ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)

۲۷ آذر ۱۳۹۳ Comments off

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)

جزء و کلّ: بحث‌هایی دربارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل سیزدهم (۱۹۳۷-۱۹۳۵))، پی‌پر، ۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937), Piper, 1972

Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل سیزدهم). پی‌پر، ۱۹۷۲ (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

جزء و کلّ: بحث‌هایی دربارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: بحث‌هایی دربارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)

جزء و کلّ: بحث‌هایی دربارۀ امکانات فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷)

فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی

 باوجود ناآرامی‌هایی که به‌سبب دگرگونی سیاسی در آلمان پدیدار شده بود، که  زندگی علمی در کشور ما را تغییر داده بود و تبعاتی در مهاجرت اشخاص به‌بار آورده بود، فیزیک اتمی در آن سال‌ها به صورتی شگفت  به‌سرعت به پیش می‌رفت. در آزمایشگاه لرد رادفورد در کمبریج، کوک‌کرافت و والتون تأسیساتی با ولتاژ بالا ساختند که با آن میتوانستیم به هسته‌های هیدروژن، یعنی پروتون‌ها، آنقدر سرعت دهیم که اگر آن‌ها را به‌سمت هستۀ اتمی سبک شلیک می‌کردیم، از سدّی می‌گذشت که به‌سبب دافعۀ الکتریکی به‌وجود آمده بود، تا به هستۀ اتمی سبک برخورد کند و آن را دگرگون کند. به کمک این دستگاه‌ها و مشابه‌ آن‌ها، بهخصوص آن سیکلوترونی که در آمریکا ساخته‌شده بود،انجام بسیاری از آزمایشهای تازه در فیزیک هستهای ممکن شد، به‌طوری‌که اندکی بعد تصویر روشن درستی از خصوصیّات هستۀ اتم و نیروهایی که در آن دست‌اندر کار داشت، پدیدار شد. هستۀ اتم را نمی‌توان برخلاف خود اتم به‌تمامی، با منظومه‌ای  از سیّارات در اندازۀ کوچک مقایسه کرد که در آن قوی‌ترین نیروها را جسم سنگینی در مرکز اعمال می‌کند، که مدارهای اجسام سبکی را معیّن می‌کند که به‌دور آن در گردش است. هستۀ اتم‌های مختلف را باید کم‌و‌بیش خرده‌های بزرگی از نوع مادّۀ هسته دانست، که خود کم‌وبیش با یک نسبت از پروتون و نوترون، ساخته شده است. چگالی این مادّۀ هسته، که از پروتون و نوترون ساخته شده است، در همۀ هسته‌های اتمی تقریباً یکسان است. در این کار تنها دافعۀ قوی الکتروستاتیکی میان پروتونها دست دارد، که سبب می‌شود که در هستههای سنگین شمار نوترونها اندکی بیش‌تر از پروتونها باشد. این نیروهای قوی‌ که سبب می‌شود تا مادۀ هستهای قوام داشته باشد با عوض‌شدن پروتونها و نوترونها تغییر نمیکند؛ و این خود سبب شد تا این فرض تأیید شود. و همچنین آن تقارنی که میان پروتون‌ها و نوترون‌ها پدیدار شده بود، که در آن کلبه در مرتع‌های پرشیب بایرن پیش‌تر به ذهنم رسیده بود، به‌طور تجربی هم این‌گونه بیان می‌شد که برخی از هسته‌های اتمی به‌هنگام واپاشی بتا، الکترون، و برخی دیگر پوزیترون گسیل می‌کند.برای اینکه این روابط در هستۀ اتم را بازهم مشروح‌تر مطالعه کنیم، در درس‌های لایپزیگ کوشیدیم تا هستۀ اتم را تقریباً خرده‌ای کروی‌شکل از مادّۀ هسته بدانیم، یعنی آن را نوعی ظرف دردار گرد بدانیم که در آن نوترون‌ها و پروتون‌ها در گردش است، بی‌آنکه برای همدیگر چندان مزاحمتی درست کند؛ امّا در کپنهاگ نیلس به‌عکس برهم‌کنش هریک از سنگ‌های بنای هسته را بسیار مهم می‌دانست و به‌همین دلیل هم بیشتر دلش می‌خواست تا هسته را نوعی کیسۀ شن بیانگارد.

 برای آنکه این اختلاف نظرها را از راه گفت‌وگو روشن کنم، چند هفته‌ای از پاییز سال ۱۹۳۵ تا پاییز سال ۱۹۳۶ را دوباره در کپنهاگ گذراندم. در آنجا هم به‌عنوان مهمان خانوادۀ بور اتاقی در خانۀ افتخاری بور دراختیارم گذاشتند؛ آن خانه را هم دولت دانمارک با موقوفات بنیاد کارلس‌برگ اداره می‌کرد که در اختیار بور و خانوادۀ او گذاشته بود. این خانه که محلّ دیدار میان فیزیک‌دانان اتمی بود، سال‌ها اهمیّتی بسیار داشت. بنایی به سبک معماری پُمپه بود که در آن تأثیر زیاد پیکرتراش صاحب‌نام  توروالدسن بر زندگی فرهنگی دانمارکی هنوز هم به‌خوبی احساس می‌شد. از اتاق نشیمن راه‌پلّه‌ای در فضای آزاد، که دو طرف آن با پیکره‌هایی تزیین شده بود، خود را به باغی بزرگ می‌رساند که فوّاره‌ای در میان کرت‌های گل به آن سرزندگی می‌داد و درختان بلند کهن‌سالش پناهی دربرابر آفتاب و باران بود. از سرسرای خانه از یک طرف به گلخانه‌ای می‌رسیدیم که جز شرشر فوّاره‌ای کوچک در این قسمت خانه، چیز دیگری سکوتی را که در آن برقرار بود،برهم نمیزد. ما هم در اینجا مینشستیم و توپهای تنیس‌رومیزی‌ را روی فواره به رقص وا می‌داشتیم و با بحث دربارۀ علل فیزیکی آن پدیده خود را سرگرم می‌کردیم. پشت این باغچۀ زمستانی، تالار بزرگی  با سرستونهایی به سبک معماری دوری یونانی قرار داشت که غالباً از آن برای مهمانی‌های مجلّل به‌هنگام برگزاری نشست‌های علمی استفاده میشد. در این خانۀ مهمان‌نواز من هم توانستم چند هفته‌ای را با خانوادۀ بور بگذرانم، و ازقضا هم فیزیک‌دان انگلیسی،لرد رادرفورد، پدر فیزیک اتمی جدید، که بعدها هم او را گاهی چنین می‌نامیدند، چند روزی از تعطیلات کوتاه خود را اینجا در کپنهاگ نزد بور می‌گذراند. و گاهی هم پیش می‌آمد که ما سه نفری در باغ گردش می‌کردیم و از نظر خود دربارۀ تازه‌ترین آزمایشها یا دربارۀ ساختار هستۀ اتم حرف می‌زدیم. من هم در اینجا می‌کوشم تا یکی از این گفت‌وگوها را روی کاغذ بیاورم.

 لردرادرفورد: “به نظر شما چه اتّفاقی می‌افتد اگر ما دستگاه‌هایی با ولتاژ بازهم بالاتر یا دیگر ماشین‌های شتاب‌دهنده‌ای بسازیم و پروتون‌ها را بازهم با انرژی و سرعت بیشتری به سوی هستۀ اتم‌های سنگین‌تر شلیک کنیم؟ آیا این گلولۀ پرسرعت به‌آسانی از هستۀ اتم رد می‌شود، شاید بی‌آنکه چندان خسارتی به‌بار بیاورد، یا در هستۀ اتم گرفتار می‌شود، به‌طوری‌که همۀ انرژی جنبشی خود را سرانجام به هسته منتقل می‌کند؟ اگر برهم‌کنش هریک از سنگ‌بناهای هسته مهم باشد، آن‌طورکه نیلس می‌گوید، پس باید گلوله هم کاملاً گیر بیافتد. امّا اگر پروتون‌ها و نوترون‌ها تقریباً مستقلّ ازهم در هسته در حرکت باشد، بی‌آنکه بر همدیگر تأثیری شدید بر جای بگذارد، پس شاید هم گلوله بتواند از هسته رد شود، بی‌آنکه سبب اختلالات بیشتری شود.”

 نیلس: «من به‌قطع  یقین دارم که گلوله در درون هستۀ اتم بنا برقاعده گرفتار می‌شود و انرژی جنبشی آن سرانجام میان همۀ سنگ‌بناهای هسته کم‌و‌بیش به‌طور مساوی تقسیم می‌شود؛ سبب آن هم این است که این برهم‌کنش‌ها بسیار بزرگ است. هستۀ اتم به‌سبب این چنین ضربه‌ای فقط بیشتر گرم می‌شود، و درجۀ گرم‌شدن را هم می‌توان از روی گرمای ویژۀ مادّۀ هسته و از روی انرژی‌ای که گلوله با خود دارد حساب کرد. آنچه پس از آن پیش می‌آید، شاید بتوان آن را تبخیر کم‌وبیش هستۀ اتم دانست. و این به‌این معناست که در سطح اتم برخی از ذرّات منفرد گاه آن‌چنان میزانی از انرژی به‌دست می‌آورد که هستۀ اتم را ترک می‌کند.- امّا راستی  تو  چه نظری داری؟”

 مخاطب این سؤال هم من بودم.

 من هم جواب دادم: “راغبم بیشتر همین نظر شما را قبول کنم، هرچندکه در تصوّراتی که ما در لایپزیگ از آن ذرّات هسته داریم، که در آن این ذرّات کم‌وبیش به‌طور آزاد در گردش است، نمی‌گنجد.امّا ذرّهای که سرعت بسیار زیادی دارد، و می‌خواهد به‌درون هسته وارد شود،به‌یقین هم به‌سبب نیروهای برهم‌کنش قوی متحمّل برخوردهای زیادی خواهد شد و از همین راه هم انرژی خود را از دست می‌دهد. امّا اگر سرعت ذرّه کم باشد، یعنی در درون هستۀ اتم هم با انرژی کم حرکت بکند، شاید قضیّه طور دیگری باشد، زیراکه در اینجا ماهیّت موجی ذرّه وارد کار می‌شود، و شمار انتقال‌های ممکن انرژی هم کمتر می‌شود. شاید دراینجا ازقلم‌انداختن برهم‌کنش بازهم تقریبی مجاز باشد. امّا اینجا هم شاید آسان ‌بتوان به این حساب رسیدگی کرد، زیرا آنچه دربارۀ هستۀ اتم می‌دانیم، خود بر این کار کفایت می‌کند. من هم وقتی برگردم، این محاسبات را دربارۀ تصوّرات لایپزیگ انجام خواهم داد.

 امّا حالا من هم می‌خواهم درعوض این سؤال را مطرح کنم: آیا می‌توان پیش خود گمان کرد که با شتابدهندههای قویتری سرانجام روزی به کاربردی فنّی از فیزیک هسته‌ای دست یابیم، مثلاً به تولید مصنوعی عناصر جدید شیمیایی به مقدار زیاد، یا اینکه بتوانیم انرژی پیوندهای هسته را هم به کار بگیریم، آن‌طورکه در احتراق از انرژی پیوندهای شیمیایی استفاده میکنیم؟ در ادبیّات انگلیسی گمان میکنم داستانی آینده‌نگر وجود داشته باشد که در آن فیزیک‌دانی در اوج تنش‌های سیاسی کشورش بمب اتمی‌ای ابداع می‌کند و با آن ” دست غیبی ” همۀ دشواری‌های سیاسی کشورش را از میان بر می‌دارد. مسلّم است که این‌ها رؤیاهایی بیش نیست. امّا به صورتی کمی جدّی‌تر، یک‌بار  نرنستِ شیمی-فیزیک‌دان در برلین ادّعا کرد که زمین درواقع بشکۀ باروتی است که فعلاً فقط کبریتی کم دارد تا با آن، آن را به هوا بفرستیم. و این هم درست است: اگر بتوانیم چیزی درحدود چهار هستۀ هیدروژن آب دریا را در یک هستۀ اتم هلیوم جمع کنیم، با این کار آنقدر انرژی آزاد میشود که بشکۀ باروت نرنست در مقایسه با آن تحقیری مضحک بیش نخواهد بود.”

 نیلس: “نه، به این مسائل هیچ‌کس تاکنون عمیقاً فکر نکرده است. فرق قاطع میان شیمی و فیزیک هسته‌ای این است که فرایندهای شیمیایی بنابرقاعده در بیشترین شمار مولکول‌های دخیل در مادّه، برای مثال در سطح مولکول‌های باروت، جریان می‌یابد، درحالی‌که در فیزیک هسته‌ای همواره با شمار کوچکی از هسته‌های اتمی می‌توانیم تجربه کنیم. با ماشین‌های شتابدهندۀ بزرگتر هم اساساً کار بیشتری از پیش نخواهیم برد. شمار فرایندهایی که در آزمایشی شیمیایی جریان پیدا می‌کند، به نسبت شمار فرایندهایی که در آزمایش‌های فیزیکی هسته‌ای برانگیخته می‌شود، و تاکنون می‌شناسیم، چیزی مثلاً مانند نسبت قطر منظومۀ  سیّارات ما به قطر یک ریگ است؛ و چندان هم فرقی نمی‌کند که ریگ را با چیزی مثل تخته‌سنگ جایگزین کنیم. مسلّماً مسئله جور دیگری خواهد شد اگر قطعه‌ای از مادّه را به آنچنان دمای بالایی برسانیم که انرژی تک‌تک ذرّات به‌حدّی باشد تا بتواند بر نیروهای دافعۀ میان هستههای اتمی غلبه کند، و چگالی مادّه را هم درعین‌حال به‌حدّی بالا ببریم که برخوردها دیگر چندان هم کم نباشد. امّا برای اینکه در این راه به کامیابی‌ای برسیم، باید به دمایی درحدود مثلاً یک میلیارد درجه برسیم، و در چنین دمایی هم دیگر دیواره‌ای از ظرف ما برجا نمی‌ماند تا بتوانیم مادّه را در آن محبوس کنیم، آن دیواره‌ها دیگر مدّت‌هاست که بخار شده است.”

 لرد رادرفورد: ” تاکنون هم کسی چنین حرفی نزده است که از فرایندهایی بر روی هستۀ اتم می‌توان انرژی به‌دست آورد. این نکته هم درست است که با افزودن پروتونی یا نوترونی به هستۀ اتم در فرایندی منفرد درواقع انرژی آزاد می‌شود. امّا برای دستیابی به آن، یعنی برای آنکه چنین فرایندی روی دهد، باید انرژی‌ای بیش از آنچه که آزاد می‌شود، به‌کار برد؛ برای مثال برای شتاب‌دادن به پروتون‌های بسیار زیادی که برخی از آن‌ها هم ممکن است به هسته برخورد نکند. بزرگ‌ترین بخش این انرژی هم به‌صورت حرکت گرمایی عملاً تلف می‌شود. پس از نظر انرژی تجربه بر روی هستۀ اتم معامله‌ای است که یک‌سره چیزی جز زیان به‌بار نمی‌آورد. پس آن که از بهره‌برداری فنّی از انرژی هسته‌ای می‌گوید، چیزی یک‌سره جز یاوه نمی‌گوید.”

 بر این نظر، هر سۀ ما خیلی زود به توافق رسیدیم، و هیچ یک هم در همان زمان گمان نمی‌بردیم که فقط چند سالی بعد، اتو هان با کشف خود دربارۀ شکافت اورانیوم این وضع را از بنیان برهم خواهد زد.

 از آشوب زمانه چیز اندکی به باغ خانۀ بور می‌رسید تا سکوت آن را برهم زند. ما هم روی نیمکتی در سایۀ درختان تنومند نشستیم و تماشا می‌کردیم که چگونه وزش باد گاه قطره‌های آب را که از سر فواره فرود می‌آمد با خود به اطراف می‌برد و بر روی برگ گل‌سرخ‌هایی می‌نشاند که از آنجا در پرتو خورشید می‌درخشید.

 پس از بازگشت به لایپزیگ، آن محاسبات را که پیشتر وعده داده بودم، انجام دادم. آن محاسبات هم گمان نیلس را تأیید می‌کرد، که پروتون‌های سریع ماشین‌های شتابدهندۀ قوی‌تر بنابرقاعده در هستۀ اتم گرفتار می‌شود و آن را به‌سبب ضربه گرم‌تر می‌کند. کم‌وبیش در همین زمان بود که چنین پروتونهایی را در فرایندهای تابش کیهانی که ازین نوع بود درواقع مشاهده کردیم.به‌نظر می‌رسید که این محاسبه به‌نوعی هم تأییدی بر درستی این نکته بود که در بررسی ساختار درونی هستۀ اتم میتوان، در تقریب اوّل، از برهم کنش نیرومند ذرّات منفرد صرف‌نظر کرد. ما هم به‌همین دلیل مطالعات لایپزیگ را در همین جهت ادامه دادیم. کارل فریدریش، که در آن زمان در مؤسّسۀ اُتو هان در دالم دستیار لیزه مایتنر بود، گاه‌و‌بی‌گاه از برلین به لایپزیگ می‌آمد تا در درس‌های گروهی ما شرکت کند و یک‌بار هم گزارشی از بررسی‌های خود دربارۀ فرایندهای هستهای در درون خورشید و ستارگان به جمع ما ارائه کرد. او توانست نظراً نشان دهد که در داغ‌ترین بخش درونی ستارگان واکنشهای کاملاً مشخّصی میان هستۀ اتم‌های سبک صورت می‌گیرد و انرژی بسیار زیادی که از ستارگان پیوسته گسیل میشود به‌طور آشکار از این فرایندهای هسته‌ای است. بته هم در آمریکا مطالعاتی نظیر این‌ها را منتشر کرده بود، و ما هم دیگر به این فکر خو کرده بودیم تا به ستاره‌ها چون کورههای اتمی عظیمی بنگریم که در آن‌ها انرژی هسته‌‌ای، نه از راه فرایندی که از نظر فنّی می‌توان آن را مهار کرد، بلکه از راه پدیده‌ای طبیعی که پیوسته پیش چشم ما جریان دارد، به‌دست می‌آید. امّا هنوز از فنّاوری اتمی حرفی در میان نبود.

کار ما در درس‌های گروهی لایپزیگ تنها هستۀ اتم نبود. در این میان در این افکار هم پیشرفتی پیدا شده بود، یعنی در فکر دربارۀ اینکه ماهیّت ذرّات بنیادی را بهتر بفهمیم؛ و این فکر هم در آن شب در کلبۀ اسکی‌بازان بر روی  مرتع‌های پرشیب بایرن به ذهنم رسیده بود. فرض وجود پادمادّۀ پل دیراک، که تجربه‌های بسیار فیزیکی آن را تأیید می‌کرد، یکی از ذخایر دانش ما در فیزیک شده بود. ما میدانستیم که دست کم یک فرایند در طبیعت وجود دارد که در آن انرژی به مادّه تبدیل میشود. از انرژی تابشی می‌تواند زوج‌هایی از الکترون- پوزیترون پدیدار شود. این فرض هم چندان بعید نبود که بازهم فرایندهای دیگری از این نوع وجود داشته باشد. ما هم می‌کوشیدیم تا پیش خود مجسّم کنیم که اگر ذرّات بنیادی‌ای با سرعت‌های بسیار زیاد به یکدیگر برخورد کند، درآن‌صورت این چنین فرایندهایی چه اهمیّتی می‌تواند داشته باشد.

 دیگر مخاطب من دربازگویی این افکار هانس اویلر بود، که چند سالی پیشتر چون دانشجویی جوان پیش ما سر در آورده بود. چشمم خیلی زود به او افتاده بود؛ و آن هم نه فقط به این دلیل که او هوشی خیلی بیشتر از معمول داشت، بلکه به این دلیل هم که ظاهری عجیب داشت. او از دیگر دانشجویان ما مهربان‌تر و حسّاس‌تر بود، و چهره‌اش هنگامی که می‌خندید، گاه نشان از اندوه داشت.چهرهای بسیار کشیده و تقریباً تکیده داشت، با موهای بور درهم‌پیچیده، و  به‌وقت حرف‌زدن آنقدر بر موضوع متمرکز بود که از دانشجوی جوانی به سنّ‌وسال او عحیب می‌آمد. و چندان هم دشوار نبود تا دریابیم که در نهایت تهی‌دستی روزگار می‌گذراند، و من هم دلشاد بودم که توانسته بودم برایش کار کمک‌دستیاری، هرچند حقیر، پیدا کنم. پس از مدّتی طولانی، همین‌که به من اعتماد کامل پیدا کرده بود، همۀ مشکلاتش را با من در میان گذاشت. پدر و مادرش نمیتوانستند از پس مخارج تحصیل او بربیایند. خودش هم کمونیستی معتقد بود، و شاید هم پدرش به دلایل سیاسی دچار این گرفتاری شده بود. دختر جوانی را هم نامزد کرده بود که به دلیل یهودی‌تبار بودنش ناگزیر از آلمان گریخته بود و حالا هم دیگر در سویس زندگی می‌کرد. از آن دسته‌جاتی هم که در آلمان از سال ۱۹۳۳ قدرت سیاسی را به‌دست آورده بودند، با بیزاری حرف می‌زد. امّا چندان رغبتی هم از خود نشان نمی‌داد تا دربارۀ آن حرف بزند. برای آنکه به او هم کمکی کرده باشم، در همین سال‌ها غالباً او را به خانۀ خود برای ناهار دعوت می‌کردم، و گاهی هم در حرف‌‌هایمان پیش می‌آمد تا امکان مهاجرتش از آلمان را بررسی کنیم. امّا او هیچ‌وقت به این امکان به‌جدّ نگاه نکرد، و من هم احساسم این بود که او خیلی‌خیلی به آلمان دلبسته است. امّا ازین موضوع هم از روی میل حرفی به زبان نمی‌آورد.

 و این‌طور شد که من و اویلر هم بیشتر همدیگر را می‌دیدیم، و دربارۀ نتایج محتمل کشف دیراک و تبدیل انرژی به مادّه حرف می‌زدیم.

 اویلر از من چیزی دراین حدود پرسید: ” ما از دیراک یاد گرفتیم که وقتی یک کوانتوم نور از کنار هستۀ اتم رد می‌شود، میتواند به یک زوج ذرّه، یعنی به یک الکترون و یک پوزیترون، تبدیل شود. آیا این اصلاً به این معنی است که کوانتوم نور، از یک الکترون و پوزیترون درست شده است؟ پس این مثل این است که کوانتوم نور منظومه‌ای از یک‌زوج ستاره باشد، که در آن الکترون و پوزیترون دور یکدیگر میچرخد. یا اینکه نه، این تصوّر روشن نادرستی است؟»

“گمان نمیکنم که چنین تصوّری حقیقت زیادی در خود داشته باشد. زیرا از این تصویر این‌طور هم می‌توان نتیجه گرفت که جرم این منظومۀ مزدوج نباید خیلی هم از جمع جرم دو ذرّه‌ای کمتر باشد که آن منظومه از آن درست شده است. و تازه بعد هم اصلاً نمی‌فهمیم که چرا این منظومه باید در فضا با سرعت نور حرکت کند. بالاخره می‌تواند جایی  آرام بگیرد.”

 « پس بالاخره دربارۀ کوانتوم نور در این چارچوب چه چیزی می‌توان گفت؟»

 «شاید بتوان گفت که کوانتوم نور به‌قوّه از الکترون و پوزیترون درست شده است. کلمۀ « به‌قوّه » اشاره به این دارد که در اینجا حرف از یک امکان است. آن جمله‌ای که گفتم به این معناست که کوانتوم نور میتواند در برخی از آزمایشها محتملاً به الکترون و پوزیترون شکسته شود؛ همین و بس”

«پس اگر این طور است، شاید کوانتوم نور بتواند براثر ضربه‌ای که بسیار پرانرژی باشد به مثلاً دو الکترون و دو پوزیترون تبدیل شود. آیا دراین‌صورت هم باز می‌توانید بگویید که کوانتوم نور می‌تواند به‌قوّه از چهار ذرّه هم درست شده باشد؟”

 «بله، عقیده دارم که اینجا هم این حرف استوار است. کلمۀ « به‌قوّه » امکان را نشان می‌دهد، این حکم را مجاز می‌شمرد که کوانتوم نور به‌قوّه از دو یا چهار ذرّه درست شده باشد. دو امکان مختلف یکدیگر را طرد نمی‌کند.”

 اویلر بااعتراض گفت : «پس، از این گزاره چه چیزی اصلاً عاید ما می‌شود؟ زیراکه همین‌جا هم می‌توانیم بگوییم که هر ذرّۀ بنیادی به‌قوّه، از شمار دلخواهی از دیگر ذرّات بنیادی ساخته شده است. پس در فرایندی براثر ضربه‌ای بسیار پرانرژی، ممکن است شمار دلخواهی از ذرِّات به‌وجود بیاید. در این صورت این خبر، تقریباً دیگر خبر به حساب نمی‌آید.”

 «نه، شمار و نوع ذرّات هم چندان از روی دل‌به‌خواهی نیست. تنها آن پیکربندی‌هایی از ذرّات را میتوان در شمار تشریح‌های ممکن از ذرّه‌ای، که باید نمایانده شود، به حساب آورد که همان تقارن را داشته باشد که ذرّۀ اوِلیّه داشته است. به‌جای تقارن هم می‌توان درست‌تر گفت: خواصِ تبدیلی دربرابر این عملیّات، که ذیل آن‌ها قوانین طبیعی تغییر نمی‌کند. از مکانیک کوانتومی هم پیش‌تر آموخته‌ایم که حالت‌های مانای یک اتم با خواص تقارنی آن مشخّص می‌شود. این وضع دربارۀ ذرّات بنیادی هم همین‌طور است، که خود آن‌ها هم حالات مانایی از مادّه است.”

  اویلر هنوز کاملاً راضی نشده بود: « با آنچه که همین حالا گفتید، قضیّه باز هم بیشتر انتزاعی شد. پس حالا دیگر همه‌چیز به این بستگی خواهد داشت تا آزمایش‌هایی را نزد خود تصوِّر کنیم که طور دیگری جز آنچه تاکنون فرض کرده بودیم جریان پیداکند، و به‌این‌دلیل هم می‌گویم طور دیگری، زیراکه کوانتوم‌های نوری به‌قوّه از زوج‌هایی از ذرّات ساخته شده است. پس شاید بتوان گمان کرد که اگر تصویر منظومۀ دوستاره‌ای را لحظه‌ای جدّی بگیریم و از خود سؤال کنیم که با فیزیک کلاسیک از این چه نتیجه‌ای به‌بار می‌آید، شاید هم به نتایج منطقی‌ای برسیم که از نظر کیفی دست‌کم رضایت ما را فراهم می‌آورد. برای مثال شاید کسی به مسئله علاقه‌مند شود و از خود بپرسد که آیا دو پرتو نور که در خلاء یکدیگر را قطع می‌کند، آن‌طورکه تاکنون فرض کرده‌ایم و معادلات قدیمی ماکسول هم همان را نشان می‌دهد، درواقع بدون مزاحمت از یکدیگر عبور می‌کند. اگر در یکی از پرتوهای نوری، زوجهای الکترون و پوزیترون به‌قوّه، یعنی چون امکان، وجود داشته باشد، پس می‌تواند پرتو نوری دیگر به سبب همین ذرّات پراکنده شود؛ پس باید پراکندگی نور با نور هم وجود داشته باشد، یعنی اختلال متقابل هر دو پرتو نوری؛ چیزی که هم می‌توان با نظریّۀ دیراک آن را محاسبه کرد، و هم از نظر تجربی مشاهده کرد.”

 «اینکه بتوان چیزی را مشاهده کرد،طبیعتاً  بستگی به این دارد که این اختلال متقابل چقدر بزرگ باشد.امّا شما هم باید حتماً این کنش را محاسبه کنید. شاید هم فیزیک‌دانان تجربی وسایلی و راه‌هایی بیابند تا آن را اثبات کنند.”

 ” راستش را بخواهید من اصلاً این فلسفۀ “گویی‌که” را که دراینجا دست‌اندرکار دارد، چیز شگفتی می‌یابم. کوانتوم نور در بسیاری از آزمایش‌ها چنان رفتار می‌کند، “گویی‌که” از دو یا بیشتر از دو زوج درست شده باشد. به‌نظر می‌رسد که در فیزیکی وارد می‌شویم که هم نامشخّص است و هم رنگ‌و‌رو پریده. درحالی‌که با نظریّۀ دیراک این احتمال را می‌دانیم که رویداد مشخّصی پدیدار می‌شود که آن را به‌دقّت می‌توان محاسبه کرد، و آزمایش هم نتایج آن را تأیید می‌کند.”

من هم کوشیدم تا فلسفۀ “گویی‌که” را بازهم کمی بیشتر باز کنم.”شما می‌دانید که فیزیک‌دانان تجربی به‌تازگی هم نوعی از ذرّات بنیادی با جرم متوِسّط پیدا کرده‌اند، یعنی مزون‌ها را. به‌علاوه، آن نیروهای قوی‌ای که هستۀ اتم را سرپا نگاه می‌دارد، با آن‌ها هم باید نوعی ذرّات بنیادی به معنای دوگانگی موج و ذرّه متناظر باشد. پس شاید بازهم ذرّات بنیادی بیشتری وجود داشته باشد، که ما هم آن‌ها را تاکنون به‌این دلیل نشناخته‌‌ایم که طول عمری بسیار کوتاه دارد. پس می‌توان یک ذرّۀ بنیادی را به معنای این فلسفۀ “گویی‌که” با هستۀ اتم یا با یک مولکول مقایسه کرد، یعنی می‌توان با آن این‌طور رفتار کرد گویی‌که این ذرّۀ بنیادی از کپه‌ای بسیار بزرگ و شاید از انواع متفاوت از ذرّات بنیادی درست شده است. پس می‌توان دراینجا آن پرسشی را مطرح کرد که لرد رادرفورد دربارۀ هسته‌های اتم به‌تازگی در کپنهاگ مطرح کرد: ” چه اتّفاقی می‌افتد، اگر ذرّۀ بنیادی پر انرژی‌ای را به‌طرف ذرّۀ دیگری شلیک کنیم؟ آیا در میان آن کپه‌ای از ذرّات که شما آن‌ را دربارۀ ذرّات بنیادی تصوّر کردید، گرفتار می‌شود، آن را گرم می‌کند و سرانجام به تبخیر وا می‌دارد، یا، بی‌آنکه چندان هم دچار اختلالی شود از آن کپه یک‌سره رد می شود؟” مسلّم است که بازهم به شدّت برهم‌کنش در آن فرایند منفرد بستگی خواهد داشت، و دربارۀ آن هم فعلاً چیز چندانی نمی‌دانیم. امّا شاید هم به‌زحمتش می‌ارزد تا خود را درحال‌حاضر به برهم‌کنش‌هایی محدود کنیم که تاکنون شناخته‌شده است، تا ببینیم که از آن‌ها چه‌چیز عاید می‌شود.”

 از فیزیک ذرّات بنیادی واقعی، در آن زمان هنوز خیلی دور بودیم. تنها در پرتو کیهانی برخی از نقاط آغازین بر این حرکت دیده می‌شد؛ امّا از دست‌زدن به آزمایش در این حوزه اصلاً حرفی درمیان نبود. اویلر میخواست بداند که من چقدر با خوش‌بینی یا بدبینی به پیشرفت در این رشته از فیزیک اتمی می‌نگرم و گفت:

 “با کشف دیراک، یعنی به‌سبب وجود پادمادّه، همۀ این تصویر بازهم بسیار پیچیدهتر شده است. زمانی چنین به نظر میرسید، گویی که می‌توان فقط با آن سه سنگ‌بنا، پروتون و الکترون و کوانتوم نور  جهان را ساخت. این تصوّری بسیار ساده بود، و دلشاد بودیم که آن تصویر اصلی را دریافته‌ایم. اما حالا بازهم آن تصویر بیشتر مغشوش‌ شده است. پس ذرّۀ بنیادی دیگر بنیادی نیست، ساخته‌ای دست‌کم به‌قوّه پیچیده است. آیا این هم به این معنا نیست که ما هم از فهم آن دور شده‌ایم؛ آن فهمی که  پیش‌تر امیدش را داشتیم.”

 “نه، من اصلاً این حرف را قبول ندارم. آن تصویر پیشین با آن سه سنگ‌بنای بنیادیاش اصلاً هم پذیرفتنی نبود. چرا اصلاً باید فقط این سه واحد دلبخواه وجود داشته باشد، که از آن‌ها یکی، یعنی پروتون، درست ۱۸۳۶بار از دیگری، یعنی الکترون، سنگینتر است. این عدد ۱۸۳۶ از کجا آمده است؟ و اصلاً چرا نمی‌توان این سه واحد را متلاشی کرد؟ همین سه واحد را می‌توان با انرژی زیاد دلخواه درهم کوبید؛ آیا اصلاً پذیرفتنی است که مقاومت درونی آن‌ها، از هر آستانه‌ای گذر کند؟ امّا حالا به سبب کشف دیراک، قضیّه خیلی بیشتر منطقی به‌نظر می‌رسد. ذرّۀ بنیادی، مثل حالت مانای اتم، با خاصیّت تقارن خود مشخّص میشود. پایداری صورتها، که بور آن را در زمان خود پیشتر نقطۀ آغازین نظریۀ خود قرار داده بود، و آن را در مکانیک کوانتومی دست‌کم به‌طور اساسی می‌توان فهمید، هم آن در وجود و پایداری ذرّات بنیادی دست اندرکار دارد. این صورتها، اگر آن‌ها را متلاشی کنیم، دائم نو می‌شود، درست مثل اتمهای شیمی‌دان‌ها؛ و این هم مسلّماً به این برمی‌گردد که تقارن خود در قانون طبیعت درج شده است. راستش را بخواهید هنوز هم خیلی راه مانده است تا این قوانین طبیعت را صورتبندی کنیم، که در ساختار ذرّات بنیادی دست اندرکار است. امّا من هم کاملاً می‌توانم پیش خودم تصوِّر کنم که روزی از راه همین قوانین به آن عدد ۱۸۳۶ هم می‌رسیم. درواقع من شیفتۀ این فکرم که تقارن چیزی اصولی‌تر از خود ذرّه است. این فکر با روح مکانیک کوانتومی، آن‌طورکه بور همواره در نظر داشت، سازگار است. با فلسفۀ افلاطون هم سازگار است، امّا فعلاً برای ما فیزیک‌دان‌ها جایی برای این دلبستگی نیست. ما به همان کاری می‌پردازیم که می‌توانیم مستقیم آن را بررسی کنیم. شما باید پراکندگی نور با نور را محاسبه کنید، و من هم خودم به این مسئلۀ کلّی می‌پردازم، یعنی به اینکه با برخورد ذرّات بنیادی پرانرژی به‌یکدیگر چه پیش می‌آید.”

 به این برنامۀ کاری، هر دوی ما در ماه‌هایی که پیش رو داشتیم پای‌بند ماندیم، و از محاسبات من هم چنین نتیجه شد که آن برهم‌کنشی که در واپاشی بتای هستۀ اتم شاخص است، در انرژی‌های بالا بسیار قوی است، و بنابراین ممکن است که برخورد دو ذرّۀ بنیادی پرانرژی به پیدایی ذرّات تازۀ بسیاری بیانجامد. درمورد این به‌اصطلاح تولید چندگانۀ ذرّات بنیادی، پیشتر نشانه‌هایی در تابش کیهانی دیده شده بود، امّا بازهم دلایل تجربی قوی‌ای بر این کار نبود. بیست سال باید صبر می‌کردیم تا بتوانیم این فرایندها را در آن ماشین‌های شتابدهندۀ عظیم مستقیم مشاهده کنیم. اویلر با یکی دیگر از اعضاء درس‌های گروهی من، کوکل، واپاشی نور با نور را محاسبه می‌کرد، و هرچند که نمی‌توانستیم در اینجا اثبات تجربی را مستقیم بیازماییم، امروز دیگر شکّی دراین‌باره نیست که آنچه را که اویلر و کوکل دربارۀ پراکندگی ادّعا کردند، درواقع وجود دارد.

* * * *

 ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ. مونیخ. پی‌پر،۱۹۷۲

فهرست مطالب:

پیشگفتار: ص ۹؛ فصل اوّل:  نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (۱۹۱۹-۱۹۱۰) ص ۱۱؛ فصل دوم:  تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛ فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (۱۹۲۰-۱۹۲۲) ص ۴۵؛ فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (۱۹۲۲-۱۹۲۴) ص ۶۶؛ فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵-۱۹۲۶) ص ۸۵؛ فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (۱۹۲۶-۱۹۲۷) ص ۱۰۱؛ فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ میان علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛ فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛ فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ میان زیست‌شناسی، فیزیک و شیمی (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۴۴؛ فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۶۳؛ فصل یازدهم: بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛ فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛ فصل سیزدهم: بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷) ص ۲۱۳؛ فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با فاجعۀ سیاسی (۱۹۳۷-۱۹۴۱) ص ۲۲۶؛ فصل پانزدهم: به‌سوی آغازی نو (۱۹۴۱-۱۹۴۵) ص ۲۴۵؛ فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت اهل علم (۱۹۴۵-۱۹۵۰) ص ۲۶۲؛ فصل هفدهم: پوزیتیویسم، متافیزیک و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛ فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (۱۹۵۶-۱۹۵۷) ص ۲۹۶؛ فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸) ص ۳۱۲؛ فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطون (۱۹۶۱-۱۹۶۵) ص ۳۲۱ 

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی:

Inhaltsverzeichnis

Vorwort .  .   .  .   .  .   .   .  .   .  .  . .   .  .   .  .  . .  .                     ۷

۱٫ Erste Begegnung  mit der Atomlehre  (۱۹۱۹-۱۹۲۰) .                    ۹

۲٫ Der Entschluss zum Physikstudium  (۱۹۲۰) .   . .  .                ۲۵

۳· Der Begriff »Verstehen« in der modernen  Physik (1920 bis 1922)  .   .    ۳۹

۴· Belehrung  über Politik und Geschichte (1922-1924).                ۵۷

۵٫ Die Quantenmechanik und ein Gespräch  mit Einstein (1925-1926)  ……………· .. ‘                ۷۴

۶٫ Aufbruch  in das neue Land (1926-1927) .. ·. .  .  .              ۸۸

۷٫ Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).   .  .   .  .   .  . .   .  .   .  . ۱۰۱

۸٫ Atomphysik  und pragmatische  Denkweise  (۱۹۲۹).  .             ۱۱۴

۹· Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932)   ۱۲۵

۱۰٫ Quantenmechanik  und  Kantsche   Philosophie  (۱۹۳۰ bis 1932)  .   .         ۱۴۱

۱۱٫ Diskussionen  über die Sprache (1933).  .  . .                        ۱۵۰

۱۲٫ Revolution  und Universitätsleben  (۱۹۳۳).   .   .                        ۱۶۸

۱۳٫ Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)     ۱۸۴

۱۴٫ Das Handeln  des Einzelnen  in der  politischen  Katastrophe  (۱۹۳۷-۱۹۴۱)    ۱۹۵

۱۵· Der Weg zum neuen Anfang(I941-1945)   .   .  .  .                      ۲۱۱

۱۶٫ Über die Verantwortung des Forschers  (۱۹۴۵-۱۹۵۰)               ۲۲۶

۱۷٫ Positivismus,  Metaphysik  und Religion (1952)  . .                ,.۲۴۱

۱۸٫ Auseinandersetzungen  in  Politik   und  Wissenschaft (1956-1957)  .   . ۲۵۶

۱۹٫ Die einheitliche Feldtheorie  (۱۹۵۷-۱۹۵۸).  .  .   .  .  .  ۲۶۹

۲۰٫ Elementarteilchen und Platonische  Philosophie  (۱۹۶۱ bis 1965)   .   .  .   ۲۷۷

 اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است.

* * * *

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل سیزدهم:  بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷)، پی‌پر، ۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze:  Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937), Kapitel: 13    

———————————————————-

related links

ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی، ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه، نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه، لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟؛ ژاک مونو: در بارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه؛ورنر هایزنبرگ: آن سوی مرزها؛نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲)؛ فون وایتسکر: جهان از نگاه فیزیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی)؛ توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی؛ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)؛ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری Iا: اجلاس سولوی و پیشرفت فیزیک اتمی

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، آذرماه ۱۳۹۳

——————————————————–

© انتشار برگردان فارسی: Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937), Kapitel: 13 ، ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی)، حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir  ممنوع است.

    Copyright 2014 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved  ©

 

 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags:

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)

۱۶ آذر ۱۳۹۳ Comments off

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)

جزء و کلّ: نظریّۀ میدان واحد (ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل نوزدهم (۱۹۵۸-۱۹۵۷))، پی‌پر، ۱۹۷۲

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Die Einheitliche Feldtheorie (1957-1958), Piper, 1972

Der Teil Und Das Ganze: Gespräche Im Umkreis Der Atomphysik

ورنر هایزنبرگ. جزء و کلّ (فصل نوزدهم). پی‌پر، ۱۹۷۲ (نسخۀ فارسی)، www.najafizadeh.ir

(برای دیدن نسخۀ اصلی، بنگرید به:) http://sdrv.ms/Yz8tM

جزء و کلّ: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸)

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: نظریّۀ میدان واحد

Werner Heisenberg: Der Teil und das Ganze: Die Einheitliche Feldtheorie

نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸)

در بندر ونیز، روبروی قصر دوج و یپازتا، جزیرۀ سن‌جورجو است. این جزیره ملک کنت چینی است که در آن مدرسهای برای بچههای یتیم و سرراهی دایر کرده است، که وقتی بزرگ شوند آموزش ملوانی و صنایع ببینند؛ او صومعۀ مشهور بندیکتی جزیره را هم دوباره روبه‌راه کرده است. چند اتاق مجلّل در طبقۀ اوّل صومعه را هم، کنت برای  مهمان آماده کرده است. در اجلاس فیزیک اتمی، که در پاییز سال ۱۹۵۷ در پادوا برگزار شد، از طرف کنت چینی از برخی از شرکتکنندگان سال‌دار‌، و از آن میان از من و ولفگانگ، دعوت شد تا در جزیرۀ سن‌جورجو اقامت کنیم. حیاط آرام صومعه، که در آن سروصدای بندر هم چندان به‌گوش نمی‌رسید، و سفرهایی که به پادوا گاه‌وبی‌گاه می‌رفتیم، فرصت خوبی بود تا دربارۀ مسائل علمی‌ای گفتگو کنیم که پیش‌تر دربارۀ آن‌ها حرف زده بودیم. کشف آن دو فیزیک‌دان جوان چینی- آمریکایی، لی و یانگ، آن چیزی بود که بیش از هرچیز همۀ ما را به خود مشغول ‌کرده بود. این دو نظرّیه‌پرداز به این فکر رسیده بودند که تقارن میان چپ و راست، که تا آن زمان باتقریبی جزء مسلّم قوانین طبیعت به‌حساب می‌آمد، در برهم‌کنشهای ضعیف، یعنی در برهم‌کنش‌هایی که در پدیدههای پرتوزا دست‌اندرکار است، ممکن است مختل شود. و درواقع هم آزمایشهای وو بعداً نشان داد که در واپاشی بتای پرتوزا انحرافی قوی از تقارن راست-چپ پدیدار می‌شود. چنین به نظر می‌رسید، گویی که در واپاشی بتا، ذرّات بی‌جرمی که گسیل میشود، یعنی نوترینو‌ها، تنها به یک صورت، مثلاً بگوییم صورت چپ، وجود دارد، درحالی‌که در پادنوترینوها به صورت راست وجود دارد. ولفگانگ هم حالا دیگر به‌خصوص به خوّاص نوترینوها علاقه‌مند شده بود؛ و آن هم به این دلیل که خودش بیست‌سال پیش برای اوّلین بار وجود این ذرّات را پیشبینی کرده بود. مدّت‌ها بود که وجود این ذرّات اثباث شده بود، امّا حالا دیگر این کشف تازه تصوّر ما از نوترینو را به‌شیوه‌ای تغییر داده بود که هم خاص خودش بود و هم شگفتی ما را برانگیخته بود.

  ما هم، یعنی من ولفگانگ، همیشه نظرمان این بود که خواص تقارنی که این ذرّات ساده و بیجرم از خود نشان میدهد، درعین‌حال هم باید همان خواص تقارنی‌ای باشد  که در بنیان قوانین طبیعت است.اگر این ذرّات تقارن چپ-راست نداشته باشد، پس باید این امکان را هم به‌حساب بیاوریم که قوانین بنیادی طبیعت هم از همان اوِّل تقارن چپ-راست نداشته باشد، و این تقارن در آن‌ها به‌طور ثانوی وارد شده است – برای مثال از راه برهم‌کنش‌ و جرمی که در پی آن می‌آید. پس این تقارن باید نتیجه‌ای از دوگانه‌شدنی باشد، که از نظر ریاضی برای مثال به این سبب پدیدار شده است که معادله‌ای دو جواب دارد که هردو درست است. چنین امکانی از این نظر هیجان‌برانگیز بود که به ساده‌‌ترشدن قوانین بنیادی طبیعت می‌رسید. ما هم مدّت‌هاست که از تجربه‌های پیشین خود در فیزیک آموخته‌ایم که همیشه وقتی در تجربه‌های عملی سادگی‌ای دورازانتظار پدیدار می‌شود، باید به آن‌ توّجه بسیار کرد؛ زیرا شاید به جایی رسیده‌ایم، که از آنجا آن روابط بزرگ خود را به‌ ما نشان می‌دهد. ما هم این احساس را داشتیم که در پس کشف لی و یانگ، شناختی پراهمیّت می‌تواند پنهان باشد.

 لی هم، که خود یکی از آن دو مکتشف بود، در آن نشست حاضر بود و ازقضا هم همین نظر را داشت. یک‌بار هم در حیاط صومعه با او گفتگویی طولانی دربارۀ آن نتایجی کردم که از این بی‌تقارنی که مشاهده شده است می‌توان به‌دست آورد؛ او هم نظرش این بود که ازقضا ” درست در همان گوشه” می‌توان در انتظار روابط تازۀ مهمّی ماند. امّا همیشه هم در این‌چنین مواردی نمی‌دانیم که چقدر آسان یا دشوار است تا از آن گوشه عبور کنیم. ولفگانگ بسیار خوش‌بین بود؛ شاید هم یکی از این نظر که ساختارهای ریاضی مربوط به نوترینو را به‌خصوص خوب میشناخت، و شاید یکی دیگر هم اینکه از نتایج بحث‌های پیشین که در «نبرد اسکونا»۲ داشتیم این امید را پیدا کرده بود که نظریّههای میدان کوانتومی مبتنی بر نسبیّت را می‌توان بدون تناقض ریاضی ساخت. او به‌خصوص شیفتۀ آن فرایندی بود که از آن نام بردیم، همان فرایند دوگانه‌شدن یا تقسیم‌به‌دو، که به‌ عقیدۀ او در پیدایی تفارن راست-چپ دست اندر کار بود، هرچندکه هنوز نمی‌توانستیم صورتبندی ریاضی مشخّصی از آن به‌دست دهیم. تقسیم‌به‌دو شاید به طبیعت این امکان را می‌دهد – هرچندکه هنوز باید آن را بررسی کنیم- تا خاصیّت تقارنی تازه‌ای را متعاقباً وارد کند. اینکه تقارن پس از این چگونه مختلّ می‌شود، نکته‌ای است که از آن پیش‌تر تصوّراتی داشتیم که بسیار کمتر از آن تصوّراتی روشن بود که دربارۀ تقسیم‌به‌دو داشتیم. امّا بازهم گاهی در گفتگوهای خود این فکر را به‌زبان می‌آوردیم که جهان در کلّ، یعنی کیهان، اصلاً نیازی ندارد تا دربرابر آن عملیّاتی متقارن باشد، که ذیل ‌آن‌ها قوانین طبیعی ناوردا میماند؛ پس شاید کاهش تقارن را به بی‌تقارنی کیهان بتوان برگرداند. این افکار در آن زمان در ذهن ما شاید روشنی‌ای بسیار کمتر از آن چیزی داشت که امروز آن‌ها را روی کاغذ می‌آورم. امّا آن افکار هنوز هم آن شیفتگی‌ای را در ما برمی‌انگیزد، که اگر روی به‌سوی آن‌ها بیاوریم، دیگر چندان هم از دست آن‌ها رهایی نداریم. به همین سبب هم برای ما مهمّ بود. یک‌بار از ولگفانگ پرسیدم که چرا این قدر به فرایند تقسیم‌به‌دو اهمیّت میدهد، در جوابم گفت:

 «پیش‌تر در فیزیک پوستۀ اتم، نقطۀ آغازین حرکتمان بازهم همان تصاویر روشنی بود که برگفته از فهرست فیزیک کلاسیک بود. اصل تناظر بور مدّعی استفاده از این چنین تصاویری بود، هرچندکه استفاده از آن‌ها محدود باشد. امّا در پوستۀ اتمی هم، که آن تشریح ریاضی، تشریح از آن چیزی است که روی می‌دهد، بازهم این تشریح بسیار انتزاعی‌تر از این تصاویر است. در اینجا به وضع‌واقع واحدی می‌توان حتّی تصاویر کاملاً متفاوتی، متناقض بایکدگر را، مثلاً تصویر ذرّه‌ای و تصویر موجی را نسبت داد. امّا با این تصاویر در فیزیک ذرّات بنیادی، عملاً دیگر نمی‌توان کاری از پیش برد. این فیزیک بازهم خیلی بیشتر انتزاعی است. در این حوزه برای صورتبندی قوانین طبیعت هیچ نقطۀ آغازین دیگری جز خواصّ تقارن وجود ندارد، که در طبیعت محققّ شده است، یا شاید، برای آنکه آن را به صورت دیگری بیان کنیم، عملیّات تقارنی دیگری ( برای مثال چرخش و جابجایی) که بر فضای طبیعت گسترده است، وجود ندارد. امّا پس از این هم ناگزیر به این پرسش می‌رسیم که چرا اصلاً این عملیّات تقارنی وجود دارد و نه چیزهای دیگری. فرایند تقسیم‌به‌دو که من پیش خود تصوّر کردم، شاید دراینجا بتواند به ما ‌کمک کند، زیرا این فرایند شاید به‌راحتی فضای طبیعت را می‌گستراند و با این کار امکانی بر تقارن‌های تازه می‌آفریند. پس شاید بتوان در حالتی آرمانی گمان کرد که همۀ تقارن‌های واقعی طبیعت از راه همین تقسیم‌به‌دو پدیدار شده باشد.”

 کار درست بر این مسائل مسلّمّاً تازه پس از بازگشت از این اجلاس آغاز شد. در گوتینگن تلاشم را بر این کار متمرکز کردم تا معادله‌ای از میدان پیدا کنم که میدان مادّی‌ای را با برهم‌کنش درونی آن تشریح کند، و تا‌حدّامکان همۀ خواص تقارنی را که در طبیعت مشاهده می‌شد به‌صورتی فشرده بنمایاند. برای همین هم از آن نمونه‌ای استفاده کردم که از نظر تجربی معیاری در برهم‌کنش درمورد واپاشی بتا به‌حساب می‌آمد، و ساده‌ترین شکل و سرانجام هم شکل نهایی خود را با اکتشاف لی و یانگ یافته بود.

  در اواخر پاییز سال ۱۹۵۷ هم باید سخنرانی‌ای در ژنو در بارۀ این مسائل ایراد می‌کردم. وقت برگشت از ژنو هم در زوریخ توقّفی کوتاه کردم تا با ولفگانگ دربارۀ این مسائل حرف بزنم. ولفگانگ به من دلگرمی می‌داد تا به همان راهی ادامه دهم که در آن قدم گذاشته بودم. این نکته هم برای من خیلی مهم بود، و به‌همین سبب هم چند هفته‌ای صورت‌های متفاوتی را بررسی کردم که در آن‌ها می‌توانستم برهم‌کنش درونی میدان مادّی را بنمایانم.امّا ناگهان در میان آن صورت‌های ناپایدار، معادله‌ای از میدان پدیدار شد که به‌صورتی غیرمعمول درجۀ بالاتری از تقارن داشت. این معادله در نمایشش از معادلۀ قدیمی دیراک از الکترون چندان هم پیچیدهتر نبود، امّا افزون بر ساختار فضا-زمانی نظریّۀ نسبیّت، تقارن میان پروتون- نوترون را هم داشت که در رؤیای من در آن مرتع‌های پرشیب در بایرن به ذهنم رسیده بود، که اهمیّتی زیاد داشت – یا شاید برای آنکه آن را بهتر به‌زبان ریاضی بیان کنم، می‌گویم که این تقارن افزون بر گروه لورنتس، گروه ایزواسپین را هم دربر دارد – یعنی اینکه به‌طور آشکار عملاً بخش بزرگی از آن خواص تقارنی را می‌نمایاند که در طبیعت پیش می‌آید. ولفگانگ هم، که با نامه‌ای که برایش نوشتم از این خبر مطّلع شده بود، سراسیمه به موضوع بسیار علاقه‌مند شده بود؛ چون برای اوّلین بار چنین به‌نظر می‌رسید که شاید چارچوبی پیدا شده باشد که آنقدر گسترده است که همۀ طیف ذرّات بنیادی و برهم‌کنشهای آنها را دربر می‌گیرد و درعین‌حال هم آنقدر محدود است تا در این حوزه همۀ آن چیزی را مشخّص کند که نباید آن را به‌سادگی تصادفی پنداشت. پس تصمیم گرفتیم تا با هم این مسأله را بررسی کنیم که آیا می‌توان این معادله را اساس نظریّۀ میدان واحد در ذرّات بنیادی قرار داد. ولفگانگ امید داشت تا آن یکی دو تقارنی که هنوز کم بود، آن‌ها را بتواند بعداً از راه فرایند تقسیم‌به‌دو بیافزاید.

 ولفگانگ با هر گامی که در این جهت برمیداشت، شیفتگی‌ بیشتری پیدا می‌کرد. هیچوقت در زندگی، نه پیش‌تر و نه بعداً، او را از دست رویدادها در فیزیک آنقدر هیجان‌زده ندیده بودم. او در سالهای پیش همیشه به کوشش‌های نظری  نگاهی انتقادی و آمیخته به تردید داشت، ولی این کوشش‌ها، به نظام جزئی در فیزیک ذرّات بنیادی مربوط می‌شد و نه به ارتباط کلّ، امّا این بار دیگر مصمّم بود تا به کمک معادلۀ تازۀ میدان ارتباط بزرگ را صورتبندی کند. ولفگانگ خیلی امید داشت تا این معادله، که این‌بار از نظر سادگی و تقارن زیاد، ساخته‌ای بی‌مانند بود، نقطۀ آغاز درستی در نظریّۀ واحد میدان برای ذرات بنیادی باشد. من هم شیفتۀ این امکان تازه بودم، که چون کلیدی، که درپی آن بودیم، بر دری می‌مانست که تاکنون راه را بر ورود ما به دنیای ذرّات بنیادی بسته بود. امّا من هم می‌دیدم که چه دشواری‌هایی را باید از سر راه برداشت تا به آن هدف برسیم. کمی پیش از عید میلاد سال ۱۹۵۷، نامهای از ولفگانگ به دستم رسید که بسیاری از جزئیّات ریاضی را در آن نوشته بود و هم روحیّۀ عالی او را در آن هفته‌ها نشان میداد:

 “….تقسیم‌به‌دو و کاهش تقارن، پس قضیّه این است. تقسیم‌به‌دو  یکی از صفات بسیار کهن شیطان است (اصلاً کلمۀ “شک‌داشتن۱″ دراصل به معنای تقسیم‌به‌دو بوده است). اسقفی در یکی از نمایشنامههای برنارد شاو میگوید: “بازی را منصفانه درحقّ شیطان اجراء کنید.” پس او هم نباید شب عید میلاد پیش ما نباشد. این دو سرور الهی – مسیح و شیطان- باید حالا دیگر متوجّه شوند که در این میان خیلی بیشتر قرینۀ هم شدهاند. خواهش می‌کنم از این کفریّات به بچههایت چیزی مگو، امّا عیبی ندارد که آن ها را برای بارون فون وایتسکر تعریف کنی- بازهم کارها جور میشه. با بهترین، بهترین آرزوهای قلبی‌ام، دوستدار تو، ولفگانگ پائولی.”            

در نامه‌ای که کمی بیش از هشت روز بعد نوشته بود، در سر نامه نوشته بود: ” با آرزوی شادکامی برای تو و خانواده‌ات در سال نو. امیدوارم که این سال نو توضیح کامل فیزیک ذرّات بنیادی را برای ما به‌ارمغان بیاورد.” و در پایین‌ نامه هم نوشته بود:

 ” با هر روزی که سپری می‌شود آن تصویر هم جابجا می‌شود. همه‌چیز در جریان است. چیزی هم هنوز منتشر نکرده‌ام، امّا چیز خوبی از کار بیرون می‌آید. امّا شاید هم اصلاً نتوان پبش‌بینی کرد که از همۀ این‌ها چه نتیجه‌ای عاید خواهد شد. برایم در راه‌افتادن آرزوی کامیابی بکن.” و بعد هم این‌طور نقل می‌کند: خرد دوباره آغاز به سخن‌گفتن میکند، و امید دوباره آغاز به شکفتن*، دل هوای جویبار زندگی را دارد، آه، دل هوای چشمۀ زندگی را دارد. …. ” با آغاز سال ۱۹۵۸، به سرخی صبحگاهی سلام کن، پیش از آنکه خورشید پدیدار شود…..امّا برای امروز بس است. برای گفتن حرف بسیار است. تو خود چیزهای بسیار خواهی یافت…. تو خود درخواهی‌یافت که آن (سگ) مزاحم غرغرو رفته است، و آن کنه آشکار، تقسیم‌به‌دو و کاهش تقارن. من هم با پادتقارن به پیشواز او می‌روم –  به او از سر انصاف فرصت دادم – او هم به‌آرامی ناپدید شد. …و اکنون دیگر برای تو آرزوی سلامتی جانانه در سال نو را دارم. ما به سوی او حرکت می‌کنیم. راه درازی تا خانۀ دوست در پیش است**، راهی دراز باید پیمود، ارادتمند، و دوستدار تو، ولفگانگ پائولی.”                                  

 نامههای ولفگانگ البتّه بازهم جزئیّات ریاضی و فیزیکی بسیار دیگری هم داشت، که بازگوکردن آن‌ها در اینجا مناسبتی ندارد.

 چند هفته‌ای بعد باید ولفگانگ به آمریکا می‌رفت تا برای سه ماه در آنجا درس فیزیک بدهد. این فکر چندان هم برایم خوشایند نبود که ولفگانگ بخواهد در این مرحلۀ هیجان‌برانگیز آن کار ناتمام، خود را به دست آن عمل‌گرایی خشک آمریکایی‌ها بسپارد. من هم دراینجا کوشیدم تا او را از این سفر بازدارم. امّا دیگر هیچ تغییری در آن برنامۀ کاری ممکن نبود. ما بازهم مشغول این کار بودیم تا طرح انتشار مشترکی را آماده کنیم، که آن را آن‌چنان‌که معمول است برای برخی از دوستان و فیزیک‌دانی که به‌خصوص به موضوع علاقه‌مند بودند فرستادیم. آن گسترۀ بسیار پهناور اقیانوس اطلس، امّا، بازهم میان ما بود و  نامههای ولفگانگ هم هرروز کمتروکمتر می‌شد. هرچند گمان میکردم که در آن نامه‌ها ردپای خستگی و یأس را می‌بینم، امّا آن نامه‌ها از نظر محتوا به همان جهاتی که پیش‌تر در آن‌ها گام گذاشته بود، وفادار بود. امّا ناگهان نامه‌ای شتابزده از او به دستم رسید که در آن نوشته بود که تصمیم دارد نه در کار نگارش موضوع کتاب سهیم باشد و نه در کار انتشار آن. او حتّی به برخی از فیزیک‌دان‌هایی، که پیش‌نویسی از نسخۀ موقّت ما را دریافت کرده بودند، خبر داده بود که محتوای کتاب دیگر با نظرات امروزی او مطابقت ندارد. به من هم اختیار تام داده بود تا با نتایجی که تا امروز به‌دست آمده بود، هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم. به‌همین سبب هم مکاتبات میان ما برای مدتّی طولانی قطع شد و من هم دیگر نتوانستم خبر درست‌تری از تغییر در وضع روحی او به‌دست آورم. گمان می‌کردم که آن تیرگی‌ای که بر کلّ بنای فکری او چیره بود، دل‌وجرأت را ازو گرفته بود. امّا بازهم از رفتار او چیزی سر در نمی‌آوردم. مسلّماً من خود هم کاملاً به این تیرگی آگاه بودم، امّا ما پیش‌تر هم گاه‌‌وبی‌گاه در زمان‌هایی که ابرهای تیره بر کارمان سایه می‌انداخت، باهم راهی پیدا می‌کردیم، و گفتنی‌تر هم این است که ما در کارهای پژوهشی این وضعیّت‌ها را از هر چیز دیگری بیشتر می‌پسندیدیم.

 من یک‌بار دیگر در اجلاسی که در ژوئیّۀ سال ۱۹۵۸در ژنو برگزار شد، او را دیدم که ازقضا در آنجا هم باید گزارشی از وضع پیشین تحلیل آن معادلۀ میدانی می‌دادم که هردوی ما بر روی آن کار کرده بودیم. رفتار ولفگانگ با من کم‌وبیش خصمانه بود. او به آن جزئیّاتی در تحلیل ما ایراد می‌گرفت که ازقضا به‌نظر من آن ایرادات وارد نبود، و به‌هیچ‌وجه هم نمی‌توانستم او را به گفتگویی مفصّل دربارۀ این مسائل ترغیب کنم. چند هفته‌ای بعد دوباره او را برای مدّتی طولانی‌تر در وارنا درکنار دریاچۀ کومر دیدم. در اینجا، در ویلایی که از داخل باغ‌هایش،که به‌صورتی پلکانی بر روی سراشیبی‌ای بالا می‌رفت، و از آنجا قسمت‌های بزرگی از وسط دریاچه پیدا بود، کلاس‌های درس تابستانی هم مرتباً برگزار می‌شد؛ و چون موضوع درس هم این بار فیزیک ذرّات بنیادی بود، من و ولفگانگ هم درشمار مهمان‌ها بودیم. این بار ولفگانگ دوباره با من مهربان بود، شاید همان‌طور‌که پیشتر‌ها بود. امّا به‌نظر می‌رسید که آدم دیگری شده است. گاه از کنار نرده‌های سنگی ‌که پوشیده از گل سرخ بود، و پارک را از دریاچه جدا می‌کرد، پایین و بالا می‌رفتیم، یا گاه بر روی نیمکتی در میان گل‌ها می‌نشستیم و از ورای آن آب‌های آبی‌ ستیغ کوه‌های روبرو را تماشا می‌کردیم. ولفگانگ یک بار دیگر شروع به حرف زدن از آن امیدهای مشترکمان کرد.

 ” این فکر خوبی است که تو بازهم بر روی این مسائل کار می‌کنی. تو خودت می‌دانی که هنوز هم چقدر دیگر باید روی آن کار کرد، و شاید هم باز چند سالی به درازا بکشد. شاید هم همۀ کارها درست همان طوری شود که من و تو آرزویش را داشتیم، شاید هم اصلاً خوش‌بینی تو کاملاً بجا باشد. امّا من دیگر دراین کار نیستم. نیروی من دیگر تکافوی چنین کارهایی را نمی‌کند. ایّام عید میلاد پارسال هنوز گمان می‌کردم که بازهم مثل سابق با همۀ قدرت می‌توانم راهی به دنیای این مسائل نوظهور پیدا کنم. امّا راستش را بخواهی دیگر این‌طور نیست. شاید تو خودت از پس این کار بربیایی، یا شاید اصلاً همکاران جوان‌تر تو بربیایند. به‌نظر می‌رسد که تو در مؤسّسه‌ات در گوتینگن چندتایی فیزیک‌دان‌ برجستۀ جوان داشته باشی. برای من دیگر این کار خیلی سخت است؛ و با این فکر هم باید کنار بیایم.”

 من هم سعی می‌کردم تا به او دلداری بدهم. شاید هم کمی دلسردکننده بود که کارها آن‌قدرها هم خوب پیش نمی‌رفت، آن‌طورکه او در ایّام عید میلاد پیش‌خودش خیال کرده بود. امّا با کار شاید دل‌وجرأت دوباره بر می‌گشت.امّا او هم دیگر گمان نمی‌کرد که این حرف‌ها درباره‌اش درست باشد.

در جوابم فقط گفت: “نه، برای من دیگر هیچ چیز مثل پیشتر‌ها نیست.”

  الیزابت که در سفر به وارنا همراه من بود، یک‌بار نگرانی زیادش از وضع سلامت ولفگانگ را به زبان آورد. احساس الیزابت این بود که ولفگانگ خیلی مریض است. امّا من خودم چیزی نفهمیده بودم. آن باهم راه‌رفتن‌ها در پارک وارنا، آخرین دیدار من و ولفگانگ بود. در اواخر سال ۱۹۵۸ آن خبر دلهره‌آور به من رسید. ولفگانگ درپی عمل جرّاحی‌ای که فوریّت داشته، درگذشته است. من اصلاً شک ندارم که بیماری او در همان هفته‌هایی شروع شده بود که او امید به پایان رساندن هرچه زودتر نظریّۀ ذرّات بنیادی خود را از دست داده بود. امّا از این دو کدام علّت بود و کدام معلول، چیزی است که من دیگر دل آن را ندارم تا دربارۀ آن داوری کنم.

* * * *

توضیح: اشارات نیلس بور در نوشتۀ پیشین ما: نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری Iا: اجلاس سولوی و پیشرفت فیزیک اتمی   به این مباحث آنقدر مکرّر بود که ما هم ناگزیر شدیم تا این نوشتۀ ساده و شیرین هایزنبرگ را  نقل کنیم، تا شاید اندکی از شکوۀ خوانندۀ خود از دشواری مطالب بکاهیم.

۱- اشاره به ریشه‌شناسی Zweifel و Zweiteilung است:

Zweifel m., zweifeln schw. Ztw. Zur Sippe von zwei gehören (siehe: Kluge: Etymologisches Wörterbuch der Deutschen Sprache, Walter De Gruyter, 1975)

چنانچه می‌بینیم در اینجا هم “دو” ظاهر شده است.

۲- هایزنبرگ به ترک گوتینگن و رفتن به اسکونا اشاره می‌کند، که به‌سبب بیماری بوده، و در آنجا  نامه‌های علمی آتشینی  با پائولی ردوبدل کرده است.

* اشاره به این شعر گوته است:

Faust:

Sei ruhig, Pudel! renne nicht hin und wider! آرام باش، سگ! آنقدر این‌ور و آن‌ور ندو
An der Schwelle was schnoperst du hier?
Lege dich hinter den Ofen nieder,
Mein bestes Kissen geb ich dir.
Wie du draußen auf dem bergigen Wege
Durch Rennen und Springen ergetzt uns hast,
So nimm nun auch von mir die Pflege,
Als ein willkommner stiller Gast.

Ach wenn in unsrer engen Zelle
Die Lampe freundlich wieder brennt,
Dann wird’s in unserm Busen helle,
Im Herzen, das sich selber kennt.

Vernunft fängt wieder an zu sprechen,  …..خرد دوباره  

Und Hoffnung wieder an zu blühn,
Man sehnt sich nach des Lebens Bächen,
Ach! nach des Lebens Quelle hin.

** اشاره به سرود سربازان انگلیسی در جنگ جهانی اوّل است:

It’s a long way to Tipperary,

It’s a long way to go.

……………………………

Goodbye, Piccadilly,

Farewell, Leicester Square!

It’s a long long way to Tipperary,

But my heart’s right there

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ. مونیخ. پی‌پر، ۱۹۷۲:

فهرست مطالب:

پیشگفتار: ص ۹؛ فصل اوّل:  نخستین رویارویی با نظریّۀ اتمی (۱۹۱۹-۱۹۱۰) ص ۱۱؛ فصل دوم:  تصمیم به تحصیل در رشتۀ فیزیک (۱۹۲۰) ص ۱۹؛ فصل سوم: مفهوم “فهمیدن” در فیزیک جدید (۱۹۲۰-۱۹۲۲) ص ۴۵؛ فصل چهارم: تذکاری در بارۀ سیاست و تاریخ (۱۹۲۲-۱۹۲۴) ص ۶۶؛ فصل پنجم: مکانیک کوانتومی و گفتگویی با اینشتین (۱۹۲۵-۱۹۲۶) ص ۸۵؛ فصل ششم: عزیمت به‌سوی سرزمین نو (۱۹۲۶-۱۹۲۷) ص ۱۰۱؛ فصل هفتم: گفتگوهای آغازین در بارۀ رابطۀ میان علم و دین (۱۹۲۷) ص ۱۱۶؛ فصل هشتم: فیزیک اتمی و منش عمل‌گرای (۱۹۲۹) ص ۱۳۱؛ فصل نهم: گفتگوهایی در بارۀ رابطۀ میان زیست‌شناسی، فیزیک و شیمی (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۴۴؛ فصل دهم: مکانیک کوانتومی و فلسفۀ کانت (۱۹۳۰-۱۹۳۲) ص ۱۶۳؛ فصل یازدهم: بحث‌هایی در بارۀ زبان (۱۹۳۳) ص ۱۷۴؛ فصل دوازدهم: انقلاب و زندگی دانشگاهی (۱۹۳۳) ص ۱۹۵؛ فصل سیزدهم: بحث‌هایی در بارۀ فنّاوری اتمی و ذرّات بنیادی (۱۹۳۵-۱۹۳۷۹) ص ۲۱۳؛ فصل چهاردهم: رفتار فرد در رویارویی با فاجعۀ سیاسی (۱۹۳۷-۱۹۴۱) ص ۲۲۶؛ فصل پانزدهم: به‌سوی آغازی نو (۱۹۴۱-۱۹۴۵) ص ۲۴۵؛ فصل شانزدهم: در بارۀ مسئولیّت اهل علم (۱۹۴۵-۱۹۵۰) ص ۲۶۲؛ فصل هفدهم: پوزیتیویسم، متافیزیک و دین (۱۹۵۲) ص ۲۷۹؛ فصل هجدهم: بگومگو‌هایی در سیاست و علم (۱۹۵۶-۱۹۵۷) ص ۲۹۶؛ فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸) ص ۳۱۲؛ فصل بیستم: ذرّات بنیادی و فلسفۀ افلاطون (۱۹۶۱-۱۹۶۵) ص ۳۲۱ 

فهرست مطالب نسخۀ آلمانی:

Inhaltsverzeichnis

Vorwort .  .   .  .   .  .   .   .  .   .  .  . .   .  .   .  .  . .  .                     ۷

۱٫ Erste Begegnung  mit der Atomlehre  (۱۹۱۹-۱۹۲۰) .                    ۹

۲٫ Der Entschluss zum Physikstudium  (۱۹۲۰) .   . .  .                ۲۵

۳· Der Begriff »Verstehen« in der modernen  Physik (1920 bis 1922)  .   .    ۳۹

۴· Belehrung  über Politik und Geschichte (1922-1924).                ۵۷

۵٫ Die Quantenmechanik und ein Gespräch  mit Einstein (1925-1926)  ……………· .. ‘                ۷۴

۶٫ Aufbruch  in das neue Land (1926-1927) .. ·. .  .  .              ۸۸

۷٫ Erste Gespräche über das Verhältnis von Naturwissenschaft und Religion (1927).   .  .   .  .   .  . .   .  .   .  . ۱۰۱

۸٫ Atomphysik  und pragmatische  Denkweise  (۱۹۲۹).  .             ۱۱۴

۹· Gespräche über das Verhältnis zwischen Biologie, Physik und Chemie (1930-1932)   ۱۲۵

۱۰٫ Quantenmechanik  und  Kantsche   Philosophie  (۱۹۳۰ bis 1932)  .   .         ۱۴۱

۱۱٫ Diskussionen  über die Sprache (1933).  .  . .                        ۱۵۰

۱۲٫ Revolution  und Universitätsleben  (۱۹۳۳).   .   .                        ۱۶۸

۱۳٫ Diskussionen über die Möglichkeiten der Atomtechnik und über die Elementarteilchen (1935-1937)     ۱۸۴

۱۴٫ Das Handeln  des Einzelnen  in der  politischen  Katastrophe  (۱۹۳۷-۱۹۴۱)    ۱۹۵

۱۵· Der Weg zum neuen Anfang(I941-1945)   .   .  .  .                      ۲۱۱

۱۶٫ Über die Verantwortung des Forschers  (۱۹۴۵-۱۹۵۰)               ۲۲۶

۱۷٫ Positivismus,  Metaphysik  und Religion (1952)  . .                ,.۲۴۱

۱۸٫ Auseinandersetzungen  in  Politik   und  Wissenschaft (1956-1957)  .   . ۲۵۶

۱۹٫ Die einheitliche Feldtheorie  (۱۹۵۷-۱۹۵۸).  .  .   .  .  .  ۲۶۹

۲۰٫ Elementarteilchen und Platonische  Philosophie  (۱۹۶۱ bis 1965)   .   .  .   ۲۷۷

 اشارۀ ما به شمارۀ صفحۀ نسخۀ آلمانی کتاب است.

* * * *

Kurztitelaufnahme

ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: نظریّۀ میدان واحد (ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ: فصل نوزدهم: نظریّۀ میدان واحد (۱۹۵۷-۱۹۵۸ )، پی‌پر، ۱۹۷۲

Werner Heisenberg:  der Teil und das Ganze: die einheitliche Feldtheorie

———————————————————-

related links

ورنر هایزنبرگ: حقیقت علمی و حقیقت دینی، ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه، نیلس بور: فیزیک اتمی و فلسفه، لویی دوبروی: آیا فیزیک کوانتومی علّت‌ناگرا می‌ماند؟؛ ژاک مونو: در بارۀ معنای اصل دوم ترمودینامیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه؛ورنر هایزنبرگ: آن سوی مرزها؛نیلس بور: مجموعۀ آثار (۲)؛ فون وایتسکر: جهان از نگاه فیزیک؛ ورنر هایزنبرگ: فیزیک و فلسفه (تاریخچۀ نظریّۀ کوانتومی)؛ توماس کوهن: ساختار تاریخی اکتشافات علمی؛ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت (فهرست مطالب)؛ ژاک مونو: تصادف و ضرورت؛ نیلس بور: فیزیک اتمی و شناخت بشری Iا: اجلاس سولوی و پیشرفت فیزیک اتمی

* * * *

حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، تهران، آذرماه ۱۳۹۳

——————————————————–

© انتشار برگردان فارسی Werner Heisenberg: der Teil und das Ganze: Die Einheitliche Feldtheorie ، ورنر هایزنبرگ: جزء و کلّ (نظریّۀ میدان واحد)، حسین نجفی‌زاده (نجفی زاده)، به سیاقی که در این وبگاه آمده، بدون اجازۀ کتبی از www.najafizadeh.ir  ممنوع است.

         Copyright 2014 by www.najafizadeh.ir All Rights Reserved  © 

 

 

Print Friendly
Categories: فلسفه و عرفان Tags: