقدر بلند بر روی کنارۀ جنوبی آن جزیرۀ صخرهای قرار داشت که چشمانداز دلنشین اطراف شهر، تپّۀ شنی و دریا زیر پایم بود. وقتی روی ایوان خانه‌ام می‌نشستم، گاه فرصتی می‌یافتم تا به این حرف بور فکر کنم که با نگاه به دریا چنین احساس می‌کنیم که بخشی از بینهایت را در دسترس خود داریم.

 در هل‌گولند جز گردشهای روزانه در بخش علیا و شنا در کنار تپّه انگیزۀ بیرونی دیگری نبود تا بتواند من را از مسئلهای که داشتم باز دارد، و سرعت پیشرفتم بیش از آن بود که در گوتینگن ممکن بود. چند روزی طول کشید تا آن بار ریاضی‌ای را که همیشه در شروع این نوع کارها پدیدار می‌شود، از سر راه بردارم و صورتبندی ریاضی ساده‌ای بر پرسش خود بیابم. پس از گذشت چند روز دیگر، برایم روشن شد که در چنین فیزیکی، که تنها چیزی جز کمیّتهای مشاهدهپذیر اهمیّت ندارد، چه چیزی باید جای شرایط کوانتومی بور- زومرفلد را بگیرد. به‌روشنی هم دریافیم که با این فرض اضافی، نقطۀ مهم نظریّهام را صورتبندی کرده‌ام، به‌طوری‌که از اینجا به‌بعد دیگر آزادی‌ای در عمل باقی نمی‌ماند. و سرانجام هم ملتفت شدم که هیچ تضمینی وجود ندارد که این گرتۀ ریاضی پدیدار شده را بتوان بی‌ابهام اجرا کرد. و به‌خصوص کاملاً هم حتمی نبود که اصلاً در این گرته، گزارۀ پایستگی انرژی درست باشد، و من هم نمی‌توانستم این نکته را از خود پنهان کنم که بدون گزارۀ انرژی همۀ آن گرته بی‌ارزش خواهد بود.از طرفی هم، در محاسباتم دراین میان نشانه‌های زیادی بر این کار وجود داشت که آن ریاضیّاتی را که پیش چشمم بود، اگر گزارۀ انرژی را در آن می‌توانستیم اثبات کنیم، درواقع هم می‌توانستیم آن را هم بی‌ابهام به‌پیش بریم و هم به‌صورتی منسجم. پس کار من بیش از هروقت بر پرسش دربارۀ درستی گزارۀ انرژی متمرکز می‌شد، و شبی هم دراین کار آنقدر پیش رفتم تا تک‌تک جمله‌های جدول انرژی را، یا آن‌طور‌که امروز آن را می‌نامیم، ماتریس انرژی را، با معیارهایی که آن‌ها را امروز برای محاسبه کاملاً آزاردهنده می‌دانیم، مشخّص کنم. امّا همین‌که در اوّلین جملات، گزارۀ انرژی درواقع تأیید شد، آن چنان هیجانی به من دست داد که در محاسبات بعدی یک‌سره اشتباه می‌کردم. همین‌که به ساعت نگاه کردم، حدود سۀ نصف‌شب بود، که نتیجۀ نهایی محاسبه هم پیش چشمم بود. گزارۀ انرژی در همۀ اجزایش درست درآمده بود، و چون این‌ها همه به‌خودی‌خود، یعنی این‌طور بگویم، بدون اینکه من آن‌ها را وادار به رسیدن به این نتیجه کنم، درست درآمده بود، من هم دیگر جایی برای دودلی برایم باقی نماند تا آن‌ها را از نظر ریاضی در مکانیک کوانتومی بی‌ابهام و کامل بدانم. در نگاه اوِّل، ترس همۀ وجودم را گرفته بود. حس میکردم که ازپس ظاهر رویدادهای اتمی، به آن دلیلی که در ژرفای آن زیبایی درونی شگفت پنهان است، می‌نگرم، و از این فکر هم گیج شده بودم که اکنون می‌بایستی آن انبوه ساختارهای ریاضی‌ای را پی بگیرم که طبیعت در اعماق در جلوی چشم من گسترده بود. من آن‌چنان هیجان‌زده بودم که اصلاً به خوابیدن فکر نمی‌کردم. در همان آغاز دمیدن سپیدۀ صبحگاهی از خانه بیرون آمدم و به قلّۀ جنوبی بخش علیا رفتم که در آنجا نوک تیز صخرۀ تنهایی رو به دریا داشت، و همیشه در من این شادی را برمی‌انگیخت تا از آن بالا روم. و این‌بار بی‌آنکه زحمت زیادی به خود دهم از آن صخره بالا رفتم و بر روی نوک آن چشم به‌راه برآمدن خورشید ماندم.

 آنچه در آن شب در هل‌گولند دیده بودم، چیزی درواقع بیش از آن نوک صخره‌ای نبود که پرتو خورشید بر آن تابیده بود و من پیشتر در کوه‌های اطرف دریاچۀ آخن دیده بودم. امّا تنها فرقش در وجود ولفگانگ پائولی‌ای بود که منتقدانه به کارهای من می‌نگریست، و من هم از نتایج آن‌ها باخبرش می‌کردم، و او هم مرا به ادامۀ رفتن در راهی که در آن گام گذاشته بودم، ترغیب می‌کرد. در گوتینگن ماکس بورن و پاسکوال یوردان، این امکان تازه را بررسی کردند. دیراک جوان در کمبریج روش‌های خاص خود را بر حلّ این مسائل ارائه کرد، به‌طوری‌که چند ماهی بعد به سبب کارهای متمرکز این فیزیک‌دانان بنایی کامل که از نظر ریاضی انسجام داشت، افراشته شد، که از آن انتظار می‌رفت تا با تجارب گوناگون در فیزیک اتمی درواقع سازگار باشد. از آن کار بسیار فشرده‌ای که در ماه‌های بعد نفس ما را می‌برید، من در اینجا چیزی نمی‌گویم، بلکه تنها  گفتگوی با اینشتین را اینجا نقل می‌کنم که در پی سخنرانی‌ای دربارۀ مکانیک کوانتومی در برلین آمد.

 دانشگاه برلین در آن زمان کانون فیزیک در آلمان بود. کسانی چون پلانک، اینشتین، فون لاوئه، و نرنست دراینجا بودند. پلانک نظریّۀ کوانتومی را در همین‌جا کشف کرده بود و روبنس آن را با اندازهگیریهای خودش از تابش گرمایی تأیید کرده بود، اینشتین هم در سال ۱۹۱۶ نظریّۀ نسبیّت عام و نظریّۀ گرانش خود را صورتبندی کرده بود. مرکز زندگی علمی، آن گردهمایی فیزیک بود که به سنّتی از زمان هلم‌هولتس باز می‌گشت و در آن به‌خصوص استادان فیزیک‌ پرشمار بودند. در آغاز سال ۱۹۲۶ از من دعوت شد تا درچارچوب این گردهمایی دربارۀ نظریّۀ تازه‌پیدا‌شدۀ مکانیک کوانتومی گزارش دهم. امّا چون این اوّلین باری بود که با این صاحب‌نامان پرآوازه آشنا می‌شدم، زحمت زیادی به خود هموار کردم تا آن مفاهیم را که برای فیزیک آن زمان نامأنوس بود، و بنیان ریاضی آن نظرِیّۀ تازه را تاحدّامکان به روشنی نشان دهم، به‌طوری‌که توانستم به‌خصوص دلبستگی اینشتین را برانگیزم. پس از پایان گردهمایی اینشتین از من درخواست کرد تا او را تا خانه‌اش همراهی کنم، تا آنجا بتوانیم دربارۀ افکار تازه به‌تفصیل بحث کنیم.

  در راه خانه، اینشتین دربارۀ سیر تحصیلاتم پرسید و از دلبستگی‌‌های امروزیم در فیزیک. همین‌که وارد خانه شدیم، گفتگو را فوراً با پرسشی شروع کرد که به پیش‌شرط‌های فلسفی کار من مستقیماً برمی‌گشت: “این چیزهایی که آنجا برای ما تعریف کردید، به نظرم بسیار عجیب آمد. شما قبول دارید که الکترون در داخل اتم وجود دارد، و به‌یقین هم حرف شما درست است؛ امّا می‌خواهید مسیر الکترون در اتم را از ریشه باطل کنید، هرچندکه ما مسیر الکترون را در اتاقک ابر میتوانیم مستقیم ببینیم. ممکن است دلایل این فرض عجیب را کمی درست‌تر توضیح دهید.”

 من هم این‌طور جواب دادم: ” مسیر الکترون در اتم را نمی‌توانیم ببینیم، امّا از تابشی که از اتمی از راه فرایند تخلیه گسیل میشود، میتوانیم بازهم مستقیماً بسامد ارتعاش را، و دامنۀ وابسته به آن را، نتیجه بگیریم. پس شناخت ما از کلّ عدد ارتعاش و دامنه در فیزیک حتّی تاامروز هم، مثل جایگزینی است بر شناخت ما از مسیر الکترون. امّا چون منطقی هم هست تا در هر نظریّه‌ای تنها آن کمیّت‌هایی را بپذیریم که می‌تواند مشاهده شود، به‌نظرم درست آمد تا تنها این کلّ را، مثلاً به‌عنوان نمایندۀ مسیر الکترون بدانیم.”

 اینشتین در جوابم گفت: “ببینم، شما که جدّی نمی‌گویید که در نظریّه‌ای فیزیکی فقط باید کمیّتهای مشاهده‌پذیر را به‌حساب آورد.”

 باتعجّب پرسیدم: «فکر می‌کردم که اصلاً این خود شما بودید که این فکر را اساس نظریّۀ نسبیّت کردهاید؟ شما خودتان تأکید دارید که اصلاً نباید از زمان مطلق حرف زد، زیراکه زمان مطلق را نمی‌توان مشاهده کرد. فقط اخبار ساعتها، چه در نظام مرجع ساکن باشد، و چه متحرّک، در تعیین زمان ملاک است.”

 اینشتین جواب داد: “شاید من از چنین فلسفه‌ای استفاده کرده باشم، امّا این هم بی‌معنی است. یا می‌توانم بااحتیاط بیشتری بگویم که شاید این ارزش راهنمای جستجو را داشته باشد تا آن چیزی را به یاد آوریم که درواقع مشاهده کرده‌ایم. امّا از نظر اصولی کاملاً نادرست است که بخواهیم نظریّه‌ای را تنها براساس کمیّت‌هایی بنا کنیم که مشاهده‌پذیر باشد، زیراکه درواقع قضیّه کاملاً به‌عکس است. این نظریّه است که از همان اوّل حکم میکند که چه چیزی را می‌توان دید. ببینید، مشاهده اصلاً فرایند پیچیده‌ای است. آن فرایندی که باید مشاهده شود، برخی رویدادها را در دستگاه اندازهگیری ما فرا می‌خواند. درنتیجه، در دستگاه فرایندهای دیگری جریان پیدا می‌کند، که سرانجام از کوره‌راههایی تأثّر حسی و تثبیت نتیجه را در آگاهی ما برمی‌انگیزد. در سراسر این راه دراز، از پدیده گرفته تا تثبیت آن در آگاهی ما، باید بدانیم که طبیعت چگونه کار میکند، باید قوانین طبیعت را دست‌کم به‌طور عملی بشناسیم، اگر اصلاً بخواهیم ادّعا کنیم که چیزی را مشاهده کردهایم. تنها نظریّه، یعنی شناخت قوانین طبیعت، به ما این امکان را می‌تواند بدهد تا بتوانیم از تأثًر حسّی به آن پدیده‌ای که در بنیان آن قرار دارد، برسیم . اگر ادّعا کنیم که چیزی را میتوانیم مشاهده کنیم، پس باید هم در واقع این‌طور دقیق‌تر بگوییم: هرچند که خود را آماده می‌کنیم تا قوانین طبیعی تازه‌ای را صورتبندی کنیم، که با قوانین پیشین مطابقت ندارد، امّا بازهم چنین گمان می‌کنیم که قوانین طبیعی موجود، در راهی که قرار دارد، از پدیده‌ای که موضوع مشاهده است تا زمانی که به آگاهی ما می‌رسد، آن‌چنان درست عمل می‌کند که میتوانیم به آن‌ها اعتماد کنیم و درست به‌همین سبب است که میتوانیم از مشاهده سخن بگوییم. برای مثال در نظریّۀ نسبیّت، پیش‌فرض این است که حتّی در چارچوب نظام متحرّک، پرتوهای نور، که از ساعت به چشم مشاهده‌گر میرسد، آنقدر درست عمل می‌کند، که پیشتر از آن‌ها انتظار داشتیم. و شما هم با نظریّه‌اتان آشکارا چنین فرض می‌کنید که همۀ آن سازوکار تابش نور، از اتم درحال‌ارتعاش گرفته تا طیف‌نما یا تا چشم، درست همان‌طور کار می‌کند که همواره فرضمان بوده است، یعنی در اساس طبق قوانین ماکسول. اگر وضع به این صورت نباشد، پس آن کمیّت‌هایی را که شما مشاهده‌پذیر می‌دانید، اصلاً نمی‌توانید مشاهده کنید. ادّعای شما مبنی بر اینکه تنها کمیّت‌های مشاهده‌پذیر را وارد می‌کنید، درواقع هم گمانی است دربارۀ یکی از خصوصیّات نظریّۀ شما، که شما هم بر صورتبندی آن می‌کوشید. شما خیال می‌کنید که نظریّه‌اتان آن تشریحی را که تاکنون از فرایند تابش داشتیم، در آن نقاطی که شما به‌آن‌ها در اینجا اشاره می‌کنید، دست‌نخورده برجا می‌گذارد. شاید شما درست می‌گویید، امّا این نکته به‌هیچوجه مسلّم نیست.”

 نظر اینشتین برایم بسیار دورازانتظار بود، هرچندکه دلایلش روشنگر بود، و به‌همین سبب هم در جواب، از او سؤال کردم: ” این فکر که یک نظریّه درواقع جمعبندی‌ای از مشاهدات ذیل اصل صرفه‌جویی در فکر است، دراصل از ماخ، فیزیک‌دان و فیلسوف، است؛ وبازهم ادّعا شده است که خود شما در نظریّۀ نسبیّت از این فکر ماخ استفادۀ زیادی کرده‌اید. امّا با آنچه که حالا گفتید به نظرم می‌رسد که شما درست در جهت عکس می‌روید. پس من اصلاً باید کدام حرف را قبول کنم، یا درست‌تر بگویم، اصلاً نظر شما دراین باره چیست؟”

 “این داستان مفصلّی است، امّا حالا دیگر به‌تفصیل از آن حرف می‌زنیم. این مفهوم صرفه‌جویی در فکر بخشی از حقیقت را دارد، امّا به نظرم خیلی پیش‌پا‌افتاده می‌آید. من اوّل دو دلیل به‌سود ماخ می‌آورم. رفتار ما با دنیا آشکارا فراتر ار حواس ما می‌رود. وقتی ما چون بچه‌های کوچک حرف‌زدن و فکر‌کردن را یاد می‌گیریم، اتّفاقی که می‌افتد این است که ما این امکان را می‌شناسیم تا مفاهیم بسیار پیچده را، آن‌ تأثّرات حسی را که به نحوی به هم مرتبط است، با یک کلمه نشان دهیم، مثلاً با کلمۀ “توپ”. ما این را از بزرگ‌ترها یاد می‌گیریم و دلشادیم از اینکه می‌توانیم منظورمان را به آن‌ها بفهمانیم. پس می‌توانیم هم بگوییم که ساخت کلمه و به‌همرا آن مفهوم “توپ” عمل صرفه‌جویی فکری است، زیراکه این صرفه‌جویی این امکان را می‌دهد تا تأثّرات حسِّی کاملاً پیچیده را به‌سادگی باهم جمع کنیم. و هیچ‌کس هم سراغ این پرسش نمی‌رود که چه شرایط جسمی و فکری در انسان – دراینجا نزد کودک- باید موجود باشد، تا این فرایند فهمیدن آغاز شود. و تا آنجا هم که می‌دانیم این فرایند نزد حیوانات بسیار کم‌ثمرتر است. امّا فعلاً با آن کاری نداریم. ماخ حرفش را این‌طور ادامه می‌دهد که ساخت نظریّه‌های علمی – و شاید نظریّه‌های بسیار پیچیده – اساساً به شیوه‌ای مشابه محققّ می‌شود. یعنی می‌کوشیم تا پدیدهها را به‌صورت واحد مرتّب کنیم، آن‌ها را به‌طریقی به شکلی ساده برگردانیم، تا اینکه شاید به‌کمک مفاهیم کمتری  بتوانیم دسته‌ای از رویدادها را که محتوای بیشتری دارد فهم کنیم. و این “فهمیدن” چیزی جز آن نیست تا این رویدادها را با این مفاهیم ساده در کثرت خود دریابیم. همۀ این‌ها کاملاً پذیرفتنی است، امّا بازهم باید از خود پرسید که اصلاً منظور ما از این اصل صرفه‌جویی در فکر چیست. آیا اصلاً حرف از صرفه‌جویی روانی است یا منطقی، یا اصلاً طور دیگری بپرسیم که آیا حرف از وجه عینی رویداد است یا وجه ذهنی آن. وقتی کودک مفهوم “توپ” را درست می‌کند، آیا با این کار به ساده‌سازی‌ای ذهنی دست می‌یابد، زیراکه تأثّرات حسّی پیچیده با این مفهوم “توپ”باهم جمع می‌شود، یا آنکه توپ درواقع وجود دارد؟ جواب ماخ شاید این باشد که “گزارۀ توپ درواقع وجود دارد، اصلاً محتوایی بیش از حکم تأثّرات حسّی ندارد که دراینجا به‌سادگی باهم جمع‌شدنی است.” امّا اینجا دیگر ماخ اشتباه می‌کند. زیرا اوّل آنکه گزارۀ “توپ درواقع وجود دارد” مجموعه‌ای از اخباری دربارۀ تأثّرات حسّی ممکن را دربردارد که شاید در آینده پدیدار شود. ممکن، یعنی آنچه که انتظار وقوعش را داریم، بخش مهمّی از واقعیّت ماست، که این بخش نباید درکنار امرواقع به‌سادگی فراموش شود. و دوم اینکه باید به این نکته هم فکر کنیم که نتیجه‌گیری از تأثّرات حسّی از تصوّرات و چیزها از پیش‌شرط‌های بنیادی فکر ماست؛ و بنابراین اگر بخواهیم تنها از تأثّرات حسّی حرف بزنیم، باید زبان و فکر را هم از خود سلب کنیم. به عبارت دیگر، این واقعیّت که جهان به‌واقع وجود دارد، که در پس تأثّرات حسّی ما چیزی عینی وجود دارد، نزد ماخ دچار کاستی است. من هم اصلاً نمی‌خواهم در اینجا حرفم از واقع‌گرایی بی‌آلایش باشد؛ من خوب می‌دانم که در اینجا حرف از پرسشی دشوار درمیان است، امّا مفهوم ماخ از مشاهده هم خیلی ساده‌انگارانه است. ماخ طوری رفتار می‌کند، گویی‌که می‌دانیم معنای واژۀ “مشاهده” چیست؛ و چون عقیده دارد که در این جایگاه می‌تواند به تصمیمی دربارۀ “عینی و ذهنی” برسد، مفهومش از سادگی خصلتی مظنون به بازاری‌بودن به خود می‌گیرد، یعنی همان صرفه‌حویی در فکر. این مفهوم رنگی کاملاً ذهنی دارد. در واقعیّت، این سادگی قوانین طبیعت یک امرواقع عینی است، و این هم وابسته به این است که در مفهوم‌سازی درست، وجه عینی و وجه ذهنی سادگی را در توازنی درست بایکدیگر بگذاریم. و این همان چیزی است که خیلی مشکل است. ولی حالا بهتر است دوباره به موضوع سخنرانی شما برگردیم. ظنِّ من این است که شما درست از همان جایی که درباره‌اش حرف زدیم، بعدها در نظریّه‌اتان دشواری‌هایی پیدا خواهید کرد. من هم می‌خواهم دراین مورد دلایل بهتری بیاورم. شما طوری رفتار می‌کنید مثل اینکه همه چیز را می‌توان در وجه مشاهده به همان حال سابقش باقی گذاشت، یعنی مثل اینکه شما می‌توانید به‌سادگی به زبان معمول آن چیزی را بگویید که فیزیک‌دان مشاهده می‌کند.پس باید هم بتوانید بگویید: ما در اتاقک ابر مسیر الکترون را از راه اتاقک می‌بینیم. امّا به نظر شما در اتم، مسیر الکترون وجود ندارد. مسلّم است که این حرف آشکارا بیمعنی است. چون با کوچک‌تر‌کردن فضایی که الکترون در آن حرکت می‌کند، نمی‌توان مفهوم مسیر را هم از قوّت انداخت.”

 امّا حالا دیگر از مکانیک کوانتومی تازه باید دفاع می‌کردم. “درحال‌حاضر، ما اصلاً نمی‌دانیم که به چه زبانی می‌توانیم از آنچه که در اتم می‌گذرد، حرف بزنیم. این هم درست است که ما زبان ریاضی‌ای، یعنی گرتۀ ریاضی‌ای دراختیار داریم که به کمک آن می‌توانیم حالات مانای اتم یا احتمال گذار از مرحله‌ای به مرحلۀ دیگر را محاسبه کنیم. امّا هنوز هم – دست‌کم هنوز هم به‌طورکلّی- نمی‌دانیم که این زبان با زبان معمول چه رابطه‌ای دارد. مسلّم است که به این رابطه نیاز داریم تا اصلاً بتوانیم نظریّه را در آزمایش‌های خود به‌کار گیریم؛ چون دربارۀ آزمایش‌ها هنوز هم با زبان معمول حرف می‌زنیم، یعنی به زبان معمول در فیزیک کلاسیک. من هم نمی‌توانم ادّعا کنم که ما هم تاحالا مکانیک کوانتومی را فهیمده‌ایم. گمان می‌کنم که آن گرتۀ ریاضی چیز درستی است، امّا ارتباط آن با زبان معمول هنوز برقرار نشده است. وقتی زمانی در این راه کامیاب شویم، در آن روز می‌توانیم امیدوار باشیم که دربارۀ مسیر الکترون در اتاقک ابر هم آن گونه حرف بزنیم که هیچ تناقض درونی‌ای در آن پدیدار نشود. شاید هنوز خیلی زود باشد تا این مشکلات حلّ شده باشد.”

  اینشتین گفت: «بسیار خوب، این درست. در سال‌های آینده بازهم فرصتی پیش می‌آید تا بازهم باهم در این باره حرف بزنیم.امّا شاید لازم باشد تا دربارۀ سخنرانی شما سؤال دیگری مطرح کنم. این مکانیک کوانتومی شما دو وجه متفاوت دارد. از یک طرف این مکانیک کوانتومی – آن‌چنان‌که به‌خصوص بور هم به‌درستی بر آن تأکید داشت – به پایداری اتم می‌پردازد؛ یعنی می‌گذارد تا صورت‌های تازه‌ای پدیدار شود. امّا از طرفی هم عنصر غریب ناپیوستگی را، بی‌ثباتی در طبیعت را تشریح می‌کند که ما آن را برای مثال درست به‌عینه می‌بینیم، وقتی که در تاریکی بر پرده‌ای فلوئورسان درخششهایی را می‌بینیم که از ترکیبی از مواد پرتوزا بیرون می‌رود. این دو وجه مسلّماً به‌یکدیگر مرتبط است.در مکانیک کوانتومی شما، شما هم باید از هردو وجه حرف بزنید، مثلاً اگر بخواهید از گسیل نور از اتم حرف بزنید. شما می‌توانید مقادیر گسستۀ انرژی در حالات مانا را محاسبه کنید. نظریّۀ شما به‌نظر می‌رسد که بازهم می‌تواند به‌ حساب پایداری برخی از صورت‌ها رسیدگی کند که نمی‌تواند پیوسته از یکی به دیگری گذر کند، بلکه درست در مقادیر پایان‌داری باهم اختلاف دارد و پیوسته هم آشکارا دوباره ازنو درست می‌شود. امّا بر سر گسیل نور چه می‌آید؟ شما می‌دانید که پیشنهاد من این بود که اتم از مقدار انرژی مانایی به مقدار دیگر ناگهان فرو می‌افتد، به‌طوری‌که این اختلاف انرژی را، مانند بسته‌ای از انرژی، یعنی همان کوانتوم نور، گسیل می‌کند. این خودش به‌خصوص نمونۀ آشکاری از آن عنصر بی‌ثباتی است. آیا به‌عقیدۀ شما این تصوّر درست است؟ آیا شما هم می‌توانید گذار از حالت مانایی را به حالت دیگر به‌طریقی دقیق‌تر تشریح کنید؟”

  در جوابم ناچار شدم به حرف بور برگردم.”گمان می‌کنم از بور آموخته باشم که از چنین گذاری در مفاهیم کنونی اصلاً نمی‌تواند حرفی در میان باشد، و اصلاً این گذار را نمی‌توان چون فرایندی در زمان و مکان تشریح کرد. با این حرف هم البتّه چیز زیادی عاید نمی‌شود، یعنی فقط این را می‌گوییم که اصلاً در این باره چیزی نمی‌دانیم. و دراین مورد هم که من کوانتومهای نور را قبول دارم یا نه، اصلاً نمی‌توانم تصمیمی بگیرم. تابش آشکارا همان عنصر بی‌ثباتی را دارد که خود شما آن را با کوانتومهای نور نشان می‌دهید. امّا ازطرفی هم تابش عنصر ‌روشن پیوستگی را دارد که در پدیدههای تداخل پدیدار میشود و آن را با نظریّۀ موجی نور به‌ساده‌ترین صورتی میتوان تشریح کرد. امّا شما هم البتّه به‌حق می‌پرسید که آیا با این مکانیک کوانتومی تازه، که آن را هم درواقع هنوز نفهمیده‌ایم، می‌توان چیزی دربارۀ این پرسش‌های ترسناک بسیار دشوار آموخت. گمان می‌کنم که به‌چنین چیزی می‌توانیم امید داشته باشیم. می‌توانم تصوِّر کنم که اگر مثلاً به اتمی بنگریم که به تبادل انرژی با اتم‌های دیگر در محیط یا با میدان تابش می‌پردازد، اخبار خوبی از آن به‌دست آوریم. در این حالت است که شاید بتوان دربارۀ تغییرات انرژی در اتم چیزی پرسید. وقتی انرژی از روی بی‌ثباتی تغییر می‌کند، همان‌طورکه خود شما از تصورتّان از کوانتوم‌های نوری انتظار دارید، در این صورت آن تغییرات، یا اگر بخواهیم به زبان ریاضی آن را درست‌تر بیان کنیم، یعنی آن تغییرات میانگین مربّع بزرگ‌تر از حالتی خواهد بود که انرژی پیوسته تغییر می‌کند. نظر خود من این است که از مکانیک کوانتومی آن مقدار بزرگتر به دست میآید، به‌طوری‌که می‌توان آن عنصر بی‌ثباتی را مستقیم  دید. امّا از طرفی هم باید بتوان آن عنصر پایداری را شناخت، که در آزمایش تداخل پدیدار می‌شود. شاید ناگزیر باشیم تا گذار از حالت مانایی به حالت دیگری را شبیه آن چیزی تصوّر کنیم که در فیلم‌ها به صورت گذار از یک تصویر به تصویر بعدی است. این گذار ناگهانی نیست، بلکه تصویری کم‌کم ضعیف‌تر میشود تا تصویر دیگر به‌آرامی روشن‌تر شود، به‌طوری‌که برای مدّتی هردو تصویر درهم می‌رود و کسی هم نمیداند که اصلاً منظور از این کار چه بوده است. شاید در اتمها هم حالتی میانی وجود داشته باشد، که در آن حالت نمی‌دانیم که آیا اتم در حالت بالایی است یا در حالت پایینی.”

 اینشتین با هشدار به من گفت: “افکار شما به سمت بسیار خطرناکی در حرکت است. شما به‌یک‌باره از آن چیزی حرف می‌زنید که دربارۀ طبیعت می‌دانیم، و نه از آن چیزی که خود طبیعت درواقع انجام می‌دهد. در علم فقط می‌تواند حرف از این باشد تا آن چیزی را بیرون بکشیم که طبیعت درواقع انجام می‌دهد. شاید هم کاملاً محتمل باشد که آنچه که من و شما اصلاً از طبیعت می‌دانیم، با هم فرق داشته باشد. امّا به این موضوع اصلاً چه کسی دلبسته است؟ شاید فقط من و شما. و دیگران هم شاید اصلاً به آن بی‌اعتنا باشند. اگر نظریّۀ شما درست باشد، پس باید روزی هم برگردید و به من بگویید که اتم چه کار می‌کند، وقتی از حالت مانایی از راه گسیل تابش به حالت دیگری میرود؟”

 بادودلی هم شاید این طور جواب دادم: “به نظرم می‌رسد که شما در استفاده از زبان کمی بیش‌ازحدّ سخت‌گیری میکنید. امّا این را هم قبول دارم که هرچه حالا بگویم، بهانه‌ای بیش نیست. پس صبر می‌کنیم تا ببینیم که نظریّۀ اتمی چگونه پیش خواهد رفت.”

 اینشتین چپ‌چپ نگاهی به من انداخت: “چرا این‌قدر به نظریّهاتان محکم یقین دارید،درحالی‌که این همه مسائل مهم، هنوز کاملاً بی‌پاسخ مانده است؟”

 به‌یقین هم مدّتی طول کشید تا توانستم به پرسش اینشتین جواب بدهم. امّا بعد هم شاید چیزی دراین حدود گفتم: “من هم درست مثل شما عقیده دارم که سادگی قوانین طبیعت خصلتی عینی دارد، و فقط هم حرف از صرفه‌جویی در فکر نیست. وقتی طبیعت ما را به‌سوی صورت‌های ریاضی، که سادگی و زیبایی بسیار دارد، راهنمایی می‌کند، – و با صورت هم منظورم اینجا این است: نظام‌های کامل از فرضیّه‌ها، اصول موضوعه، و امثال آن‌ها – که پیشتر کسی به آنها نیاندیشیده بود، پس نباید هم جزاین گمان کنیم که این صورت‌ها “حقیقی” است، یعنی آنکه خصوصیّتی اصیل از طبیعت است. شاید هم این صورتها به رابطۀ ما با طبیعت هم بپردازد، یعنی عنصری از صرفه‌جویی در فکر را هم داشته باشد. امّا از آنجایی ‌که ما هم به‌خودی‌خود هرگز به این صورت‌ها نمی‌رسیدیم، ازآنجایی‌که طبیعت آنها را به ما نشان داده است، پس این صورتها از آنِ واقعیّت هم هست، و نه تنها از آنِ افکار ما دربارۀ واقعیّت.شما هم شاید به من معترض باشید که من در اینجا معیار زیبایی‌شناختی حقیقت را به‌کار می‌گیریم، زیراکه من دراینجا از سادگی و زیبایی حرف می‌زنم. امّا اذعان می‌کنم که برای من از آن سادگی و زیبایی گرتۀ ریاضی، که طبیعت آن را به ما عرضه می‌کند، قدرت یقین بسیار زیادی بر می‌آید. شما خودتان هم این را تجربه کرده‌اید که از آن سادگی و تمامیّت روابط که طبیعت به‌یک‌باره پیش ما می‌گسترد و ما هم آمادگی دیدنش را نداریم، گاه می‌ترسیم. این احساس که از چنین مشاهده‌ای برمی‌خیزد، با آن احساسی که برآمده از شادمانی است کاملاً فرق دارد؛ آن احساسی که وقتی به ما دست می‌دهد که گمان می‌کنیم کاری را (چه مربوط به فیزیک باشد و چه نباشد) خیلی خوب انجام داده‌ایم. به‌همین سبب هم مسلّماً امیدوارم که آن دشواری‌هایی که پیشتر از آن‌ها حرف زدیم، به‌طریقی حل شود.سادگی گرتۀ ریاضی افزون براین، این نتیجه را هم درپی دارد که این کار را ممکن می‌کند تا بسیاری از آزمایش‌هایی را نزد خود طرح کنیم که در آن‌ها می‌توانیم نتیجه را براساس نظریّه با دقّت زیاد پیش‌بینی کنیم. وقتی آن آزمایشها را اجرا کردیم و نتیجه‌ای  به‌بار آورد که پیش‌بینی کرده بودیم، دیگر اصلاً جای شکّ برایمان باقی نمی‌ماند، که نظریۀ ما در این حوزه، طبیعت را به‌درستی می‌نماید. “

 اینشتین هم رو به من کرد و گفت: «بازبینی از راه تجربه مسلّماً ‌شرطی بدیهی‌ بر درستی هر نظریّه‌ای است. امّا همه چیز را هم نمی‌توان آزمود. به همین سب است که به آنچه که دربارۀ سادگی گفتید بیشتر علاقه‌مندم. امّا هیچ‌گاه هم ادّعا نخواهم کرد،که من درواقع آن چیزی را فهمیده‌ام که از سادگی قوانین طبیعت بر می‌آید.»

 پس از آنکه این گفتگو دربارۀ معیارهای حقیقت در فیزیک بازهم مدّتی به‌درازا کشید، با او خداحافظی کردم. بار دیگر که اینشتین را دیدم یک‌سال‌ونیم بعد در اجلاس سولوی در بروکسل بود؛ جایی که مبانی معرفت‌شناختی  و  فلسفی این نظریّه  بار دیگر  موضوع   بحثهایی بسیار هیجان‌آور بود.

* * * *

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ. مونیخ. پی‌پر،۱۹۷۲

فهرست مطالب:

پیشگفتار: ص ۹؛ فصل اوّل: نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (۱۹۱۹-۱۹۱۰) ص ۱۱؛ فصل دوم:  تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛ فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (۱۹۲۰-۱۹۲۲) ص ۴۵؛ فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (۱۹۲۲-۱۹۲۴) ص ۶۶؛ فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵-۱۹۲۶) ص ۸۵؛ فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (۱۹۲۶-۱۹۲۷) ص ۱۰۱؛ فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ میان علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛ فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛ فصل نهم:  گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ میان زیست‌شناسی، فیزیک و شیمی (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۴۴؛ فصل دهم:  مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۶۳؛ فصل یازدهم:  بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛ فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛ فصل سیزدهم:  بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷) ص ۲۱۳؛ فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با فاجعۀ سیاسی (۱۹۳۷-۱۹۴۱) ص ۲۲۶؛ فصل پانزدهم:  به‌سوی آغازی نو (۱۹۴۱-۱۹۴۵) ص ۲۴۵؛ فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت اهل علم (۱۹۴۵-۱۹۵۰) ص ۲۶۲؛ فصل هفدهم:  پوزیتیویسم، متافیزیک و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛ فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (۱۹۵۶-۱۹۵۷) ص ۲۹۶؛ فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸) ص ۳۱۲؛ فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطون (۱۹۶۱-۱۹۶۵) ص ۳۲۱ 

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی:

Inhaltsverzeichnis

Vorwort .  .   .  .   .  .   .   .  .   .  .  . .   .  .   .  .  . .  .                     ۷

۱٫ Erste Begegnung  mit der Atomlehre  (۱۹۱۹-۱۹۲۰) .                    ۹

۲٫ Der Entschluss zum Physikstudium  (۱۹۲۰) .   . .  .                ۲۵

۳· Der Begriff »Verstehen« in der modernen  Physik (1920 bis 1922)  .   .    ۳۹

۴· Belehrung  über Politik und Geschichte (1922-1924).                ۵۷

۵٫ Die Quantenmechanik und ein Gespräch  mit Einstein (1925-1926)  ……………· .. ‘                ۷۴

۶٫ Aufbruch  in das neue Land (1926-1927) .. ·. .  .  .              ۸۸

۷٫ Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).   .  .   .  .   .  . .   .  .   .  . ۱۰۱

۸٫ Atomphysik  und pragmatische  Denkweise  (۱۹۲۹).  .             ۱۱۴

۹· Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932)   ۱۲۵

۱۰٫ Quantenmechanik  und  Kantsche   Philosophie  (۱۹۳۰ bis 1932)  .   .         ۱۴۱

۱۱٫ Diskussionen  über die Sprache (1933).  .  . .                        ۱۵۰

۱۲٫ Revolution  und Universitätsleben  (۱۹۳۳).   .   .                        ۱۶۸

۱۳٫ Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)     ۱۸۴

۱۴٫ Das Handeln  des Einzelnen  in der  politischen  Katastrophe  (۱۹۳۷-۱۹۴۱)    ۱۹۵

۱۵· Der Weg zum neuen Anfang(I941-1945)   .   .  .  .                      ۲۱۱

۱۶٫ Über die Verantwortung des Forschers  (۱۹۴۵-۱۹۵۰)               ۲۲۶

۱۷٫ Positivismus,  Metaphysik  und Religion (1952)  . .                ,.۲۴۱

۱۸٫ Auseinandersetzungen  in  Politik   und  Wissenschaft (1956-1957)  .   . ۲۵۶

۱۹٫ Die einheitliche Feldtheorie  (۱۹۵۷-۱۹۵۸).  .  .   .  .  .  ۲۶۹

۲۰٫ Elementarteilchen und Platonische  Philosophie  (۱۹۶۱ bis 1965)   .   .  .   ۲۷۷

 اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است.

* * * *

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین، مونیخ. پی‌پر،۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926), Piper, 1972

* * * *

Related links

ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی، ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه، نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه، لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟؛ ژاک مونو: در بارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه؛ورنر هایزنبرگ: آن سوی مرزها؛نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲)؛ فون وایتسکر: جهان از نگاه فیزیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی)؛ توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی؛ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)؛ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری Iا: اجلاس سولوی و پیشرفت فیزیک اتمی

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، دی‌ماه ۱۳۹۳

——————————————————–

© انتشار برگردان فارسی: Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Die Quantenmechanik und ein Gespräch mit Einstein (1925-1926) ، ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین)، حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir  ممنوع است.

             Copyright 2014 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved © 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags: